...The most sacred lov... Part7

☆مقدس ترین عشق☆ [Part⁷]

تا اومدم چیزی بگم یهو بدون هیچ مکثی از در خارج شد.
.
.
با کلافگی موهامو بهم ریختم... و روی زمین دراز کشیدم ،تازه متوجه شده بودم زیرم تمام آبه و اگه به دراز کشیدن ادامه بدم ممکنه
دل درد بشم و پانسمانم خیس‌بشه..‌‌. فوران بلند شدم و با تمام توانی داشتم خودمو به گوشه ای کشوندم...لحضه ای نگاهی به پاهام
انداختم ...‌‌رد شلاق ها روی پاهام خود نمایی می کردن و از هر رد شلاق یه زخم بزرگ روی قسمت برحنه پام به جا مونده بود‌.
دامن نسبتا کوتاهی تنم بود و زیر پوشم کاملا بدنم رو پوشونده بود و کت کوتام و موهای مشکیم کاملا سر شونه هام رو پوشنده بود و پیراهن سفیدم رو نمایان تر
می کردن .
.
.
از این اتفاق یهویی وحشت ناک..و از اینکه هیچ کس به دادم نمی رسید احساس
بی کسی می کردم ...
چقدر یه دختر میتونه سنگینیه مشکلاتو تحمل کنه.‌‌..(بغض)
چقدر دیگه باید تلاش کنم تا یه روز دیگه رو هم زنده بمونم...چقدر!!!...(بغض)
لحضه ای‌..بغض بهم هجوم آورد، وزخم های قدیمی قلبم رو تازه کرد... دیگه تحمل عادی نشون دادن فیسمو نداشتم و دیگه
نمی تونسم با یه لبخند فیک
سرو تحشو هم بیارم...گاهی اوقات باید قدرت اینو داشته باشی که بزاری اشک هات غروره تو بشکنن و گاهی اون ورژنه درد کشیدتو بهم بریزن..تا بتونی یه بار دیگه قوی تر سرپاشی...
..اما اصل مشکلم اینجا بود..‌دلیلی براش نداشتم..
می خواستم گریه کنم و خودمو تخلیه کنم ولی توانی براش نداشتم...
باید برای حل این مشکل توانی داشته باشم!...
باید بتونم از شر این عوضی های قاتل خلاص شم!.
(من ادم ارومیم)
از همون اول هیچ تحدیدی روم اثر نداشت... و باعث نمی شد خودمو ببازمو تسلیم شم..این اخرین درجه شجاعتم بود...شایدم نبود..
مغزم نیاز به استراحت داشت تا بتونه از درد بدنم رو کاهش بده... پس تصمیم رو گرفتمو و به سختی روی پاهام وایسادم و با کمک گرفتم از میز محمات تونستم
به ظرف غذا برسم... انگار از قست سینی غذارو اینقدر با فاصله گذاشته بود... کم کم نفرت کمی درونم ریشه کرد و با عصبانیت نشستم زمین و شروع به خوردن غذا کردم...غذای آن چنانی نبود ولی در هدی بود که بهم قوت راه رفتن رو بده‌‌‌...ولی فعلا تا فردا نمی تونستم مثل ادم راه برم..
(منحرف نشید، شکنجه شده ،فقد همین!)
در حال غذا خوردن بودم که یهو صدای وحشت ناکی باعث شد لحضه ای از ترس به خودم بلرزم.‌.که یهوو در با شتاب باز شد که یهوووو
《ادامه داره》
.
.
.
(حمایت بیشتر پارت بیشتر)
اگه خوب نبود کامنت بزارید و در خواستی هاتون رو بگید قشنگام🎀❤️❤️♥️
کامنت و لایک یادتون نره ❤️❤️🫂💓..
دیدگاه ها (۷)

هیچ موقع خوب بودن وظیفه من نیست :]...درخواستی هاتون🫂💗❤️

@dragon16 فالوشه:)

پایان مورد علاقم ام🎀... درخواستی شما ها🙂‍↕️💓🎀

☆یون‌جین☆

فن فیک درخواستی رادیواپل پارت ۳

سناریو،،، شوگاعلامت آت+علامت شوگا. _وقتی با یه پسر دیگه حرف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط