[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵⁶

دختری که پالتوی کرم‌رنگش رو از تنش درآورد، با چشم‌های درخشان و لبخندی پر از غرور نگاهی به دور و بر انداخت و یه راست رفت سمت سونا. با هیجان پرید بغل خاله‌اش و گونه‌اش رو بوسید:
«سلام خاله جونم! دلم برات یه ذره شده بود... باورم نمیشه بالاخره رسیدم اینجا!»
سونا با لبخند مهربونی بغلش کرد و موهاش رو نوازش داد:
«سلام عزیزم، خوش اومدی! چشمون روشن، چقدر بزرگ و خانوم شدی.»
هَرین با اون عشوه و لحنِ خاص خودش خندید و عقب کشید، اما همون ثانیه، چشمش به جونکوک افتاد که از پله‌ها پایین اومده بود تا به جلسه بره. برق عجیبی توی چشم‌های هَرین دوید. سریع از کنار خاله سونا رد شد و با قدم‌های تند و پرجذبه رفت سمت جونکوک. دستش رو روی بازوی جونکوک گذاشت و با صدای لوس و کشیده‌ای گفت:
«وای جونکوک! باورم نمیشه بلاخره دیدمت.. چقدر دلم برات تنگ شده بود، اصلاً نگام نمی‌کنی خاله‌زاده‌ی مغرور من!»
جونکوک با بی‌حوصلگی نگاهی به دستِ هَرین انداخت و خیلی سرد و خشک دستش رو پس کشید. بدون اینکه لبخندی بزنه، با صدای بم و بی‌تفاوتش گفت:
«خوش اومدی هَرین. کار دارم، باید برم.»
هَرین از این رفتارِ سرد و خشکِ جونکوک توی ذوقش خورد، لب‌هاش رو از روی لجبازی کمی کج کرد و با حرص به رفتنِ جونکوک نگاه کرد. همون لحظه، جونکوک قبل از اینکه از درِ سالن خارج بشه، متوقف شد. چرخید و نگاهِ تیره و پر از مالکیتش رو مستقیم دوخت به چشم‌های خاکستریِ آلیس. با همون صدای بم، کشنده و جذابی که کل سالن رو پر می‌کرد، گفت:
«آلیس... لباسِ گرم بپوش، دارو‌هاتو میخوری.. شیک منتظرم باش بچه.»
بعد هم با یه پوزخندِ کم‌رنگ چرخید و رفت.
آلیس با شنیدن این حرف، گوشه‌ی لبش بی‌اختیار بالا رفت و پوزخندِ شیطونش پررنگ‌تر شد. نینا که کنارش ایستاده بود، آروم آرنجش رو زد به پهلوی آلیس و با چشم‌های ریزشده و خنده‌ی زیرلب گفت:
«اوه اوه... نگاش کن! آقای کوه یخ حتی وسط کارشم حواسش به نامزدِ کله‌شقش هست ها!»
هَرین که از این توجه و حرفِ جونکوک رسماً از حرص سرخ شده بود و حسادت توی چشم‌هاش می‌سوخت، دست به سینه با نگاهی پر از نخوت برگشت سمت آلیس. نگاهی از بالا به پایین بهش انداخت و با لحنی طلبکارانه و نیش‌دار گفت:
«ببخشید... حالا تو کی هستی که جونکوک این‌طوری برات خط و نشان می‌کشه و دستور میده؟ من هَرینم، دخترخاله‌ی جونکوک؛ تو دیگه کی هستی که توی این عمارت پهن شدی؟»
سونا با چهره‌ای که کلاً از این رفتارِ هَرین درهم رفته بود، سریع و جدی وارد بحث شد:
«هَرین! درست صحبت کن دخترم! ایشون آلیس هستن... نامزدِ رسمیِ جونکوک و بانوی آینده‌ی این عمارت. حواست به حرف زدنت باشه!»
چشم‌های هَرین از شدت شوک گرد شد. با باورش نمی‌شد دختر به این کم‌سن‌وسالی و با این موهای بلندِ لخت نامزدِ جونکوک باشه. جا خورد، اما سریع خودش رو جمع کرد و زیر لب با پوزخند گفت:
«اوه... نامزد؟ چه جالب، فکر نمی‌کردم سلیقه‌ی جونکوک انقدر افت کرده باشه!»
آلیس که اصلاً از این حرف‌ها کُپ نکرده بود، روی مبل تکیه داد، پاهاش رو روی هم انداخت و با چشمانِ خاکستری و نگاهِ سردش زل زد به هَرین. با اون لحنِ روان و حاضرجوابش گفت:
«بهتره نگرانِ سلیقه‌ی جونکوک نباشی عزیزم... همین که سلیقه‌اش تو نیستی، نشون میده چقدر هوشمنده! حالا هم اگه نمایشت تموم شد، برو خستگیِ راهت رو دربیار.»
هَرین از شدت عصبانیت دهنش باز موند ولی توانِ جواب دادن نداشت. سونا و نینا هم لبخندِ رضایت‌بخش‌شون رو پنهان کردند.
بقیه‌ی بعدازظهر تا شب، با نشستنِ همگی توی سالن گذشت. هَرین مدام سعی می‌کرد با تعریف کردن از خاطراتِ گذشته‌اش با جونکوک خودش رو بالا بکشه، اما آلیس با بی‌خیالی و نینا با تیکه‌های ریزش حسابی حالش رو می‌گرفتند. فضای عمارت تا وقتِ شام پر از کل‌کل‌های زیرپوستی بود و در نهایت، هَرین با قیافه‌ای گرفته و حرصی راهی اتاقش شد تا منتظرِ بازگشتِ جونکوک باشه.

ادامه دارد...

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۱۶)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵⁷ساعت ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵⁵آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵⁴آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے³⁶جونکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط