part³⁰🐳🧋
part³⁰🐳🧋
سفیر ویژه « شنیده بودم چوسان دخترای زیبایی داره اما این ندیمه واقعا زیباست! توی اتاق من چیکار میکردی دختر جون؟
شین هه « براتون چای تازه اورده بودم! اما نمیدونستم هنوز برای شرکت در جشن توی محوطه هستید... میرم یه چای دیگه براتون میارم
سفیر ویژه « این دوتا رو بگردین و اگه چیزی همراهشون نبود میتونن برن اما این یکی بمونه
دوجین « اما قربان
سفیر ویژه « باید ازم پذیرایی کنه! اینطور نیست؟
شین هه « طبق خواسته شما عمل میکنیم! و بله متاسفانه من گیر اوفتاده بودم.... آری و دوجین رو فرستادن بیرون و من موندم با نامه و کلی وسیله که اگه لو میرفت نفسم گرفته میشد
*وارد اتاق میشن
سفیر ویژه « با اینکه موفق شدی استرست رو کنترل کنی ولی من میتونم انرژی آشفته درونت رو احساس کنم..... چیزی که از اتاق برداشتی بزار سرجاش ندیمه
شین هه « من چیزی از اتاق شما برنداشتم قربان
سفیر ویژه « واقعا؟
شین هه « فاصله بینمون تقریبا پنج قدم بود و اگه بیش از این نزدیک میشد یقینا متوجه لرزش دستام میشد...درحالی که چشمام رو بسته بودم و توی دلم تمام خدایان رو یاد میکردم ناگهان در باز شد و جیمین داخل شد!
جیمین « اتفاقی اوفتاده جناب سفیر ؟
سفیر ویژه « اوه امپراطور... خوش اومدین
جیمین « شنیدم یکی از ندیمه های اینجا دردسر درست کرده
سفیر ویژه « بله!ایشون بدون اجازه وارد اتاق شدن....به نظر مضطرب میان! فکر میکنم برای جاسوسی به اینجا اومدن
شین هه « خب به نظرم الان وقت نقش بازی کردن بود!نبود؟
_طی یه حرکت ناگهانی روی زمین نشست و در حالی که به پهنای صورت اشک میریخت تقاضای ببخش کرد....تکه شیرینی برنجی ای از روی دستمال صورتی همراهش بیرون اورد و گفت
شین هه « لطفا از گناه من بگذرید سرورم....من....من فقط این شیرینی ها رو برای برادر کوچیکم برداشتم...*گریه!فکر نمیکردم باعث ناراحتی شما بشه...لطفا از جون من بگذرید *التماستون میکنم منو اخراج نکنید
جیمین « شین هه یقینا یه موجود حقه باز با استعداد بود!اگه نمیدونستم برنامه اشون برای اومدن به اینجا چیه یقینا خام حرفهاش میشدم....برای چند لحظه کوتاه باورم شده بود که اون یه ندیمه اس و از سر دلسوزی برای برادر کوچکش خوراکی برداشته
_شین هه که از کمک جیمین ناامید شده بود وارفته روی زمین نشست و تصمیم گرفت اشهدش رو بخونه
شین هه « منو میکشید نه؟ *مظلوم
سفیر ویژه « مطمئن بودم این دختر یه جاسوسه و چیزی از اتاق برداشته اما یعنی تا این حد در دروغ گفتن مهارت داره؟ اشک هاش به نظر واقعی میرسید و دستاش به خاطر کار زیاد زخمی و خشک شده بودن.... میشد بهش اعتماد کرد؟
جیمین « جناب سفیر از اونجایی که این اتفاق توی اقامتگاه شما اتفاق اوفتاده تصمیم گیری درباره این موضوع رو به شما میسپارم
سفیر ویژه « شنیده بودم چوسان دخترای زیبایی داره اما این ندیمه واقعا زیباست! توی اتاق من چیکار میکردی دختر جون؟
شین هه « براتون چای تازه اورده بودم! اما نمیدونستم هنوز برای شرکت در جشن توی محوطه هستید... میرم یه چای دیگه براتون میارم
سفیر ویژه « این دوتا رو بگردین و اگه چیزی همراهشون نبود میتونن برن اما این یکی بمونه
دوجین « اما قربان
سفیر ویژه « باید ازم پذیرایی کنه! اینطور نیست؟
شین هه « طبق خواسته شما عمل میکنیم! و بله متاسفانه من گیر اوفتاده بودم.... آری و دوجین رو فرستادن بیرون و من موندم با نامه و کلی وسیله که اگه لو میرفت نفسم گرفته میشد
*وارد اتاق میشن
سفیر ویژه « با اینکه موفق شدی استرست رو کنترل کنی ولی من میتونم انرژی آشفته درونت رو احساس کنم..... چیزی که از اتاق برداشتی بزار سرجاش ندیمه
شین هه « من چیزی از اتاق شما برنداشتم قربان
سفیر ویژه « واقعا؟
شین هه « فاصله بینمون تقریبا پنج قدم بود و اگه بیش از این نزدیک میشد یقینا متوجه لرزش دستام میشد...درحالی که چشمام رو بسته بودم و توی دلم تمام خدایان رو یاد میکردم ناگهان در باز شد و جیمین داخل شد!
جیمین « اتفاقی اوفتاده جناب سفیر ؟
سفیر ویژه « اوه امپراطور... خوش اومدین
جیمین « شنیدم یکی از ندیمه های اینجا دردسر درست کرده
سفیر ویژه « بله!ایشون بدون اجازه وارد اتاق شدن....به نظر مضطرب میان! فکر میکنم برای جاسوسی به اینجا اومدن
شین هه « خب به نظرم الان وقت نقش بازی کردن بود!نبود؟
_طی یه حرکت ناگهانی روی زمین نشست و در حالی که به پهنای صورت اشک میریخت تقاضای ببخش کرد....تکه شیرینی برنجی ای از روی دستمال صورتی همراهش بیرون اورد و گفت
شین هه « لطفا از گناه من بگذرید سرورم....من....من فقط این شیرینی ها رو برای برادر کوچیکم برداشتم...*گریه!فکر نمیکردم باعث ناراحتی شما بشه...لطفا از جون من بگذرید *التماستون میکنم منو اخراج نکنید
جیمین « شین هه یقینا یه موجود حقه باز با استعداد بود!اگه نمیدونستم برنامه اشون برای اومدن به اینجا چیه یقینا خام حرفهاش میشدم....برای چند لحظه کوتاه باورم شده بود که اون یه ندیمه اس و از سر دلسوزی برای برادر کوچکش خوراکی برداشته
_شین هه که از کمک جیمین ناامید شده بود وارفته روی زمین نشست و تصمیم گرفت اشهدش رو بخونه
شین هه « منو میکشید نه؟ *مظلوم
سفیر ویژه « مطمئن بودم این دختر یه جاسوسه و چیزی از اتاق برداشته اما یعنی تا این حد در دروغ گفتن مهارت داره؟ اشک هاش به نظر واقعی میرسید و دستاش به خاطر کار زیاد زخمی و خشک شده بودن.... میشد بهش اعتماد کرد؟
جیمین « جناب سفیر از اونجایی که این اتفاق توی اقامتگاه شما اتفاق اوفتاده تصمیم گیری درباره این موضوع رو به شما میسپارم
- ۲۳.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط