در حالی که جین و جیمین با تمام توان مشغول نجات آسا بودند
در حالی که جین و جیمین با تمام توان مشغول نجات آسا بودند و بقیه شاهزادهها دور حوضچه ایستاده بودند، تهیونگ دورتر، در سایهی ستونهای سنگی ایستاده بود. دستها در جیب، صورتش بیحالت، و چشمانش به سطح لرزان آب دوخته شده بود.
او هیچ حرفی نمیزد. حتی نزدیک هم نمیشد. نگاهش گاهی به آسا میافتاد، اما خیلی زود از آن فرار میکرد. گویی نمیخواست چیزی احساس کند.
جیمین با ناراحتی زیر لب گفت:
جیمین:
«تو باعثش شدی... و حتی حاضر نیستی یه قدم نزدیکتر بیای؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را برگرداند، آرام و سرد گفت:
تهیونگ:
«من اشتباه کردم... ولی الان، کمک خاصی ازم ساخته نیست.»
کوک با لحنی جدی و سرکوبشده گفت:
کوک:
«گاهی وقتا فقط "ایستادن" کافی نیست تهیونگ... مخصوصاً وقتی پای یه انسان دیگه وسطه.»
اما تهیونگ همچنان همانجا ماند. بیحرکت، با چشمانی پر از چیزی که خودش هم نمیفهمید: پشیمانی؟ ترس؟ یا همان سردی همیشگی.
❤️بزن لایکو❤️
او هیچ حرفی نمیزد. حتی نزدیک هم نمیشد. نگاهش گاهی به آسا میافتاد، اما خیلی زود از آن فرار میکرد. گویی نمیخواست چیزی احساس کند.
جیمین با ناراحتی زیر لب گفت:
جیمین:
«تو باعثش شدی... و حتی حاضر نیستی یه قدم نزدیکتر بیای؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را برگرداند، آرام و سرد گفت:
تهیونگ:
«من اشتباه کردم... ولی الان، کمک خاصی ازم ساخته نیست.»
کوک با لحنی جدی و سرکوبشده گفت:
کوک:
«گاهی وقتا فقط "ایستادن" کافی نیست تهیونگ... مخصوصاً وقتی پای یه انسان دیگه وسطه.»
اما تهیونگ همچنان همانجا ماند. بیحرکت، با چشمانی پر از چیزی که خودش هم نمیفهمید: پشیمانی؟ ترس؟ یا همان سردی همیشگی.
❤️بزن لایکو❤️
- ۶.۱k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط