حکایتِ ما و خدا,,,

حکایتِ ما و خدا,,,
حکایتِ عجیبی است...
مثِل قصه ی استاد نقره کارِ...
می گویند وقتی استادِ نقره کار، نقره را صیقل می دهد، آن را داخل آتش نگه می دارد، اما چشم از نقره برنمی دارد،
تا زمانی نقره را در آتش نگه میدارد که عکس خود را در نقره ی صیقل یافته ببیند!!!
درست مثلِ خداااا...
وقتی می خواهد صیقل پیدا کنیم ما را در آتشِ سختی های خودمان وارد میکند',,,
اما چشم از ما برنمی دارد...
تا جایی که عکسِ خودش را در ما ببیند...
شبتون پر از نگاه قشنگ خدا...
دیدگاه ها (۴)

پارت ۱

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :آن خانمی که دستش را به...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت3یونگی چند قدم عقب رفت، انگار ضربه‌ی سنگینی به قفسه‌ی سی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p68برج غربی رو ترک کردن.راه‌پله‌ی سنگی، ...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

نام رمان: سایه‌ی نقره‌ایباران شدیدی به شیشه‌های عمارتِ سنگی ...

زمهریر حقیقت یا خرافه

پارت ۴۵تهیونگ با قدم‌هایِ سنگین و نفس‌هایِ حبس‌شده، وارد اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط