صبح دوباره حس عجیبی مرا بسوی قله سنگ میکشانید دوباره عطر
صبح دوباره حس عجیبی مرا بسوی قله سنگ میکشانید دوباره عطر (صحرا )را حس کردم.روز رفتن آنها از این ده فرا رسیده بود.میخواستم بروم و از دور شاهد رفتنش باشم،«««اما نه ،،، او نـــرفت»»او در همان ده ماند.وقتی ب انجا رسیدم دیدم که اهل ایل دور جسد خون آلودش حلقه زدهاند و شیون میکنند.نزدیکتر که رفتم همه با خشم نگاهم میکردند و سرهایشان را پایین انداختند.انگار من موجودی شوم موجودی نحس بودم که دیدنم نیز شومی و تلخی به بار میاورد.___آنها (صحرا)را همانجا پای قله سنگ دفن کردندو رفتند و دیگر سال بعد و سالهای بعد هرگز به ده ما بر نگشتند.اکنون در دامنهٔ قلبه سنگ دو قبر هست که دائما به سراغشان میروم و در کنارشان میگریم یکی قبر برادرم علی است و دیگری قبر صحرا که همان فردای شب عروسی من با مرجان خودش را از بالای قله سنگ پرت کرده بود._____حالا هم ملکه بزرگ شده است ،دختری ۱۴ساله که شیرین زبانی هم میکند،اما هنوز مرا ب عنوان پدرش میشناسدو خیال میکند قبر علی ،،،قبر برادر من ،یعنی قبر عموی اوست.این است که هر وقت به پای قله سنگ میرویم به طرف قبر علی میدود و با شیرین زبانی میگوید:::بابا من در کنار قبرعمو جون خودم گریه میکنم ....تو هم کنار اون یکی قبر گریه کن.....راستی اون هم قبر عموی توست......«««و من هنوز نتوانستهام به او بگویم،قبری که من در کنارش مینشینم و اشک میریزم براستی قبر کیست»»»......😢
- ۷۷۹
- ۲۷ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط