تو به من خندیدی

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ،
سالهاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خِش گام ِ تو تکرار کنان ،
می دهد آزارم

و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا ،
- خانه کوچک
ما سیب نداشت
دیدگاه ها (۲)

میخواستم بزرگ بشم درس بخونم مهندس بشم خاکمو آباد کنم زن بگیر...

توی هوای سرد به فکر لباس گرم نباش به فکر کسی باش که گرما رو ...

عبادت هفتاد قسم می باشد كه برترین قسمت آن كوشش در راه حلال ا...

.......

گام برداشت سپس وارد آن محیط شد با نگاهش و گام به سمت سرویس ب...

به زندگی کردن نمی‌گن خوش 🥀 🥀به خوردن و خوابیدن نمیشه گفت...

مرد سایه ها 26

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط