پیوند خون و اختیار
پیوند خون و اختیار
پارت ۱۰ | بازگشت سایهی مرده
تصویر روی صفحهی مانیتور ثابت مونده بود.
مردی با کت تیره...
چهرهای که سالها همه فکر میکردن دیگه وجود نداره.
قاتل واقعی.
کسی که پشت تمام اتفاقهای تلخ گذشته پنهان شده بود.
پارک آت به صفحه خیره شده بود.
برای اولین بار بعد از سالها، قلبش نه از ترس...
بلکه از خشم میزد.
ـ «اون زندهست.»
صدایش آروم بود.
اما جونگکوک میدونست پشت این آرامش، یه طوفان بزرگ پنهونه.
ـ «اسمش چیه؟»
یکی از افراد قدیمی خاندان، پروندهای رو روی میز گذاشت.
ـ «لی دو هیون.»
چند لحظه سکوت شد.
این اسم برای هر دو خاندان آشنا بود.
مردی که یه زمانی یکی از قدرتمندترین افراد دنیای مافیا بود.
مردی که همه فکر میکردن توی یه درگیری کشته شده.
اما حقیقت چیز دیگهای بود.
اون فقط ناپدید شده بود.
آت پرونده رو باز کرد.
عکسهای قدیمی...
گزارشهایی که پاک شده بودن...
و در آخرین صفحه:
امضای پدرش.
چشمهای آت برای لحظهای تغییر کرد.
ـ «پدرم میدونسته...»
جونگکوک کنارش ایستاد.
ـ «اما چرا؟»
آت جوابی نداد.
چون خودش هم نمیدونست.
تمام زندگیاش روی یه حقیقت ساخته شده بود...
و حالا اون حقیقت داشت فرو میریخت.
همون شب، آت به دیدن پدرش رفت.
مرد همین که اونو دید، فهمید دیگه نمیتونه چیزی رو پنهون کنه.
آت نامه رو روی میز گذاشت.
ـ «لی دو هیون.»
چهرهی پدرش عوض شد.
همین کافی بود.
ـ «تو میدونستی.»
مرد آروم گفت:
ـ «آت...»
ـ «نه.»
صدای آت برای اولین بار کمی لرزید.
ـ «من سالها فکر کردم یه دشمن ناشناس زندگی منو نابود کرده.»
مکث کرد.
ـ «اما تو میدونستی کی بود.»
پدرش چشمهاشو بست.
ـ «اگه حقیقت رو بهت میگفتم، فقط دنبال انتقام میرفتی.»
آت سرد جواب داد:
ـ «و فکر کردی پنهون کردنش بهتره؟»
سکوت.
همون لحظه...
در یه ساختمان دور از شهر، لی دو هیون جلوی پنجره ایستاده بود.
یکی از افرادش گفت:
ـ «اونا حقیقت رو فهمیدن.»
مرد لبخند زد.
ـ «خوبه.»
ـ «پس باید فرار کنیم؟»
اون آروم سرش رو تکون داد.
ـ «نه.»
برگشت.
ـ «بیست سال منتظر این لحظه بودم.»
چند ساعت بعد...
آت و جونگکوک توی یه مکان امن همدیگه رو دیدن.
هر دو میدونستن دیگه راه برگشتی وجود نداره.
جونگکوک گفت:
ـ «این بار دشمنمون رو میشناسیم.»
آت جواب داد:
ـ «نه.»
به بیرون نگاه کرد.
ـ «این بار، دشمن هم ما رو میشناسه.»
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد جونگکوک گفت:
ـ «اگه فردا همهچیز عوض بشه چی؟»
آت نگاهش کرد.
ـ «منظورت چیه؟»
جونگکوک مکث کرد.
ـ «اگه بفهمیم بعضی از آدمهایی که دوستشون داشتیم، بخشی از این ماجرا بودن...»
آت آروم جواب داد:
ـ «اون موقع با حقیقت روبهرو میشیم.»
و برای اولین بار...
اون دو نفر نه فقط به عنوان دو رئیس مافیا...
بلکه به عنوان دو آدمی که گذشتهشون ازشون گرفته شده بود، کنار هم ایستادن.
اما درست وقتی فکر میکردن بالاخره مسیرشون مشخص شده...
گوشی آت روشن شد.
یه پیام.
یه عکس.
عکس مادرش.
زیر عکس فقط یه جمله نوشته شده بود:
«مادرت نمرد چون هدف بود... مرد چون چیزی رو میدونست که نباید میدونست.»
آت به صفحه خیره موند.
و فهمید...
مرگ مادرش فقط یه انتقام ساده نبود.
پشت اون اتفاق، رازی وجود داشت که میتونست تمام دنیای مافیا رو تغییر بده.
پایان پارت دهم...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۱۰ | بازگشت سایهی مرده
تصویر روی صفحهی مانیتور ثابت مونده بود.
مردی با کت تیره...
چهرهای که سالها همه فکر میکردن دیگه وجود نداره.
قاتل واقعی.
کسی که پشت تمام اتفاقهای تلخ گذشته پنهان شده بود.
پارک آت به صفحه خیره شده بود.
برای اولین بار بعد از سالها، قلبش نه از ترس...
بلکه از خشم میزد.
ـ «اون زندهست.»
صدایش آروم بود.
اما جونگکوک میدونست پشت این آرامش، یه طوفان بزرگ پنهونه.
ـ «اسمش چیه؟»
یکی از افراد قدیمی خاندان، پروندهای رو روی میز گذاشت.
ـ «لی دو هیون.»
چند لحظه سکوت شد.
این اسم برای هر دو خاندان آشنا بود.
مردی که یه زمانی یکی از قدرتمندترین افراد دنیای مافیا بود.
مردی که همه فکر میکردن توی یه درگیری کشته شده.
اما حقیقت چیز دیگهای بود.
اون فقط ناپدید شده بود.
آت پرونده رو باز کرد.
عکسهای قدیمی...
گزارشهایی که پاک شده بودن...
و در آخرین صفحه:
امضای پدرش.
چشمهای آت برای لحظهای تغییر کرد.
ـ «پدرم میدونسته...»
جونگکوک کنارش ایستاد.
ـ «اما چرا؟»
آت جوابی نداد.
چون خودش هم نمیدونست.
تمام زندگیاش روی یه حقیقت ساخته شده بود...
و حالا اون حقیقت داشت فرو میریخت.
همون شب، آت به دیدن پدرش رفت.
مرد همین که اونو دید، فهمید دیگه نمیتونه چیزی رو پنهون کنه.
آت نامه رو روی میز گذاشت.
ـ «لی دو هیون.»
چهرهی پدرش عوض شد.
همین کافی بود.
ـ «تو میدونستی.»
مرد آروم گفت:
ـ «آت...»
ـ «نه.»
صدای آت برای اولین بار کمی لرزید.
ـ «من سالها فکر کردم یه دشمن ناشناس زندگی منو نابود کرده.»
مکث کرد.
ـ «اما تو میدونستی کی بود.»
پدرش چشمهاشو بست.
ـ «اگه حقیقت رو بهت میگفتم، فقط دنبال انتقام میرفتی.»
آت سرد جواب داد:
ـ «و فکر کردی پنهون کردنش بهتره؟»
سکوت.
همون لحظه...
در یه ساختمان دور از شهر، لی دو هیون جلوی پنجره ایستاده بود.
یکی از افرادش گفت:
ـ «اونا حقیقت رو فهمیدن.»
مرد لبخند زد.
ـ «خوبه.»
ـ «پس باید فرار کنیم؟»
اون آروم سرش رو تکون داد.
ـ «نه.»
برگشت.
ـ «بیست سال منتظر این لحظه بودم.»
چند ساعت بعد...
آت و جونگکوک توی یه مکان امن همدیگه رو دیدن.
هر دو میدونستن دیگه راه برگشتی وجود نداره.
جونگکوک گفت:
ـ «این بار دشمنمون رو میشناسیم.»
آت جواب داد:
ـ «نه.»
به بیرون نگاه کرد.
ـ «این بار، دشمن هم ما رو میشناسه.»
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد جونگکوک گفت:
ـ «اگه فردا همهچیز عوض بشه چی؟»
آت نگاهش کرد.
ـ «منظورت چیه؟»
جونگکوک مکث کرد.
ـ «اگه بفهمیم بعضی از آدمهایی که دوستشون داشتیم، بخشی از این ماجرا بودن...»
آت آروم جواب داد:
ـ «اون موقع با حقیقت روبهرو میشیم.»
و برای اولین بار...
اون دو نفر نه فقط به عنوان دو رئیس مافیا...
بلکه به عنوان دو آدمی که گذشتهشون ازشون گرفته شده بود، کنار هم ایستادن.
اما درست وقتی فکر میکردن بالاخره مسیرشون مشخص شده...
گوشی آت روشن شد.
یه پیام.
یه عکس.
عکس مادرش.
زیر عکس فقط یه جمله نوشته شده بود:
«مادرت نمرد چون هدف بود... مرد چون چیزی رو میدونست که نباید میدونست.»
آت به صفحه خیره موند.
و فهمید...
مرگ مادرش فقط یه انتقام ساده نبود.
پشت اون اتفاق، رازی وجود داشت که میتونست تمام دنیای مافیا رو تغییر بده.
پایان پارت دهم...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۱.۵k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط