P10

P10
کانال های تلویزیون رو بی‌هدف میگشت،درواقع جسمش داشت این کارو میکرد،ذهنش پیش جیمین بود،از روزی که خودش فهمیده بود عاشق جیمین شده آروم و قرار نداشت،میترسید،میترسید اگه به جیمین اعتراف کنه جیمین بهش بگه این احساس یک حس زودگذر و هوسه یا بگه که اون برای پول جیمین عاشق جیمین شده،ولی اینگونه نبود،ا/ت بااینکه سنش کم بود ولی فهمیده بود که این عشقش حقیقیه ولی میترسید،از واکنش جیمین،از آچا،از جامعه و مهم تر از همه،از باباش میترسید،باباش از اتاق کارش بیرون اومد تا دوباره برا خودش قهوه ببره،وقتی ا/ت رو دید که تو فکره سرفه آرومی کرد تا اونو به خودش بیاره،ا/ت با شنیدن صدای باباش سمت باباش که جلوی قهوه ساز ایستاده بود برگشت و گفت:جانم بابا کاری داشتی؟باباش همانطور که دکمه قهوه ریز دستگاه رو فشار میداد گفت:تو فکری،چیزی شده دخترم؟ا/ت سرش رو پایین انداخت،نمیدونست چی بگه،از روزی که ا/ت قرار شد برای آچا زیاد بره خونه جیمین باباش فکر های بدی درباره این دونفر میکرد،حق هم داشت،وقتی که ا/ت عاشق همون مرد شده بود چرا نباید بابای ا/ت فکرای بدی نمیکرد،باباش فنجانش رو از قهوه ساز جدا کرد و کمی نزدیک دخترش شد و گفت:ا/ت،روبه‌راهی؟همون لحظه تلفن ا/ت زنگ خورد،تماس از طرف جیمین بود،ا/ت ناخودآگاه با دیدن اسم جیمین روی صفحه تلفن لبخند زد و زود جواب داد،ا/ت بعد یک دقیقه از تماس بلند شد و روبه باباش گفت:خب،جیمین یعنی،آقای پارک منو میبرن بیرون گفتن تا چند دقیقه آماده بشم،گفتن به تو هم اطلاع بدم بابا.باباش چهره جدی به خودش گرفت و گفت:کجا میبره؟ا/ت آروم گفت:راستش نمی‌دونم.باباش به سمت اتاق کارش رفت و گفت:بهش بگو زود برگردید و مهم تر از اون مراقبت حرکات جیمین باش.ا/ت آروم گفت:چشم.چند دقیقه بعد پایین ساختمان سوار ماشین جیمین شد،از جلوی ساختمون رد شده بودند که جیمین گفت:بابات داشت از پنجره تورو دید میزد.ا/ت گفت:جدی،متوجه نشدم،آچا پیش جیناست؟جیمین گفت:آره آخر هفته ها که جینا شبو خونه من میمونه گفتم امروز رو با آچا باشه چون من می‌خوام باهات باشم.گونه های ا/ت با شنیدن این حرف قرمز شد،جیمین متوجه تغییر حالت ا/ت شد و یه لبخند آرومی زد و گفت:خب،راستش میخواستم کمی باهات حرف بزنم راستش،نمیدونم چطوری شروع کنم،اگه میشه در راه دوتامون سکوت کنیم تا من به جایی که مدنظر دارم برونم،اونجا که رسیدیم من تعریف میکنم تو گوش میدی،تو تعریف می‌کنی من گوش میدم،تو سوال می‌پرسی من جواب میدم،من سوال میپرسم تو جواب میدی،باشه؟ا/ت گفت:باشه.بعد چند دقیقه رانندگی به حومه جدید شهر که تقریباً ۱۰سالی میشد که ساخته شده رسیدن،جیمین در کنار میدان حومه داخل یه کوچه پیچید،ریموت رو زد و وارد یه ویلا شد،ویلا اصلا شبیه ویلای کنونی جیمین که در بالاشهر سئول بود نداشت،این خونه کلا وایب دیگه ای میداد،ا/ت گفت: نمی‌دونستم تو حومه هم خونه داری.جیمین گفت:در این ویلا از وقتی که آچا ۳ساله بود دیگه باز نشده،تا الان که با تو اومدم.برای ا/ت عجیب بود،وارد یه ویلا در حومه شهر با یه مرد سن بالا و نسبتا غریبه میشد ولی اصلا ترس نداشت و این نشونه اعتماد کاملش به جیمین بود،وارد خونه ویلا شدند،تمام وسایل سرجاش بود و خونه نظم خاصی داشت ولی خب کمی گرد و خاک روی وسایل بود در دیوار بزرگ مقابل در خونه،یه عکس بزرگ بود،یه عکس از جیمین در کت و شلوار دامادی با یه خانوم در لباس عروس که شباهت زیادی به آچا داشت البته اگه موهای بنفش زن داخل عکس رو حذف میکردی عین آچا بود،عکس مربوط که خیلی وقت پیش میشد،ا/ت گفت:جیمین شی اینجا خونه کیه،چرا منو آوردی اینجا؟جیمین روی مبل یکنفره نشست و گفت: لطفاً بشین تا بگم.ا/ت مقابل جیمین روی مبل دونفر نشست،جیمین سرفه آرومی کرد و شروع کرد:(ادامه دارد)
🔮🔮🔮
دیدگاه ها (۰)

P9آخر هفته بود و امروز به کمپانی نمیرفت،جلوی تلویزیون روی مب...

P8(۲ سال بعد)ا/ت ۱۷ساله ما الان یک قرارداد رسمی و معتبر با ک...

P5داشت با لبتابش جلسات امروز رو با تیا بررسی میکرد که یهو تل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط