𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴⁵

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴⁵


چند ماه بعد

ات با ذوق : کوک بیا

کوک با لبخند : جونم عزیزم

ات با ذوق فراوان : نگاش کن چه خوشگله دستاشو نگاه چه کوشولویه

کوک با لبخند مهربون : اره عزیزم شبیه تو که اینقدر خوشگلی و صورت ات رو ناز کرد

ات : اِ نکن بچه دستمه

کوک با لبخند : می دونم قشنگم حواسم هست

که سومین اومد

سومین با خنده  : حس می کنم ات بیشتر از من خوشحاله

ات با لحن متاسفم براتون : اره والا شما چقدر بی ذوقین مخصوصا کوک

سومین با خنده : بچه خودش باشه ذوق می کنه

ات :نمی دونم والا

که صدای مامان و بابای کوک اومد

سومین گفت : من برم مامان بابای کوک اومدن

کوک : صبر کن منم بیام

و سومین کوک رفتن من موندم داخل اتاق بچه دستم بود بعد چند دقیقه مامان کوک اومد

مامان کوک با لبخند : سلام عروس گلم  چقدر مادر شدن بهت میاد قربونت برم من

ات با لبخند : سلام مامان خوبی ؟

مامان کوک : اره دخترم تو چطوری ؟

ات با لبخند  : منم خوبم بریم پایین ؟

مامان کوک :اره

رفتن پایین بچه دست ات بود

کوک گفت : هوی سومین مگه زن من پرستار بچته

ات : کوک زشته باز شروع نکن سلام پدر جان

بابای کوک با لبخند : سلام دخترم ...چه مادری بشی ها

ات : مرسی پدر جان سومین فکر کنم گشنشه بهتره بری بهش شیر بدی

سومین : مرسی ات جان

اومد بچه رو از دست ات گرفت ات هم رفت پیش کوک نشست

یون هیونگ (شوهر سومین ): جونگکوک شما قسط ندارین بچه دار شین ؟

کوک : چرا والا من از خدامه اما همسر جان قبول نمی کنم

بابا کوک : چرا ؟ بچه که خوبه

مامان کوک با بغض :دخترم چرا قبول نمی کنی ؟ ما دیگه پیر شدیم بزار قبل مرگ نوه مون رو ببینیم

ات : اینجا یه چیزی مشکوکه و به کوک نگاه کرد

کوک بی دفاع : من چیزی نگفتم

ات : خودت خودتو لو دادی

کوک : من که نگفتم من گفتم از کجا فهمیدی ؟

ات خندید :از دست توِ خنگول

کوک گیچ : چرا می خندی ؟

مامان کوک : وای کاشکی بچگیت یه ذره روت کار می کردم عقل نداری مادر جان خودت چرا گفتی که به ما گفتی

کوک : اه

ات دستشو داخل موهای کوک کشید با خنده گفت : اشکال نداره بانی کوچولوی من

کوک یه نگاهی به ات کرد که مثلا عصبیه ولی خیلی کیوت بود ات دوباره خندید

سومین اومد

مامان کوک : سومین جان مبارکتون باشه ما دیگه بریم

سومین :مرسی خاله جون ممنون که اومدید

مامان کوک : وظیفه بود دخترم

ات : ما هم دیگه بریم

سومین : همه با هم نرین دلم می گیره

ات : اه اه اه من که می دونم من برم تو خوشحال می شی لوس بازی در نیار خدافظ ات رفت بیرون

ات و کوک رفتن خونه که چه عرض کنم عمارتشون پیش مامان و بابای کوک نیست کوک یه جای اروم گرفته تا با ات بمونن

داخل اتاق عمارت

کوک روی تخت نشسته تکیه داد به تاج تخت و سرش داخل گوشیه که ات میاد بغلش میشینه

ات : کوک ....
دیدگاه ها (۳)

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۹| مامان ته دیگه ...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۷✦رستوران ویو ات ویوبا اعضا داشتیم شام میخوردیم که یهو ...

سناریو جونگکوک

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

پارت ۴

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

Iove and the moonPart322هفته بعد کوک داخل  شرکت  برای یه سفر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط