در کودکی عاشق بادکنک بودم اولین بادکنکی که داشتمو همون رو

در کودکی عاشق بادکنک بودم اولین بادکنکی که داشتمو همون روز اول محکم بغلش کردم تا ترکید فهمیدم همان اول نباید زیاد دوس داشتنمو نشون میدادم طاقتش را نداشت ترکید..بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت اونم ترکیدفهمیدم نباید چیزی را که دوس دارس زیاد بزرگش کنی بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود نه دوس داشتنمو زیاد نشون دادم نه زیاد بزرگش کردم ولی ان هم نماند بردمش پیش دوستانم و توی یه چشم‌بهم زدن صاحبش شدن رفتم و یک بادکنک دیگر خریدم همانجا نگاهش کردم و گفتم تو اخرین بادکنکی هستی که میخرم رفتم خونه و گذاشتمش تو کمد نه بغلش کردم نه زیاد بزرگ و نه نشون کسی دادمش یه دوس داشتن یواشکی هر چندوقت یه بار میرفتم سراغش که مطمئن بشم هست.. یه روز وقتی رفتم سراغش که خیلی کوچیک شده بود..همان جا بود که فهمیدم دوس داشتنو باید یاد گرفت دوست داشتن نگهداری میخواهد من بادکنک های زیادی داشتم ولی دوس داشتن را هیچوقت یاد نگرفتم
دیدگاه ها (۴)

به انتظار مانده ام شایدبابرف این زمستان بیایی...

راستش را بخواهی؛هر روز که میگذرد،بیشتر از قبل عاشقت میشوم!!ب...

این زن همان زن استکه با دو فنجان چای،با یک سبد سیب های دست ن...

کاش تمام شود این یکنواختی ها کاش فردا شبیه امروز نباشد که من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط