part 2
part 2
ویو آناستازیا
و گفتم چیز دیگه لازم ندارید
خیلی سرد جواب داد«نه»
از اون میز دور شدم و رفتم سراغ بقیه میز ها کارم که تموم شد لباسم رو عوض کردم و از بار خارج شدم
ویو مایکی:سرم رو بالا کردم و با دو تا چشم تیله ای سبز که برق میزدن رو به رو شدم ، واقعا چشمای زیبایی داشت
چند لحظه پیش که آمده بود زیاد برام جذاب نبود(شاید چون زیاد بهش دقت نکردی)
اوه بیخیال هواسم رو نباید پرت کنم امروز جلسه مهمی دارم
ویو آناستازیا
چند قدم که راه رفتم یهو صدای غر غر شکمم بلند شد
اه آخه الان؟؟؟
باید سریع برم کافه اما خب شکمم مهم تره(😂) با خودم یکم فکر کردم که توی راه یه ساندویچ بگیرم بخورم که چیزی نمیشه
یکم جلو تر که رفتم دیدم یه بوفه کوچیکی اون طرف خیابون هس ، از خیابون رد شدم و به طرف بوفه رفتم یه ساندویچ گرفتم و به سمت کافه راه افتادم ، جلوی در کافه که رسیدم با خودم گفتم خب خوبه دیگه هم زود رسیدم هم یه چیزی خوردم
ویو مایکی
منتظر آخرین نفر بودیم که یه شخصی آمد و روی صندلی روبه روم نشست و بله خودش بود
(جک لاوینی یه زمانی بهترین دوست مایکی بود اما حرص و طمع کاری کرد دوستیشون بهم بخوره چون مایکی داشت مثل همیشه خوب پیش میرفت و اعتباری که ج سال ها دنبالش بود مایکی خیلی زود بدست آورد جک وقتی دوستیش با مایکی بهم خورد از اون باند جدا شد و عضو باند مافیا مکزیک شد ولی بعد از چند سال رییس باند کشته شد و جک جای اونو گرفت )
ویو چند سال پیش (روزی که دوستی مایکل و جک بهم خورد)
مایکی:سلام رفیق چطوری
جک:هعی خوبم (بی حوصله)
مایکی:چیزی شده
جک:نه چیزی نشده(پوزخند میزنه)
مایکی:اوه راستی جلسه امروز چطور پیش رفت ؟
جک:زیاد خوب نبود
مایکی:چرا؟؟
جک:هیچی فقط میخواستن با یکی دیگه معامله کنن
مایکی:یعنی چی ، ولشون کن اونا نمیتونن بهتر از تو رو پیدا کنن
جک:شاید یکی از من بهتر بوده که پیشنهادم رو قبول نکردن
مایکی:خب حالا می بوده؟
جک:توووو
مایکی:چی میگی داداش همه میدونن که تو از من بهتری
جک:قبل از این که تو بیای از خیلی بهتر بودم اما از وقتی تو آمدی همه چیز عوض شده
مایکی:هعی داری چی میگی
جک:دارم میگم باید همون روز که دیدمت بجای اینکه تو رو وارد جمع کنم باید همون جا میکشتمت
مایکی:هعی هعی ببین دوستی چند سالمون رو داری بخاطر یه جلسه خراب میکنید
جک:همون بهتر که خراب بشه
مایکی:آروم جلو برو ممکنه از حرفایی که داری میزنی بعداً پشیمون بشی
جک:من هیچ وقت از قطع ارتباط با تو پشیمون نمیشم شاید وقتی دیگه دوست هم نباشیم منم بتونم یکم اعتبار بگیرم هاا
مایکی:باشه حالا که تو آنقدر حرص و طمع ، اعتبار داری پس بدستش بیار اگه میتونی
زمان حال
مایکی:به به چه عجب تشریف آوردید آقای لاوینی
جک:(پوزخند میزنه)و خیلی جدی میگه یه کاری پیش آمده بود
مایکی:خب حالا که همه هستن شروع کنیم
(همه سری به معنای اره تموم میدن)
جک:خب قصد من از این که این جلسه رو گذاشتم اینه که با آقای انجلینی توافق کنیم و شریک بشیم
مایکی:اون وقت چرا من باید قبول کنم شریک تو بشم
جک:اگه نمیخایی همین جا تو رو به همراه تک تک افرادت و بفرستم هوا
مایکی:(میخنده)الان تو داری منو تهدید میکنی؟
جک:اگه تهدید حساب بشه چرا که نه
مایکی: واقعا خوب داری جلو میری اما به نظر من زیاد روی این تهدیدت حساب باز نکن چون که من یه چیزی رو در مورد تو میدونم که هیچ کس نمیدونه و اگر اونو فاش کنم به جای من تو میری روی هوا.....
ادامه دارد...
اسلاید اول:لباس آناستازیا
اسلاید دوم:لباس مایکی
اسلاید سوم :لباسی که آناستازیا توی بار پوشید
خوشگلا این پارت رو طولانی گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد ☺️
ویو آناستازیا
و گفتم چیز دیگه لازم ندارید
خیلی سرد جواب داد«نه»
از اون میز دور شدم و رفتم سراغ بقیه میز ها کارم که تموم شد لباسم رو عوض کردم و از بار خارج شدم
ویو مایکی:سرم رو بالا کردم و با دو تا چشم تیله ای سبز که برق میزدن رو به رو شدم ، واقعا چشمای زیبایی داشت
چند لحظه پیش که آمده بود زیاد برام جذاب نبود(شاید چون زیاد بهش دقت نکردی)
اوه بیخیال هواسم رو نباید پرت کنم امروز جلسه مهمی دارم
ویو آناستازیا
چند قدم که راه رفتم یهو صدای غر غر شکمم بلند شد
اه آخه الان؟؟؟
باید سریع برم کافه اما خب شکمم مهم تره(😂) با خودم یکم فکر کردم که توی راه یه ساندویچ بگیرم بخورم که چیزی نمیشه
یکم جلو تر که رفتم دیدم یه بوفه کوچیکی اون طرف خیابون هس ، از خیابون رد شدم و به طرف بوفه رفتم یه ساندویچ گرفتم و به سمت کافه راه افتادم ، جلوی در کافه که رسیدم با خودم گفتم خب خوبه دیگه هم زود رسیدم هم یه چیزی خوردم
ویو مایکی
منتظر آخرین نفر بودیم که یه شخصی آمد و روی صندلی روبه روم نشست و بله خودش بود
(جک لاوینی یه زمانی بهترین دوست مایکی بود اما حرص و طمع کاری کرد دوستیشون بهم بخوره چون مایکی داشت مثل همیشه خوب پیش میرفت و اعتباری که ج سال ها دنبالش بود مایکی خیلی زود بدست آورد جک وقتی دوستیش با مایکی بهم خورد از اون باند جدا شد و عضو باند مافیا مکزیک شد ولی بعد از چند سال رییس باند کشته شد و جک جای اونو گرفت )
ویو چند سال پیش (روزی که دوستی مایکل و جک بهم خورد)
مایکی:سلام رفیق چطوری
جک:هعی خوبم (بی حوصله)
مایکی:چیزی شده
جک:نه چیزی نشده(پوزخند میزنه)
مایکی:اوه راستی جلسه امروز چطور پیش رفت ؟
جک:زیاد خوب نبود
مایکی:چرا؟؟
جک:هیچی فقط میخواستن با یکی دیگه معامله کنن
مایکی:یعنی چی ، ولشون کن اونا نمیتونن بهتر از تو رو پیدا کنن
جک:شاید یکی از من بهتر بوده که پیشنهادم رو قبول نکردن
مایکی:خب حالا می بوده؟
جک:توووو
مایکی:چی میگی داداش همه میدونن که تو از من بهتری
جک:قبل از این که تو بیای از خیلی بهتر بودم اما از وقتی تو آمدی همه چیز عوض شده
مایکی:هعی داری چی میگی
جک:دارم میگم باید همون روز که دیدمت بجای اینکه تو رو وارد جمع کنم باید همون جا میکشتمت
مایکی:هعی هعی ببین دوستی چند سالمون رو داری بخاطر یه جلسه خراب میکنید
جک:همون بهتر که خراب بشه
مایکی:آروم جلو برو ممکنه از حرفایی که داری میزنی بعداً پشیمون بشی
جک:من هیچ وقت از قطع ارتباط با تو پشیمون نمیشم شاید وقتی دیگه دوست هم نباشیم منم بتونم یکم اعتبار بگیرم هاا
مایکی:باشه حالا که تو آنقدر حرص و طمع ، اعتبار داری پس بدستش بیار اگه میتونی
زمان حال
مایکی:به به چه عجب تشریف آوردید آقای لاوینی
جک:(پوزخند میزنه)و خیلی جدی میگه یه کاری پیش آمده بود
مایکی:خب حالا که همه هستن شروع کنیم
(همه سری به معنای اره تموم میدن)
جک:خب قصد من از این که این جلسه رو گذاشتم اینه که با آقای انجلینی توافق کنیم و شریک بشیم
مایکی:اون وقت چرا من باید قبول کنم شریک تو بشم
جک:اگه نمیخایی همین جا تو رو به همراه تک تک افرادت و بفرستم هوا
مایکی:(میخنده)الان تو داری منو تهدید میکنی؟
جک:اگه تهدید حساب بشه چرا که نه
مایکی: واقعا خوب داری جلو میری اما به نظر من زیاد روی این تهدیدت حساب باز نکن چون که من یه چیزی رو در مورد تو میدونم که هیچ کس نمیدونه و اگر اونو فاش کنم به جای من تو میری روی هوا.....
ادامه دارد...
اسلاید اول:لباس آناستازیا
اسلاید دوم:لباس مایکی
اسلاید سوم :لباسی که آناستازیا توی بار پوشید
خوشگلا این پارت رو طولانی گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد ☺️
- ۸۱۸
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط