[بازی مرگ ]

[بازی مرگ ]
پارت 38

یونگی پوزخند صدا داری زد و روبه بقیه گفت یونگی : به لطف کی سوک الان تو سلول نیستید وگرنه من خیلی وقت پیش مینداختم تون زندان
همه سکوت کرده بودن هیچکس در مقابل حرف مین نمی‌تونستن حرفی بزنن اون ابهت زیادی داشت
جونگ کوک پوزخندی زد لحن اش از قدرت، و ثروت، نفوذ، و آدم کشی، بود
جونگ کوک : کاری نکنید که اعضا رو کمتر کنم
.... : من این اجازه رو نمیدم بهت
لحظه ای صدای از پشته سرشون در آن فضای خفه کننده پیچید صدای که برای همه آشنا بود صدای که مدت ها کسی نشنیده بود صدای که قبلاً از مهربانی حال از نفرت بلند میشد قدم های سنگین اش رو به جلو برداشت
همه برای آمدن هیون بین خیلی خوشحال بودن مین گیل به طرفش رفت و رفیقانه بغلش کرد مین گیل : خیلی خوشحالم که برگشتی
جانگ مین هم همچنان بغلش کرد جانگ مین : باید زودتر می اومدی
دوید آدم پر غروری به آمدن دوستش لبخندی زد و مشتی به شونه اش زد
دوید: فکر میکردم مردی
هیون بین با چشم های که از ناراحتی و غم زیاد شکسته شده بودن غمگین گفت هیون بین : فکر می‌کردم تو این زمان میتونم بمیرم اما بدترین روز های عمرم بودن بگذریم سانگ بوم نمی‌خواهی بغلم کنی
سانگ بوم خنده ای کرد و کوتاه بغلش کرد سانگ بوم : انتظار های زیادی ازت دارم
هیون سیک : نمی‌خواهی دستمو ببوسی
هیون بین شکسته نگاه کرد هیون بین : چرا که نه پدر بزرگ
خنده ای کردن اما با صدای خشن جونگ کوک آن خنده ها به پایان رسیدن
جونگ کوک : تو دیگه جات اینجا نیست از محفل حذف شدی
هیون بین که نفرتش بیشتر شده بود با خشم به طرف آن سه دوست قدم برداشت بلافاصله لب زد هیون بین : تو دیگه رئیس نیستی هانول مرده تو دیگه داماد جانگ چا نیستی نیازی نیست تو رئیس بشی
حرف های که میزد تک تک شون روی اعصاب جونگ کوک راه می‌رفتند جوری که از عصبانیت دست مشت مرد بلافاصله با قرار گرفتن دست کی سوک رویه شونه ای جلوی خشمش رو گرفت کی سوک با مهربانی نجوا کرد
کی سوک : هیون جان مگه نمیدونی گذاشتن دست روی زخم غم چقدر سخته
هیون بین : نه همون روزی که مادرش زندگی مادرم و خودش زندگی منو خراب کرد رحم منو هم از بین بردن
جونگ کوک : تو نمی‌تونی اینو عوض کنی که من رئیسم یا نه به هر حال تو فقط یه عضوی تصمیم این با تو نیست نه هم با مادرت
هیون بین عصبی اسلحه ای از پشت اش کشید و دقیقاً روی جونگ کوک زوم کرد همه نگران به طرفش رفتند یونگی سریع برادرش را از کنار جونگ کوک دور کرد تا مبادا اتفاقی برایش بیافته
یونگی : بزار اون اسباب بازی رو کنار اگه اتفاقی برای برادرم بیافته خونت گردنه خودت

شرط ۴۰ کامنت
۴۵ لایک
برسونید ببینم فرشته ها
دیدگاه ها (۴۳)

چند پارتی پارت اول شروع:ات در سئول زندگی می‌کرد، آرام و بی‌د...

چند پارتی پارت دوم شب بعد از آن بوسه‌ی ممنوعه، همه‌چیز برای ...

[بازی مرگ ]پارت 37سانگ بوم آروم چشم هاشو از کفش های براق جون...

[بازی مرگ ]پارت 36آمورته اولین کسی بود که سر آن جسد رو بلند ...

پارت ۲۷ 🖤به انبار قدیمی رسیدیم. هوا تاریک بود و صدای باد از ...

پارت ۲۸ 🖤افسر سابق با عجله از در پشتی فرار کرد. جیمین و چند ...

پارت ۵۷ مرد چند قدم از تاریکی بیرون آمد.نور ضعیف چراغ خیابان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط