فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴¹
و سریع از رخت خواب بلند شد با خوابیدن حالش بهتر شده بود و فقط یکم بدنش کوفته بود و بینیش کیپ شده بود.
فقط قضیه چاقو خوردن رو به پدرش توضیح داد.
هان به جئون زنگ زد و قرار شد شب برای عیادت برن.
داهی با این حال هم آرامش نداشت و از اون سو حال جونگکوک رو پرسید و بعد اینکه شنید خوبه و قراره ظهر مرخص شه کمی آروم گرفت.
حس گرسنگی شدیدی داشت ولی ترجیح داد اول بره حموم.
حس فوقالعاده از ریختن آب داغ روی پوستش گرفت؛ به مچ پاش که کمی کبود شده بود نگاه کرد و لبخند زد.
____________
هرچی گیرش میومد میخورد و لذت میبرد و با دهن پر خداروشکر میکرد که برگشته بود خونه.
هان سو بین وقتی خیالش از بابت داهی راحت شد رفت شرکت.
داهی هم با انگیزه دست به کار شد. دفترشو باز کرد و سعی کرد یه کیک شیرین و خوشمزه درست کنه و حینش سناریو های مختلفی رو 'با کیک و یه شخصی' میساخت.
ظهر شده بود و تمام فکر و ذکر داهی این بود:
یعنی الان مرخص شده؟
اون الان داره چیکار میکنه؟
به چی فکر میکنه؟
کی میتونه بیاد شرکت؟
بخیه خیلی درد داره؟
بلند شد و تی شرتش رو بالا زد و به پهلوش نگاه کرد." یعنی اگه اینجام یه چاقو میخورد میتونستم راه برم؟
چجوری راه میرفتم؟"
و دست به پهلوش گذاشت و شروع کردن به تصور کردن و راه رفتن." تاثیر داره؟"
که انگشتش به پایه مبل گیر کرد و از درد با باسن افتاد زمین.
اون حتی در حالت عادی نمیتونست راه بره.
نشست و پاشو به دست گرفت، سری تکون داد و دستی به باسنش کشید و دوباره تو فکر غرق شد.
فکر کردن رو تک تک گوشه های خونه امتحان کرد." نه.. من نمیتونم"
کیک رو برش های مربعی و تمیزی داد و کنارش هم میوه گذاشت؛ تو ظرف خوشگل و جمع و جوری مرتب گذاشتشون و درش رو بست و وسواسی ظرف رو دستمال کشید.
اصلا به اینکه شب هم قرار بود بره و الانم داشت میرفت فکر نمیکرد و به اینکه حتما باید در روز گذشته حداقل یکبار برای عیادت میرفت ولی اینکارو نکرده بود فکر میکرد.
لباس ساده و خیلی مرتبی پوشید و کمی به سر و صورتش رسید، موهاش رو باز گذاشت و با دست کمی مرتبشون کرد و لیپ گلاس صورتی به لباش زد.
ظرف رو که توی کیسه پارچه ای کوچیک و خوشرنگ گذاشته بود برداشت و از خونه بیرون رفت...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴¹
و سریع از رخت خواب بلند شد با خوابیدن حالش بهتر شده بود و فقط یکم بدنش کوفته بود و بینیش کیپ شده بود.
فقط قضیه چاقو خوردن رو به پدرش توضیح داد.
هان به جئون زنگ زد و قرار شد شب برای عیادت برن.
داهی با این حال هم آرامش نداشت و از اون سو حال جونگکوک رو پرسید و بعد اینکه شنید خوبه و قراره ظهر مرخص شه کمی آروم گرفت.
حس گرسنگی شدیدی داشت ولی ترجیح داد اول بره حموم.
حس فوقالعاده از ریختن آب داغ روی پوستش گرفت؛ به مچ پاش که کمی کبود شده بود نگاه کرد و لبخند زد.
____________
هرچی گیرش میومد میخورد و لذت میبرد و با دهن پر خداروشکر میکرد که برگشته بود خونه.
هان سو بین وقتی خیالش از بابت داهی راحت شد رفت شرکت.
داهی هم با انگیزه دست به کار شد. دفترشو باز کرد و سعی کرد یه کیک شیرین و خوشمزه درست کنه و حینش سناریو های مختلفی رو 'با کیک و یه شخصی' میساخت.
ظهر شده بود و تمام فکر و ذکر داهی این بود:
یعنی الان مرخص شده؟
اون الان داره چیکار میکنه؟
به چی فکر میکنه؟
کی میتونه بیاد شرکت؟
بخیه خیلی درد داره؟
بلند شد و تی شرتش رو بالا زد و به پهلوش نگاه کرد." یعنی اگه اینجام یه چاقو میخورد میتونستم راه برم؟
چجوری راه میرفتم؟"
و دست به پهلوش گذاشت و شروع کردن به تصور کردن و راه رفتن." تاثیر داره؟"
که انگشتش به پایه مبل گیر کرد و از درد با باسن افتاد زمین.
اون حتی در حالت عادی نمیتونست راه بره.
نشست و پاشو به دست گرفت، سری تکون داد و دستی به باسنش کشید و دوباره تو فکر غرق شد.
فکر کردن رو تک تک گوشه های خونه امتحان کرد." نه.. من نمیتونم"
کیک رو برش های مربعی و تمیزی داد و کنارش هم میوه گذاشت؛ تو ظرف خوشگل و جمع و جوری مرتب گذاشتشون و درش رو بست و وسواسی ظرف رو دستمال کشید.
اصلا به اینکه شب هم قرار بود بره و الانم داشت میرفت فکر نمیکرد و به اینکه حتما باید در روز گذشته حداقل یکبار برای عیادت میرفت ولی اینکارو نکرده بود فکر میکرد.
لباس ساده و خیلی مرتبی پوشید و کمی به سر و صورتش رسید، موهاش رو باز گذاشت و با دست کمی مرتبشون کرد و لیپ گلاس صورتی به لباش زد.
ظرف رو که توی کیسه پارچه ای کوچیک و خوشرنگ گذاشته بود برداشت و از خونه بیرون رفت...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۵.۸k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط