سناریو شکست خورده
سناریو شکست خورده
تاکه بعد بیست دقیقه بیدار میشه
توی این چند ماه اصلا درست نخوابیده بود
چیفویو میگه:تاکه بیدار شدی
تاکه میگه آره
مایکی میگه تاکه میچی تو چرا تو این مدت ناپدید شدی
تاکه جوابی نمیده
چون جوابی نداره که بگه
بعد چند دقیقه میگه :چیز مهمی نیست یه مقدار کار رو باید انجام میدادم
مایکی میگه تو شینیگامی ولی چرا
تاکه آروم میگه مایکی بیا این حرف رو ادامه ندیم ولی اگه دوست داری بدونی برای این اون ها رو کشتم که از شما محافظت کنم
چیفویو با حرف تاکه خشکش زد
ذهن چیفویو(مگه چه اتفاق هایی تو آینده افتاده چی شده که تاکه این راه رو انتخاب کرده برای نجات بقیه )
بعد گفت ت تاکهه برای چی حتما میشه حتما روش دیگه ای هست
تاکه گفت:چیفویو من دیگه خسته شدم
من دیگه بسمه
من دیگه نمیتونم
تو خودت مرگ اون هارو فقط یه بار دیدی من من هزاران بار مرگشون رو دیدم
هزاران آینده متفاوت رو دیدم
بعد یه نفر پشت بوته ها بود تاکه سریع متوجه شد و تفنگش رو در آورد و شلیک کرد
به سمت اونجا همه شکه شدن
اون یه نفر از تنجیکو بود از روی لباس فرم گنگ فهمیدن
تاکه گفت فهمیدی چیفویو هیچ راه دیگه ای ندارم
چیفویو اشک از چشماش اومد و
چیفویو گفت باشه باشه حق با توعه
بچه های دیگه متوجه حرف ها و منظور شون نمیشدن و داشتن به جنازه اون فرد از تنجیکو
نگاه کردن
مایکی گفت شما دوتا منظورتون چیه
تاکه گفت ولش کن چیز مهم نیست
چیفویو گفت شاید اگه همه کمکت کنیم بشه یه کاری کرد تاکه میچی
تاکه بعد بیست دقیقه بیدار میشه
توی این چند ماه اصلا درست نخوابیده بود
چیفویو میگه:تاکه بیدار شدی
تاکه میگه آره
مایکی میگه تاکه میچی تو چرا تو این مدت ناپدید شدی
تاکه جوابی نمیده
چون جوابی نداره که بگه
بعد چند دقیقه میگه :چیز مهمی نیست یه مقدار کار رو باید انجام میدادم
مایکی میگه تو شینیگامی ولی چرا
تاکه آروم میگه مایکی بیا این حرف رو ادامه ندیم ولی اگه دوست داری بدونی برای این اون ها رو کشتم که از شما محافظت کنم
چیفویو با حرف تاکه خشکش زد
ذهن چیفویو(مگه چه اتفاق هایی تو آینده افتاده چی شده که تاکه این راه رو انتخاب کرده برای نجات بقیه )
بعد گفت ت تاکهه برای چی حتما میشه حتما روش دیگه ای هست
تاکه گفت:چیفویو من دیگه خسته شدم
من دیگه بسمه
من دیگه نمیتونم
تو خودت مرگ اون هارو فقط یه بار دیدی من من هزاران بار مرگشون رو دیدم
هزاران آینده متفاوت رو دیدم
بعد یه نفر پشت بوته ها بود تاکه سریع متوجه شد و تفنگش رو در آورد و شلیک کرد
به سمت اونجا همه شکه شدن
اون یه نفر از تنجیکو بود از روی لباس فرم گنگ فهمیدن
تاکه گفت فهمیدی چیفویو هیچ راه دیگه ای ندارم
چیفویو اشک از چشماش اومد و
چیفویو گفت باشه باشه حق با توعه
بچه های دیگه متوجه حرف ها و منظور شون نمیشدن و داشتن به جنازه اون فرد از تنجیکو
نگاه کردن
مایکی گفت شما دوتا منظورتون چیه
تاکه گفت ولش کن چیز مهم نیست
چیفویو گفت شاید اگه همه کمکت کنیم بشه یه کاری کرد تاکه میچی
- ۵۳۰
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط