در دست بانوئی به نخی گفت سوزنی

در دست بانوئی به نخی گفت سوزنی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که می رسیم تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر به روز تجربه تنها چی میکنی پروین اعتصامی



وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده ای و مرده نه ای کار جان گزین
تن پروری چه سود چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفه تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهیست
زان آدمی بترس که با دیو آشناست پروین اعتصامی



روز بگذشته خیالست که از نو آید
فرصت رفته محالست که از سر گردد
کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود
پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد
زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش
نیست امید که همواره نفس بر گردد... پروین اعتصامی
دیدگاه ها (۳)

#بوستان_شعرروز بگذشته خیالست ڪه از نو آید🍂 🌹 فرصت رفته محالس...

روز بگذشته خیالست که از نو آیدفرصت رفته محالست که از سر گردد...

پروین اعتصامی - تو پای بند ظاهر کار خودی و بس

در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنیکای هرزه گرد بی سر و بی پا چه...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

چون ز پشت زولجناح آمد فرود بر سجود افتاد و رخ بر خاک سوخت د...

گفت ماهیخوار با ماهی ز دورکه چه میخواهی ازین دریای شورخردی و...

می‌کشد شوقم عنان باد این کشش در ازدیادتا شود تنگ عزیمت تنگ ب...

آن نشنیدید که در شیروانبود یکی زاهد روشن روانزنده‌دلی، عالم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط