part
part 12 :
ویو جنا :
تو راهرو های شرکت داشتیم راه نی رفتیم که یهو ویندوزم بالا زد و فهمیدم اونی که قراره باهاش ازدواج کنم مایک هس وای خدایا مایک اون همه حرف زد و من هیچی نفهمیدم؟
آبروم رفت با این فکرا به اتاق جلسات رسیدیم و جلوی در ورودی مکس کردم و یه نفس عمیق کشیدم و وارد شدم تا در و باز کردم بابام از جاش بلند شد و گفت :
ویو پدر جنا :
به به عروس و داماد کی همو دیدن که الان باهم وارد شدن ؟
ویو جنا :
تا خواستم چیزی بگم مایک دستمو گرفت و فشار داد.....
ویو مایک :
تا جنا خواست حرف بزنه دستشو گرفتم و فشار دادم و گفتم
ما همو خیلی وقته می شناسیم و دیشب رو هم باهم بودیم
ویو مادر مایک :
بهبه پس دیگه نگران پسرم نیستم
ویو جنا :
برگه ها رو امضا کردیم و تا خودکارمو از کاغذ برداشتم مادر مایک اومد و دستم و گرفت و گفت
ویو مادر مایک :
دختر عزیزم عروسکم حالا که تو عروسمی باید زود یه وارث بیاری تا شرکت بدون وارث نمونه
ویو جنا :
لبخندی زدم و بعد به مایک نگاه انداختم که دیدم اونم نیشخندی به لب داره
ویو پدر جنا :
حالا که وقت این حرفا نیست هنوز مراسم برگزار نشده
ویو مادر مایک :
بله درسته و ( رفت نزدیک گوش جنا و گفت ) شب برات یه چیزی می فرستم حتما نگاه کن
ویو جنا :
حالم داشت بهم می خورد که به مایک گفتم بریم و اونم گفت باشه بلند شدم و تا به دم در رسیدم سرم گیج رفت و ( سیاهی )
خب این پارت هم تموم شد
نظرتون رو تو کامنتا بگید
ویو جنا :
تو راهرو های شرکت داشتیم راه نی رفتیم که یهو ویندوزم بالا زد و فهمیدم اونی که قراره باهاش ازدواج کنم مایک هس وای خدایا مایک اون همه حرف زد و من هیچی نفهمیدم؟
آبروم رفت با این فکرا به اتاق جلسات رسیدیم و جلوی در ورودی مکس کردم و یه نفس عمیق کشیدم و وارد شدم تا در و باز کردم بابام از جاش بلند شد و گفت :
ویو پدر جنا :
به به عروس و داماد کی همو دیدن که الان باهم وارد شدن ؟
ویو جنا :
تا خواستم چیزی بگم مایک دستمو گرفت و فشار داد.....
ویو مایک :
تا جنا خواست حرف بزنه دستشو گرفتم و فشار دادم و گفتم
ما همو خیلی وقته می شناسیم و دیشب رو هم باهم بودیم
ویو مادر مایک :
بهبه پس دیگه نگران پسرم نیستم
ویو جنا :
برگه ها رو امضا کردیم و تا خودکارمو از کاغذ برداشتم مادر مایک اومد و دستم و گرفت و گفت
ویو مادر مایک :
دختر عزیزم عروسکم حالا که تو عروسمی باید زود یه وارث بیاری تا شرکت بدون وارث نمونه
ویو جنا :
لبخندی زدم و بعد به مایک نگاه انداختم که دیدم اونم نیشخندی به لب داره
ویو پدر جنا :
حالا که وقت این حرفا نیست هنوز مراسم برگزار نشده
ویو مادر مایک :
بله درسته و ( رفت نزدیک گوش جنا و گفت ) شب برات یه چیزی می فرستم حتما نگاه کن
ویو جنا :
حالم داشت بهم می خورد که به مایک گفتم بریم و اونم گفت باشه بلند شدم و تا به دم در رسیدم سرم گیج رفت و ( سیاهی )
خب این پارت هم تموم شد
نظرتون رو تو کامنتا بگید
- ۱.۸k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط