زمستانی با تو
زمستانی با تو
تک پارتی
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
دونه های برف از آسمان سیاه میبارید
انگار که قرار بود فردا رو تعطیل کنن
هنوز نگاهش به صفحه گوشی بود
آخرین چت هایش خیلی کوتاه بودن
آتسوشی هنوز با نگرانی داشت چت میکرد که چرا امروز هم به مدرسه نیامده بود
خوب حق داشت...
یه هفته بود که به مدرسه نیامده بود
صدای در توجهش را از صفحه چت جلب کرد
دازای:هوفففف...ممنون نجاتم دادی!اگر توی اون هوای سرد میموندم الان مرده بودم!!
پسرک مونارجی فقط دوباره نگاهش را به پنجره داد
دازای:آهای ناکاهارا!آتسوشی چند هفتس که پدرم رو در آورده که ازت بهش خبر بدم!
بازم بیجواب موند
دازای آهی کشید و کنارش لب پنجره نشست و دستش را روی پیشونی اش گذاشت
باصدای گرفته و خش داری گفت
چویا:ه..هی!
دازای:میدونستم...هم صدات گرفته هم پوستت سفیده!بگو ببینم چه مرگته که پوست و استخوان شدی!
با اخم کوچک ولی واضح دوباره نگاهش را به پنجره داد
دازای:اگر این طوری کنی اتفاق خوبی نمیافته ها_
چویا:سرما خورد...
پسرک پرید وسط حرفش
با صدای کمی بلند تر تا پسر بزرگ تر بشنود ادامه داد
چویا:همین..فقط یه سرما خودگیه طولانیه...
پسر بزرگ تر آهانی گفت و نگاهش را مثل پسرک به پنجره داد
برف آروم آروم شدت میگرت و شدید تر میشد
پسر بزرگ تر برای کمی کرم ریزی کمی به پسر ک نزریک شد
دازای:خوب باید چیکار کرد تا حالت خوب بشه؟
پسرک تا خواست سرش را برگرداند لب های پسر بزرگ تر روی لب هایش نشست
با نرمی مک میزد و محکم تر پسرک را به خود فشار میداد تا اون هم همراهی کند اما پسرک در عالم دیگری بود
کمی که گذشت پسرک هم شروع به همراهی کرد
دست هایش را دور گردن اون حلقه کرد و بوسه را ادامه داد
از هم جدا شدن و به هم نگاه کردن
بدن هاشون داغ کرده بود و لب های پسرک مثل آتش میسوخت
دازای:هوممم..الان بهتری شیرین ترینم؟
اخمی کرد و بعد دست هایش را دور گردن اون حلقه کرد
چویا:بانداژی خود بین...!
و بوسه را دوباره شروع کرد و با همراهی هم دیگر ادامه پیدا کرد
ּּ ݂ ׄ⋆݂______________________________ּ ݂ ׄ⋆݂
هعی نظرتون رو بگید ببینم چه کنم بقیه رومان ها رو(-_- )
تک پارتی
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
دونه های برف از آسمان سیاه میبارید
انگار که قرار بود فردا رو تعطیل کنن
هنوز نگاهش به صفحه گوشی بود
آخرین چت هایش خیلی کوتاه بودن
آتسوشی هنوز با نگرانی داشت چت میکرد که چرا امروز هم به مدرسه نیامده بود
خوب حق داشت...
یه هفته بود که به مدرسه نیامده بود
صدای در توجهش را از صفحه چت جلب کرد
دازای:هوفففف...ممنون نجاتم دادی!اگر توی اون هوای سرد میموندم الان مرده بودم!!
پسرک مونارجی فقط دوباره نگاهش را به پنجره داد
دازای:آهای ناکاهارا!آتسوشی چند هفتس که پدرم رو در آورده که ازت بهش خبر بدم!
بازم بیجواب موند
دازای آهی کشید و کنارش لب پنجره نشست و دستش را روی پیشونی اش گذاشت
باصدای گرفته و خش داری گفت
چویا:ه..هی!
دازای:میدونستم...هم صدات گرفته هم پوستت سفیده!بگو ببینم چه مرگته که پوست و استخوان شدی!
با اخم کوچک ولی واضح دوباره نگاهش را به پنجره داد
دازای:اگر این طوری کنی اتفاق خوبی نمیافته ها_
چویا:سرما خورد...
پسرک پرید وسط حرفش
با صدای کمی بلند تر تا پسر بزرگ تر بشنود ادامه داد
چویا:همین..فقط یه سرما خودگیه طولانیه...
پسر بزرگ تر آهانی گفت و نگاهش را مثل پسرک به پنجره داد
برف آروم آروم شدت میگرت و شدید تر میشد
پسر بزرگ تر برای کمی کرم ریزی کمی به پسر ک نزریک شد
دازای:خوب باید چیکار کرد تا حالت خوب بشه؟
پسرک تا خواست سرش را برگرداند لب های پسر بزرگ تر روی لب هایش نشست
با نرمی مک میزد و محکم تر پسرک را به خود فشار میداد تا اون هم همراهی کند اما پسرک در عالم دیگری بود
کمی که گذشت پسرک هم شروع به همراهی کرد
دست هایش را دور گردن اون حلقه کرد و بوسه را ادامه داد
از هم جدا شدن و به هم نگاه کردن
بدن هاشون داغ کرده بود و لب های پسرک مثل آتش میسوخت
دازای:هوممم..الان بهتری شیرین ترینم؟
اخمی کرد و بعد دست هایش را دور گردن اون حلقه کرد
چویا:بانداژی خود بین...!
و بوسه را دوباره شروع کرد و با همراهی هم دیگر ادامه پیدا کرد
ּּ ݂ ׄ⋆݂______________________________ּ ݂ ׄ⋆݂
هعی نظرتون رو بگید ببینم چه کنم بقیه رومان ها رو(-_- )
- ۷۷۷
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط