cielo
cielo
پارت اول
از زبان کوک
با صدای آلارم تخمی بیدار شدم باید بلند شم برم دوش بگیرم الان نامجون صبحانه رو چیده مزیت هم خونه بودن بارفیقام
رفتم پایین نشستم دیدم یونگی هی چرت میزنه
کوک"هوی یونگی تو مگه از ۱۰ دیشب نخوابیدی پاشو خوابالو بسه خواب
دیدم بیدار نشد یه دانه محکم بهش زدم نخیر بیدار نمیشه دوباره زدم بهش
یونگی" خب بابا دیوث بیدار شدم نزن بسه کبودم کردی
اونور هوسوک و نامجون جر خوردن از خنده
هوسوک" بسه زود بخورین الان دیر میشه
با ارامش نشستم خوردن که صدا هوسوک در امد
هوسوک" هوی مث این پرنسس علی ها نخور بدوو دیر برسیم میگیرن گیسمان ها
زد بهم
خلاصه صبحانه با مسخره بازیمون تموم شد رفتم لباس فرم هام پوشیدم لباس بسکتبالم و برداشتم امروز بازی داشتیم
رفتم پایین از پله ها دیدم اونا حاضرن منتظر من
یونگی" چه عجب آقامون اومد یکمی زود نیومدی پایین
نامجون" بسه بریم امروز ماشین کوک و میبریم
سوار ماشینم شدم
خب خب من یه چیزی بگم من مادرم اسپانیایی و پدرم کره ای خب تو بچگی پدرم و از دست دادم از اونموقع کار کردم و کلی پول در آوردم بچه هام هم همینطور اوناهم کلی کار کردن و هممون تصمیم گرفتیم رشته دکتری و انتخاب کنیم خلاصه که ما الان فقط میخوریم میخوابیم 🤣 برگردیم به داستانم
رسیدیم به دانشگاه داشتن در و میبستن به سرعت نور رفتم تو 😅
کوک" آخيش بخیر گذشت بدویین پیاده شین
نامجون" اگه شما مث پرنسس ها دیر حاضر نمیشدی الان اینجوری نبود
رفتیم تو کلاس ۱۰ دقیقه دیگه شروع میشد رفتیم داخل و نشستیم که گوشیم زنگ خورد
کوک" الو ...الو
و قطع شد
هوسوک " کی بود؟
کوک" نمیدونم حرف نزد .....
استاد اومد تو و ساکت شدیم من و اینجور نبینین و من یک شیطانی ام الانم بخاطر کسایی که اومدن داخل پشمام ریخته بود
استاد" خب خب سلام بچه ها امروز ورودی داشتیم بچه ها
روبه اون بچه ها گفت
استاد"خودتون و معرفی کنین
ادامه دارد.......
بنظرتون کی بودن؟؟
کاپل" کوکوی_یونمین_نامجین
ژانر"رازالود_مدرسه ای- اسمات
پارت اول
از زبان کوک
با صدای آلارم تخمی بیدار شدم باید بلند شم برم دوش بگیرم الان نامجون صبحانه رو چیده مزیت هم خونه بودن بارفیقام
رفتم پایین نشستم دیدم یونگی هی چرت میزنه
کوک"هوی یونگی تو مگه از ۱۰ دیشب نخوابیدی پاشو خوابالو بسه خواب
دیدم بیدار نشد یه دانه محکم بهش زدم نخیر بیدار نمیشه دوباره زدم بهش
یونگی" خب بابا دیوث بیدار شدم نزن بسه کبودم کردی
اونور هوسوک و نامجون جر خوردن از خنده
هوسوک" بسه زود بخورین الان دیر میشه
با ارامش نشستم خوردن که صدا هوسوک در امد
هوسوک" هوی مث این پرنسس علی ها نخور بدوو دیر برسیم میگیرن گیسمان ها
زد بهم
خلاصه صبحانه با مسخره بازیمون تموم شد رفتم لباس فرم هام پوشیدم لباس بسکتبالم و برداشتم امروز بازی داشتیم
رفتم پایین از پله ها دیدم اونا حاضرن منتظر من
یونگی" چه عجب آقامون اومد یکمی زود نیومدی پایین
نامجون" بسه بریم امروز ماشین کوک و میبریم
سوار ماشینم شدم
خب خب من یه چیزی بگم من مادرم اسپانیایی و پدرم کره ای خب تو بچگی پدرم و از دست دادم از اونموقع کار کردم و کلی پول در آوردم بچه هام هم همینطور اوناهم کلی کار کردن و هممون تصمیم گرفتیم رشته دکتری و انتخاب کنیم خلاصه که ما الان فقط میخوریم میخوابیم 🤣 برگردیم به داستانم
رسیدیم به دانشگاه داشتن در و میبستن به سرعت نور رفتم تو 😅
کوک" آخيش بخیر گذشت بدویین پیاده شین
نامجون" اگه شما مث پرنسس ها دیر حاضر نمیشدی الان اینجوری نبود
رفتیم تو کلاس ۱۰ دقیقه دیگه شروع میشد رفتیم داخل و نشستیم که گوشیم زنگ خورد
کوک" الو ...الو
و قطع شد
هوسوک " کی بود؟
کوک" نمیدونم حرف نزد .....
استاد اومد تو و ساکت شدیم من و اینجور نبینین و من یک شیطانی ام الانم بخاطر کسایی که اومدن داخل پشمام ریخته بود
استاد" خب خب سلام بچه ها امروز ورودی داشتیم بچه ها
روبه اون بچه ها گفت
استاد"خودتون و معرفی کنین
ادامه دارد.......
بنظرتون کی بودن؟؟
کاپل" کوکوی_یونمین_نامجین
ژانر"رازالود_مدرسه ای- اسمات
- ۴۹۳
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط