راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۸
صبح روز بعد، تهیونگ وقتی وارد مدرسه شد، متوجه شد نگاههای زیادی به سمتش برگشته.
اما این بار دلیلش فقط خودش نبود.
همه دربارهی اتفاق دیروز حرف میزدند.
اینکه چطور تهیونگ جلوی بقیه از جونگ کوک دفاع کرده بود.
بعضیها فکر میکردند او دیوانه است که خودش را وارد زندگی جونگ کوک کرده.
اما تهیونگ اهمیتی نمیداد.
او فقط کاری را کرده بود که فکر میکرد درست است.
وقتی وارد کلاس شد، دید جونگ کوک مثل همیشه کنار پنجره نشسته.
تنها.
اما این بار چیزی متفاوت بود.
جونگ کوک وقتی تهیونگ وارد شد، برای چند لحظه نگاهش کرد.
نه با عصبانیت.
نه با آن نگاه سرد همیشگی.
فقط ساکت.
تهیونگ کیفش را گذاشت و گفت:
«چیه؟ چرا نگاه میکنی؟»
جونگ کوک سریع نگاهش را برگرداند.
«هیچی.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«بازم همون جواب.»
جونگ کوک چیزی نگفت.
اما برای اولین بار، سکوتش شبیه بیتفاوتی نبود.
شبیه کسی بود که نمیدانست چه باید بگوید.
در زنگ ناهار، جیمین کنار جونگ کوک نشست.
چند لحظه به دوستش نگاه کرد و گفت:
«عجیبه.»
جونگ کوک بدون نگاه کردن جواب داد:
«چی؟»
«تو قبلاً از اینکه کسی بهت نزدیک بشه بدت میاومد.»
جونگ کوک اخم کرد.
«هنوزم میاد.»
جیمین لبخند زد.
«پس چرا با تهیونگ فرق داره؟»
جونگ کوک جواب نداد.
چون خودش هم جوابش را نمیدانست.
تهیونگ فقط یک دانشآموز جدید بود.
کسی که قرار بود مثل بقیه از او دوری کند.
اما نکرد.
در همان لحظه، صدای چند نفر از پشت سرشان آمد.
چند دانشآموز دوباره شروع کرده بودند به حرف زدن دربارهی گذشتهی جونگ کوک.
تهیونگ که از کنارشان رد میشد، متوجه شد.
اما این بار قبل از اینکه چیزی بگوید، خودش را نگه داشت.
او فهمیده بود بعضی زخمها با دفاع کردن جلوی بقیه خوب نمیشوند.
بعضی آدمها فقط نیاز دارند کسی واقعاً آنها را بفهمد.
بعد از کلاس، جونگ کوک برای اولین بار خودش سر صحبت را باز کرد.
«تهیونگ.»
تهیونگ برگشت.
«چی؟»
جونگ کوک چند لحظه مکث کرد.
انگار گفتن جملهای ساده هم برایش سخت بود.
«مرسی.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
چون این اولین بار بود که از جونگ کوک چنین چیزی میشنید.
فقط یک کلمه.
اما برای کسی مثل جونگ کوک...
معنی زیادی داشت.
و شاید این اولین قدم بود برای اینکه دیوارهایی که سالها دور خودش ساخته بود، کمکم ترک بخورند. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۸
صبح روز بعد، تهیونگ وقتی وارد مدرسه شد، متوجه شد نگاههای زیادی به سمتش برگشته.
اما این بار دلیلش فقط خودش نبود.
همه دربارهی اتفاق دیروز حرف میزدند.
اینکه چطور تهیونگ جلوی بقیه از جونگ کوک دفاع کرده بود.
بعضیها فکر میکردند او دیوانه است که خودش را وارد زندگی جونگ کوک کرده.
اما تهیونگ اهمیتی نمیداد.
او فقط کاری را کرده بود که فکر میکرد درست است.
وقتی وارد کلاس شد، دید جونگ کوک مثل همیشه کنار پنجره نشسته.
تنها.
اما این بار چیزی متفاوت بود.
جونگ کوک وقتی تهیونگ وارد شد، برای چند لحظه نگاهش کرد.
نه با عصبانیت.
نه با آن نگاه سرد همیشگی.
فقط ساکت.
تهیونگ کیفش را گذاشت و گفت:
«چیه؟ چرا نگاه میکنی؟»
جونگ کوک سریع نگاهش را برگرداند.
«هیچی.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«بازم همون جواب.»
جونگ کوک چیزی نگفت.
اما برای اولین بار، سکوتش شبیه بیتفاوتی نبود.
شبیه کسی بود که نمیدانست چه باید بگوید.
در زنگ ناهار، جیمین کنار جونگ کوک نشست.
چند لحظه به دوستش نگاه کرد و گفت:
«عجیبه.»
جونگ کوک بدون نگاه کردن جواب داد:
«چی؟»
«تو قبلاً از اینکه کسی بهت نزدیک بشه بدت میاومد.»
جونگ کوک اخم کرد.
«هنوزم میاد.»
جیمین لبخند زد.
«پس چرا با تهیونگ فرق داره؟»
جونگ کوک جواب نداد.
چون خودش هم جوابش را نمیدانست.
تهیونگ فقط یک دانشآموز جدید بود.
کسی که قرار بود مثل بقیه از او دوری کند.
اما نکرد.
در همان لحظه، صدای چند نفر از پشت سرشان آمد.
چند دانشآموز دوباره شروع کرده بودند به حرف زدن دربارهی گذشتهی جونگ کوک.
تهیونگ که از کنارشان رد میشد، متوجه شد.
اما این بار قبل از اینکه چیزی بگوید، خودش را نگه داشت.
او فهمیده بود بعضی زخمها با دفاع کردن جلوی بقیه خوب نمیشوند.
بعضی آدمها فقط نیاز دارند کسی واقعاً آنها را بفهمد.
بعد از کلاس، جونگ کوک برای اولین بار خودش سر صحبت را باز کرد.
«تهیونگ.»
تهیونگ برگشت.
«چی؟»
جونگ کوک چند لحظه مکث کرد.
انگار گفتن جملهای ساده هم برایش سخت بود.
«مرسی.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
چون این اولین بار بود که از جونگ کوک چنین چیزی میشنید.
فقط یک کلمه.
اما برای کسی مثل جونگ کوک...
معنی زیادی داشت.
و شاید این اولین قدم بود برای اینکه دیوارهایی که سالها دور خودش ساخته بود، کمکم ترک بخورند. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱۶۷
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط