استادی با شاگردش از باغی میگذشت.
استادی با شاگردش از باغی میگذشت.
چشمشان به یک کفش کهنه افتاد
شاگرد گفت گمان میکنم
این کفشهای کارگری است که در این باغ کار میکند
بیا با پنهان کردن کفش
عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد آن را پس بدهیم و کمی بخندیم
استاد گفت چرا برای خنده خود او را ناراحت کنیم
بیا کار دیگری انجام بدیم
چشمشان به یک کفش کهنه افتاد
شاگرد گفت گمان میکنم
این کفشهای کارگری است که در این باغ کار میکند
بیا با پنهان کردن کفش
عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد آن را پس بدهیم و کمی بخندیم
استاد گفت چرا برای خنده خود او را ناراحت کنیم
بیا کار دیگری انجام بدیم
- ۶۷۱
- ۰۹ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط