رقص سایهها | پارت پنجم: «طوفانِ قبل از آراستگی»
رقص سایهها | پارت پنجم: «طوفانِ قبل از آراستگی»
عمارتِ جئون غرق در سکوتِ کاری بود، اما در اتاقِ لیا، فضایِ کاملاً متفاوتی حاکم بود. لیا با هیجان لباسِ مجلسیِ جدیدش را که به رنگِ قرمزِ خیرهکنندهای بود، مقابل آینه گرفته بود.
جونگکوک در حالی که داشت اسلحه سردش را در غلافِ زیرِ کتش مخفی میکرد، وارد اتاق شد. با دیدن لیا که غرق در رویاپردازی بود، پوزخندی زد: «لیا، ما برای یه عملیاتِ شناسایی میریم، نه برایِ مسابقهیِ مد!»
لیا با چشمغرهای به برادرش نگاه کرد: «اوه جونگکوک! تو هیچوقت نمیفهمی. کیم تهیونگ هم اونجاست، میفهمی؟ اون با اون استایلِ بینقصش… فکر میکنی با این لباس چطور به نظر میام؟»
جونگکوک آهی کشید. او میدانست لیا چقدر روی تهیونگ کراش دارد، اما حالا وقتِ این حرفها نبود. با لحنی جدی گفت: «بهش نزدیک نشو. اون خانواده با ما توی یه جبهه نیستن. اگه بفهمم داری بخاطرِ اون احمق، امنیتِ خودت رو به خطر میاندازی، خودم شخصاً مجبورت میکنم توی عمارت بمونی!»
در عمارتِ کیم، میرا مشغولِ آماده کردنِ آخرین جزئیاتِ پوششاش بود. تهیونگ وارد شد، در حالی که یک جعبهیِ جواهرِ ظریف در دست داشت. او به سمتِ میرا رفت، گردنبند را دورِ گردنِ ظریفِ خواهرش بست و با نگاهی پُر از غرور در آینه به او خیره شد.
«میرا، تو امشب زیباترینِ اون سالنی. ولی یادت نره…» تهیونگ خم شد و با صدایی که فقط میرا بشنود، زمزمه کرد: «حتی اگه اون پسره جئونِ لعنتی رو دیدی، حق نداری بهش لبخند بزنی. اونا دشمنِ ما هستن.»
میرا با خنده به برادرِ غیرتیاش نگاه کرد: «تهیونگ، تو دیگه داری شورش رو در میاری! من فقط برای کار اونجام.»
تهیونگ چشمانش را ریز کرد: «کار یا غیرکار… من رویِ تو حساسم، میدونی که؟ فردا شب، دنیا فقط حولِ محورِ ما میچرخه.»
هر دو خانواده در حال آمادهسازی بودند؛ لیا با تپشِ قلب برای دیدنِ تهیونگ، و تهیونگ با خشمِ پنهان برای محافظت از میرا. مهمانیِ خیریه، قرار بود پرده از رازهایِ زیادی بردارد
عمارتِ جئون غرق در سکوتِ کاری بود، اما در اتاقِ لیا، فضایِ کاملاً متفاوتی حاکم بود. لیا با هیجان لباسِ مجلسیِ جدیدش را که به رنگِ قرمزِ خیرهکنندهای بود، مقابل آینه گرفته بود.
جونگکوک در حالی که داشت اسلحه سردش را در غلافِ زیرِ کتش مخفی میکرد، وارد اتاق شد. با دیدن لیا که غرق در رویاپردازی بود، پوزخندی زد: «لیا، ما برای یه عملیاتِ شناسایی میریم، نه برایِ مسابقهیِ مد!»
لیا با چشمغرهای به برادرش نگاه کرد: «اوه جونگکوک! تو هیچوقت نمیفهمی. کیم تهیونگ هم اونجاست، میفهمی؟ اون با اون استایلِ بینقصش… فکر میکنی با این لباس چطور به نظر میام؟»
جونگکوک آهی کشید. او میدانست لیا چقدر روی تهیونگ کراش دارد، اما حالا وقتِ این حرفها نبود. با لحنی جدی گفت: «بهش نزدیک نشو. اون خانواده با ما توی یه جبهه نیستن. اگه بفهمم داری بخاطرِ اون احمق، امنیتِ خودت رو به خطر میاندازی، خودم شخصاً مجبورت میکنم توی عمارت بمونی!»
در عمارتِ کیم، میرا مشغولِ آماده کردنِ آخرین جزئیاتِ پوششاش بود. تهیونگ وارد شد، در حالی که یک جعبهیِ جواهرِ ظریف در دست داشت. او به سمتِ میرا رفت، گردنبند را دورِ گردنِ ظریفِ خواهرش بست و با نگاهی پُر از غرور در آینه به او خیره شد.
«میرا، تو امشب زیباترینِ اون سالنی. ولی یادت نره…» تهیونگ خم شد و با صدایی که فقط میرا بشنود، زمزمه کرد: «حتی اگه اون پسره جئونِ لعنتی رو دیدی، حق نداری بهش لبخند بزنی. اونا دشمنِ ما هستن.»
میرا با خنده به برادرِ غیرتیاش نگاه کرد: «تهیونگ، تو دیگه داری شورش رو در میاری! من فقط برای کار اونجام.»
تهیونگ چشمانش را ریز کرد: «کار یا غیرکار… من رویِ تو حساسم، میدونی که؟ فردا شب، دنیا فقط حولِ محورِ ما میچرخه.»
هر دو خانواده در حال آمادهسازی بودند؛ لیا با تپشِ قلب برای دیدنِ تهیونگ، و تهیونگ با خشمِ پنهان برای محافظت از میرا. مهمانیِ خیریه، قرار بود پرده از رازهایِ زیادی بردارد
- ۱۷۷
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط