#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

در زمانهای قدیم یک روستائی جل و پلاسش را برداشت و به ده همسایه رفت و مهمان دوستش شد.
نه یک روز نه دو روز نه سه روز بلکه چند هفته ای آنجا ماند. یک روز زن صاحبخانه که از پذیرائی او خسته شده بود گفت:
بیا یک فکری کنیم شاید بتوانیم این مهمان سمج را از اینجا بیرون کنیم.مشورت کردند دست آخر زن گفت امروز تو که از بیرون آمدی بنا کن به کتک زدن من و بگو چرا به کارهای خانه نمی رسی و هرچه میگویم گوش نمیکنی و من با گریه و زاری میروم پیش مهمان میگویم شما که چند هفته است منزل ما هستی و امروز هم میخواهی بروی آیا در این مدت از من بدی دیدی؟
شاید به این وسیله خجالت کشید و رفت!
مرد قبول کرد و روز بعد که از سرکار به خانه آمد بنا کرد با زنش دعوا کرد و دست به چوب برد و بنا کرد به کتک زدن زن!
زن گفت چرا مرا میزنی؟
شوهر گفت نافرمانی میکنی. زن گریه کنان به مهمان پناه برد و گفت تو که چند هفته است منزل ما هستی و امروز دیگر میخواهی بروی آیا از من نافرمانی دیده ای؟
مهمان با خونسردی گفت:
من که چند هفته است اینجا هستم و چند هفته دیگه هم خواهم ماند، از چشمم بدی دیدم از شما ندیدم.


💯
دیدگاه ها (۰)

شهید صالح عباسی فقط ۱۱ سال داشت؛ دانش‌آموز کلاس پنجم، پسری ک...

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۳چند روز گذشت.جونگ کوک ساکت‌تر از قبل بود. کمتر حرف می‌...

پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بودچند هفته گذشت.یورا سعی...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗چند هفته گذشته بودرفتار جیمین کم‌کم تغیی...

قصه شانزدهم: راهبرد امام حسین (ع) (قسمت دوم)

✦ اولین گناه ✦فصل هجدهم: کسی که دنبالش گشت---دنبالش گشتم.اول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط