otagh baghli
otagh baghli
part 14
«ویو ا/ت )
همینجور داشتیم به هم نگاه میکردیم که یهو
دیدم همون پسره سری به نشونه تأیید تکون داد و گفت ....
جونگکوک : من جئون جونگکوکم و شما ؟
ا/ت : ا/ت هستم .. جانگ ا/ت
که یهو دیدم با شنیدن اسمم حالت چهرش تغییر کرد ولی سعی میکرد خیلی نشونش نده ....
در کسری از ثانیه دوباره نگاش همون طور سرد شد و دسته گل رز آبی رنگی که انگار واسه مامان خریده بود رو به طرف مامان گرفت ....
لبخند قشنگی به مامان زد و گفت .....
کوک : این تقدیم شما!!
گل برای گل 💐
لونا :☺️
مامان دسته گل رو از دست جونگکوک گرفت و گفت :....
لونا : مرسی مادر ، دستت درد نکنه .......
عزیزم چمدون ....
چمدونت کجاست ؟؟
کوک : تو ماشین !!
لونا : چرا نیاوردیشون؟
کوک : فکر کنم انقد ذوق دیدنت رو داشتم یادم رفته 😉
اوهوو لاس زدنشو نگا
مرتیکه دراز گنده بک
لونا : از دست تو پسر 😅😅
برو بیارشون که اگه بگی نمیخام بمونم من میدونم و تو !!!
کوک : نگران نباش تا چند وقت ور دلتم 😃
الان میرم بیارمشون ....
جونگکوک رفت و من و مامان منتظرش موندیم .....
نزدیک یه مین بعد با دوتا چمدون اومد داخل و گفت :...
کوک : مامان اتاق من کجاست ؟؟!
لونا : اومم طبقه ی بالا ...
کنار اتاق ا/ت
با شنیدن این جمله انگار بهم برق وصل کردن ...
اوففففف آخه چرا باید اتاقم کنار اتاق این مرتیکه باشه که حتی بلد نیست حرف بزنه
خب از اون جایی که
کلا خونه ی ما دو طبقه اس و سه تا اتاق داره
یکیش طبقه ی پایین که چون مامان بخاطر پا دردش نمیتونست این همه پله رو بیاد بالا و بیاد پایین ماله اونه ......
و دوتاش هم که یکی از اون ها ماله من بود و یکیش هم اتاق مهمان و از قضا این دوتا اتاق دقیقا کنار همن و متاسفانه این آقا پسر اتاق بغلیه منه و هرروز مجبورم ریخت نحسش رو ببینم ( از خداتم باشه زنیکه )
همون لحظه مغز ا/ت: 😭😭
( بخدا اگه من جای ا/ت بودم از خوشحالی ده تا صلوات نذر میکردم بعد این الان ناراحته واسمون )
که یهو .....
خب اینم از پارت جدیدمون
دستم خشک شد موقع نوشتنش ولی اشکال نداره و طبق قولی که به یکی از شما عشقولی ها دادم دو پارت هدیه هم داریم که الان در حال نوشتنه و تا چند دقیقه ی دیگه
آپلود میشه 👀✨
part 14
«ویو ا/ت )
همینجور داشتیم به هم نگاه میکردیم که یهو
دیدم همون پسره سری به نشونه تأیید تکون داد و گفت ....
جونگکوک : من جئون جونگکوکم و شما ؟
ا/ت : ا/ت هستم .. جانگ ا/ت
که یهو دیدم با شنیدن اسمم حالت چهرش تغییر کرد ولی سعی میکرد خیلی نشونش نده ....
در کسری از ثانیه دوباره نگاش همون طور سرد شد و دسته گل رز آبی رنگی که انگار واسه مامان خریده بود رو به طرف مامان گرفت ....
لبخند قشنگی به مامان زد و گفت .....
کوک : این تقدیم شما!!
گل برای گل 💐
لونا :☺️
مامان دسته گل رو از دست جونگکوک گرفت و گفت :....
لونا : مرسی مادر ، دستت درد نکنه .......
عزیزم چمدون ....
چمدونت کجاست ؟؟
کوک : تو ماشین !!
لونا : چرا نیاوردیشون؟
کوک : فکر کنم انقد ذوق دیدنت رو داشتم یادم رفته 😉
اوهوو لاس زدنشو نگا
مرتیکه دراز گنده بک
لونا : از دست تو پسر 😅😅
برو بیارشون که اگه بگی نمیخام بمونم من میدونم و تو !!!
کوک : نگران نباش تا چند وقت ور دلتم 😃
الان میرم بیارمشون ....
جونگکوک رفت و من و مامان منتظرش موندیم .....
نزدیک یه مین بعد با دوتا چمدون اومد داخل و گفت :...
کوک : مامان اتاق من کجاست ؟؟!
لونا : اومم طبقه ی بالا ...
کنار اتاق ا/ت
با شنیدن این جمله انگار بهم برق وصل کردن ...
اوففففف آخه چرا باید اتاقم کنار اتاق این مرتیکه باشه که حتی بلد نیست حرف بزنه
خب از اون جایی که
کلا خونه ی ما دو طبقه اس و سه تا اتاق داره
یکیش طبقه ی پایین که چون مامان بخاطر پا دردش نمیتونست این همه پله رو بیاد بالا و بیاد پایین ماله اونه ......
و دوتاش هم که یکی از اون ها ماله من بود و یکیش هم اتاق مهمان و از قضا این دوتا اتاق دقیقا کنار همن و متاسفانه این آقا پسر اتاق بغلیه منه و هرروز مجبورم ریخت نحسش رو ببینم ( از خداتم باشه زنیکه )
همون لحظه مغز ا/ت: 😭😭
( بخدا اگه من جای ا/ت بودم از خوشحالی ده تا صلوات نذر میکردم بعد این الان ناراحته واسمون )
که یهو .....
خب اینم از پارت جدیدمون
دستم خشک شد موقع نوشتنش ولی اشکال نداره و طبق قولی که به یکی از شما عشقولی ها دادم دو پارت هدیه هم داریم که الان در حال نوشتنه و تا چند دقیقه ی دیگه
آپلود میشه 👀✨
- ۲.۷k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط