Forced to be by your side
Forced to be by your side
به اجبار کنار تو
part:8
ویو جونگکوک
بعد از خونه رفتم بیمارستان یه سری به جنا زدم که هنوز بهوش بود وقتی اونجور رو تخت بیمارستان میدیدمش حالم بد میشد به دلیل اینکه خیلی حالم بد نشه رفتم سمت شرکت آخه هنوز کلی کار مونده بود به تهیونگ و جیمین هم زنگ زدم تا بیان کمکم
ویو جینا
وقتی جونگکوک از عمارت رفت بیرون منم شروع کردم دوباره جمع کردن و شست و شو بدنم خیلی درد میکرد و چاره ای نداشتم اگر انجام نمیدادم دوباره منو کتک میزد
همینجور با خودم درگیر بودم که یدفعه آیفون به صدا در اومد
رفتم سمت در و اونو باز کردم
علامت
دختره٪
+سلام بفرماید
٪اینجا عمارت آقای جئون هست؟
+بله
ببخشید شما؟
٪من دکترم
یعنی آقای جئون به من زنگ زده تا بیام چون تو خونه بیمار دارن
٪آها ببخشید
بفرماید داخل
٪ممنون
+اون دختر اومد داخل و نشست رو کاناپه
٪میتونم بیمار ببینم
+عااا راستش اون بیمار منم
٪عههه چه چیزی سرت اومده
+راستش من بدنم کبود و زخمی اقای جئون زنگ زده بودن تا بدنم ببینین
٪اهااا خب کجا میتونم معاینتون کنم
+بفرماید تو اون اتاق (اشاره به اتاق خودش)
نویسنده :
جینا وارد اتاق شد اون دختره هم پشت سرش
وارد شد
جینا اولش یکم خجالت میکشید بخواد لباسش در بیاره
بعد از چند دقیقه لباسش در آورد و روی تخت دراز کشید
دختره شروع کرد به زدن پوماد
٪عزیزم این پوماد یکم میسوزه دردش یکم تحمل کن
جینا با زدن پوماد رو بدنش گریی میکرد و به جونگکوک لعنت میفرستاد
تمام زخماش پانسمان شدن
فقط یه زخم داشت که اون باید بخیه میشد
شانس آورده بود که اون دختره بی حس کننده با خودش داشت و اگر نه همونجا تموم میکردم
اون دختره رفت و منم همونجا بی جون افتاده بودم فقط دلم میخواست بمیرم دلم میخواست این سختیا تموم بشه ولی انگار سرنوشت یه چیز دیگه رو نوشته بود
جینا: ساعت ها همونجا افتاده بودم که تصمیم گرفتم برم پیش جنا خیلی نگرانش بودم
پاشدم یه لباس پوشیدم (اسلاید بعد)
موهام باز گذاشتم و بدون هیچ آرایشی
راه افتادم سمت بیمارستان تمام راه پیاده رفتم
آخه پول نداشتم که بخوام تاکسی بگیرم
یک ساعت بعد...
بالاخره رسیدم به بیمارستان واردش شدم و رفتم پیش یکی از پرستارا و گفتم که خانم جئون جنا تو کدوم اتاقن اونم گفت تو اتاق ۱۷
منم دنبال اتاق ۱۷ میگشتم که پیداش کردم اومدم برم داخل که یکی از بادیگاردا اجازه ندادن
منم با کلی التماس وارد اتاق شدم وقتی جنا رو اونجور دیدم یه لحظه حس کردم زندگی برام تموم شده با اینکه هیچ نسبتی باهاش نداشتم ولی خیلی ناراحتش شدم
رفتم نزدیک تخت و دستش گرفتم دستاش سرد بود کلی لوله بهش وصل بود
همونجا نشستم و باهاش حرف زدم
حرفهای جینا: جنا جینا هستم ببخشید واقعا ببخشید من قصد ندااشتم این بلا رو سرت بیارم تو مثل خواهرم بودی وقتی که من تازه وارد عمارت شدم با همه غریب بودم ولی وقتی تو رو دیدم حس کردم تو مثل آبجی برای منی
جنا لطفا از رو تخت بلند شو و بهوش بیا
دوست دارم جنا (گریه)
از بنچره به اسمون نگاه میکردم خورشید داشت غروب میکرد صحنه خیلی غم انگیزی بود
بادیگارد:هایی خانم وقت تموم برین بیرون
+اهممم باش
رفتم سمت عمارت
ادامه دارد.....
ببخشید دیر گذاشتم چون کار داشتم و خونه هم نبودم
چطور بود؟
💋❤️
به اجبار کنار تو
part:8
ویو جونگکوک
بعد از خونه رفتم بیمارستان یه سری به جنا زدم که هنوز بهوش بود وقتی اونجور رو تخت بیمارستان میدیدمش حالم بد میشد به دلیل اینکه خیلی حالم بد نشه رفتم سمت شرکت آخه هنوز کلی کار مونده بود به تهیونگ و جیمین هم زنگ زدم تا بیان کمکم
ویو جینا
وقتی جونگکوک از عمارت رفت بیرون منم شروع کردم دوباره جمع کردن و شست و شو بدنم خیلی درد میکرد و چاره ای نداشتم اگر انجام نمیدادم دوباره منو کتک میزد
همینجور با خودم درگیر بودم که یدفعه آیفون به صدا در اومد
رفتم سمت در و اونو باز کردم
علامت
دختره٪
+سلام بفرماید
٪اینجا عمارت آقای جئون هست؟
+بله
ببخشید شما؟
٪من دکترم
یعنی آقای جئون به من زنگ زده تا بیام چون تو خونه بیمار دارن
٪آها ببخشید
بفرماید داخل
٪ممنون
+اون دختر اومد داخل و نشست رو کاناپه
٪میتونم بیمار ببینم
+عااا راستش اون بیمار منم
٪عههه چه چیزی سرت اومده
+راستش من بدنم کبود و زخمی اقای جئون زنگ زده بودن تا بدنم ببینین
٪اهااا خب کجا میتونم معاینتون کنم
+بفرماید تو اون اتاق (اشاره به اتاق خودش)
نویسنده :
جینا وارد اتاق شد اون دختره هم پشت سرش
وارد شد
جینا اولش یکم خجالت میکشید بخواد لباسش در بیاره
بعد از چند دقیقه لباسش در آورد و روی تخت دراز کشید
دختره شروع کرد به زدن پوماد
٪عزیزم این پوماد یکم میسوزه دردش یکم تحمل کن
جینا با زدن پوماد رو بدنش گریی میکرد و به جونگکوک لعنت میفرستاد
تمام زخماش پانسمان شدن
فقط یه زخم داشت که اون باید بخیه میشد
شانس آورده بود که اون دختره بی حس کننده با خودش داشت و اگر نه همونجا تموم میکردم
اون دختره رفت و منم همونجا بی جون افتاده بودم فقط دلم میخواست بمیرم دلم میخواست این سختیا تموم بشه ولی انگار سرنوشت یه چیز دیگه رو نوشته بود
جینا: ساعت ها همونجا افتاده بودم که تصمیم گرفتم برم پیش جنا خیلی نگرانش بودم
پاشدم یه لباس پوشیدم (اسلاید بعد)
موهام باز گذاشتم و بدون هیچ آرایشی
راه افتادم سمت بیمارستان تمام راه پیاده رفتم
آخه پول نداشتم که بخوام تاکسی بگیرم
یک ساعت بعد...
بالاخره رسیدم به بیمارستان واردش شدم و رفتم پیش یکی از پرستارا و گفتم که خانم جئون جنا تو کدوم اتاقن اونم گفت تو اتاق ۱۷
منم دنبال اتاق ۱۷ میگشتم که پیداش کردم اومدم برم داخل که یکی از بادیگاردا اجازه ندادن
منم با کلی التماس وارد اتاق شدم وقتی جنا رو اونجور دیدم یه لحظه حس کردم زندگی برام تموم شده با اینکه هیچ نسبتی باهاش نداشتم ولی خیلی ناراحتش شدم
رفتم نزدیک تخت و دستش گرفتم دستاش سرد بود کلی لوله بهش وصل بود
همونجا نشستم و باهاش حرف زدم
حرفهای جینا: جنا جینا هستم ببخشید واقعا ببخشید من قصد ندااشتم این بلا رو سرت بیارم تو مثل خواهرم بودی وقتی که من تازه وارد عمارت شدم با همه غریب بودم ولی وقتی تو رو دیدم حس کردم تو مثل آبجی برای منی
جنا لطفا از رو تخت بلند شو و بهوش بیا
دوست دارم جنا (گریه)
از بنچره به اسمون نگاه میکردم خورشید داشت غروب میکرد صحنه خیلی غم انگیزی بود
بادیگارد:هایی خانم وقت تموم برین بیرون
+اهممم باش
رفتم سمت عمارت
ادامه دارد.....
ببخشید دیر گذاشتم چون کار داشتم و خونه هم نبودم
چطور بود؟
💋❤️
- ۲.۰k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط