اسم رمان : رزق
اسم رمان : رزق
پارت پنج
ویو امین
اون روز دیگه زهرا خانم رو ندیدم با محمد رفتیم آب میوه فروشی .
_آخه محمد گیج ساعت دو نصف شب کی میره آب میوه فروشی !
+آنقدر غر نزن بیا یه خبر خوب برات دارمم
دیدم یه جعبه چوبی از جیبش در اورد و داد بهم بازش کردم برگاام ریخت خیلی قشنگ بود یه انگشتر عقیق که حسبی الله نوشته روش ( اسلاید دوم ) بغلش کردم و گفتم :
_شرمنده کردی داداش
دیدم از خنده افتاده رو زمین داره سرخ میشه
+بابا اون که قابل تورو نداره ولی من پول همین دوتا آب میوه هم ندارم تو باید حساب کنی بعد برم انگشتر نقره بگیرم!
اینو یار داده..
_هاا یار کیه
+زهرا خانوم برای تشکر اینو خریده داده نرگس ما که بهت بدیم ایشالا فسیل شید😂
_عع حرف نزن محمد خجالت بکش! یه هدیه کوچیک دیگه برا تشکر جمع کن خودتو
سوار موتور شدیم انگشتر رو کردم دستم خیلی قشنگ بود مخصوصا من که عاشق عقیقم این که زهرا خانم برام خریده بود تعجب داشت چون تا دو کلمه اونم سر پایین میخواستم باهاش حرف بزنم لپاش قرمز میشد منم برای اینکه اذیت نشه زود تموم میکردم .
صبح با جیغ و داد مهدی بیدار شدم
توپش رو کوبید تو سرم منم بلند شدم رفتم سر میز صبحانه
مامان گفت میخواهد بره خونه مادربزرگ چون پاش شکسته ، بابا هم کار داره تو هیئت ، مامان که رفت با یاد اوری انگشتر پریدم تو اتاق اصلا نمی دونم چم شده بود
نکنه هوس باشه!
چون شنیدم حس های تو این سن رو زیاد جدی نگیرم میز رو جمع کردم و رفتم اتاق یه هودی تابستونی پوشیدم با شلوار بگ ( اسلاید دوم ) رفتم مسجد محله پیش حاج اقا !
عاشق این مسجد بودم واقعا زیبا بود
معروف ترین مسجد شهر بود یه حوض بزرگ پر ماهی و گل های خوشگل داشت نگم از معماری هاش همیشه داخل مسجد بوی گل محمدی میداد .
دیدم حاج اقا داره با بچه ها بازی میکنه صداش کردم امد طرفم ،
یه مرد پنجاه ساله بود که واقعا زیبا
+سلااااام و درود بر آقا امین
_سلام بر حاجی خوشگلمون خوبید ان شاءالله
+به مرحمت شما امری داری ؟
_بله یه عرض اگه میشه بشینید
+چشمم
_حاج اقا راستش به طور خیلی عجیبی با یه دختر خانومی که هم سن خودمه آشنا شدم پدرش همون کسی که دوست شما بوده خیلی مقید و چادری
بار ها دیدیم در مقابل نامحرم با حیا رفتار میکنه
+خوببب حالا اصل قضیه رو بگو چرا داری ویژگی دختر مردم رو میگی
_عع حاجی نخند روم نمیشه بگم ها
با من و من آروم گفتم
راستش خوشم امده ازش ولی میترسم هوس باشه اگه نشه چی ؟!
ماجرا و احساساتم رو برا حاجی کاملا توضیح دادم فکر می کردم تعجب کنه ولی با همون لبخند و ارامش شروع کرد به صحبت کردن ....
پارت پنج
ویو امین
اون روز دیگه زهرا خانم رو ندیدم با محمد رفتیم آب میوه فروشی .
_آخه محمد گیج ساعت دو نصف شب کی میره آب میوه فروشی !
+آنقدر غر نزن بیا یه خبر خوب برات دارمم
دیدم یه جعبه چوبی از جیبش در اورد و داد بهم بازش کردم برگاام ریخت خیلی قشنگ بود یه انگشتر عقیق که حسبی الله نوشته روش ( اسلاید دوم ) بغلش کردم و گفتم :
_شرمنده کردی داداش
دیدم از خنده افتاده رو زمین داره سرخ میشه
+بابا اون که قابل تورو نداره ولی من پول همین دوتا آب میوه هم ندارم تو باید حساب کنی بعد برم انگشتر نقره بگیرم!
اینو یار داده..
_هاا یار کیه
+زهرا خانوم برای تشکر اینو خریده داده نرگس ما که بهت بدیم ایشالا فسیل شید😂
_عع حرف نزن محمد خجالت بکش! یه هدیه کوچیک دیگه برا تشکر جمع کن خودتو
سوار موتور شدیم انگشتر رو کردم دستم خیلی قشنگ بود مخصوصا من که عاشق عقیقم این که زهرا خانم برام خریده بود تعجب داشت چون تا دو کلمه اونم سر پایین میخواستم باهاش حرف بزنم لپاش قرمز میشد منم برای اینکه اذیت نشه زود تموم میکردم .
صبح با جیغ و داد مهدی بیدار شدم
توپش رو کوبید تو سرم منم بلند شدم رفتم سر میز صبحانه
مامان گفت میخواهد بره خونه مادربزرگ چون پاش شکسته ، بابا هم کار داره تو هیئت ، مامان که رفت با یاد اوری انگشتر پریدم تو اتاق اصلا نمی دونم چم شده بود
نکنه هوس باشه!
چون شنیدم حس های تو این سن رو زیاد جدی نگیرم میز رو جمع کردم و رفتم اتاق یه هودی تابستونی پوشیدم با شلوار بگ ( اسلاید دوم ) رفتم مسجد محله پیش حاج اقا !
عاشق این مسجد بودم واقعا زیبا بود
معروف ترین مسجد شهر بود یه حوض بزرگ پر ماهی و گل های خوشگل داشت نگم از معماری هاش همیشه داخل مسجد بوی گل محمدی میداد .
دیدم حاج اقا داره با بچه ها بازی میکنه صداش کردم امد طرفم ،
یه مرد پنجاه ساله بود که واقعا زیبا
+سلااااام و درود بر آقا امین
_سلام بر حاجی خوشگلمون خوبید ان شاءالله
+به مرحمت شما امری داری ؟
_بله یه عرض اگه میشه بشینید
+چشمم
_حاج اقا راستش به طور خیلی عجیبی با یه دختر خانومی که هم سن خودمه آشنا شدم پدرش همون کسی که دوست شما بوده خیلی مقید و چادری
بار ها دیدیم در مقابل نامحرم با حیا رفتار میکنه
+خوببب حالا اصل قضیه رو بگو چرا داری ویژگی دختر مردم رو میگی
_عع حاجی نخند روم نمیشه بگم ها
با من و من آروم گفتم
راستش خوشم امده ازش ولی میترسم هوس باشه اگه نشه چی ؟!
ماجرا و احساساتم رو برا حاجی کاملا توضیح دادم فکر می کردم تعجب کنه ولی با همون لبخند و ارامش شروع کرد به صحبت کردن ....
- ۲۴۳
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط