آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی!

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی!
نامه ای خیس به دستم برسانی بروی!
در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود..
قصدت این بود از اول که نمانی بروی.
خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی
جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی!
بس نبود اینهمه دیوانه ی ماهت بودم!؟
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟

چشم آتش!
مژه رگبار!
دو ابرو ماشه!
باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

باشد این جان من این تو، بکشم راحت باش
ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی...
دیدگاه ها (۱)

کاش میشد که کسی می امد....باور تیره ی مارا می شست!!!و به ما ...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجمیا اگر شادی زیبای ترا به غم ...

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد ،یا آنکه ، گدایی محبت شده ...

†میگن واسه آدمی که دلـــش†برات تنگـــ نمیشه ... نگو دلتنــگت...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁷ | مراسم ازدواجامشب، آسمانِ بال...

سایه های کلاغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط