***ابریشم نیمه شب***
***ابریشم نیمه شب***
### پارت ۶: رقصِ خشم و غرور
ته هان و جونگکوک وارد شرکت شدند. به دستور لی رانگ، جونگکوک به سمت دفتر لیها هدایت شد. با ضربهای محکم در را باز کرد و وارد شد. چشمانش بیدرنگ روی میزِ بزرگ چوبی قفل شد؛ لیها با حالتی رها، درست روی لبهی میز روبهروی در نشسته بود.
جونگکوک با پوزخندی آمیخته به تمسخر پرسید: «روی میز میشینن یا صندلی؟ فکر نمیکردم میزِ کار جای مناسبی برای نشستن باشه.»
لیها بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، سرد پاسخ داد: «من از صندلی خوشم میاد، ولی میز... یه حسِ متفاوت و قدرتمندتری میده.»
جونگکوک قدمی جلو گذاشت و با لحنی که از بیزاری لبریز بود، گفت: «یک سال... این قرارداد یک سالِ تمام است. باورم نمیشود.»
لیها نگاهش را تیز کرد: «فکر کردی من خوشحالم؟ اگر پدرها امضا نکرده بودند، حتی برای یک ثانیه هم حاضر نمیشدم با کسی مثل تو کار کنم.»
جونگکوک با حرکتی تهاجمی به میز نزدیک شد و دستهایش را در دو طرفِ لیها روی میز کوبید. صورتش را چنان به صورتِ لیها نزدیک کرد که گرمای نفسهایشان پوستِ هم را به لرزه میانداخت. با صدایی بم و برنده گفت: «باید از خدات باشه، لیها. داری با بهترین مدلینگِ مردِ جهان کار میکنی.»
لیها عقب ننشست؛ او هم صورتش را جلوتر بُرد، گویی به مبارزهطلبیِ جونگکوک پاسخ میدهد. «من هم بهترین مدلینگِ زن هستم. تویی که باید از خدات باشه که با منی!»
جونگکوک با نگاهی خیره گفت: «اون روز توی مراسم گفتم، الان هم میگم: تو برای من هیچ جذابیتی نداری.»
لیها پوزخند زد: «میدونم... تو مثل یونجون نیستی، نه؟»
جونگکوک با اخم گفت: «خوبه که اینو میدونی و خودت رو به نفهمی نمیزنی.»
لیها دندانهایش را روی هم سایید: «درست حرف بزن، جئون.»
جونگکوک با پررویی گفت: «نخوام چی؟»
لیها با حرکتی سریع از روی میز پایین پرید و یک قدم به سمت او برداشت. جونگکوک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. لیها مشتش را گره کرد و با تمام توان به سمت او حمله کرد، اما جونگکوک که تکواندوکار بود، با واکنشی سریع مچِ دست لیها را در هوا گرفت. با یک چرخشِ استادانه، لیها را به زمین زد و هر دو دستش را بالای سرش قفل کرد. حالا جونگکوک بالای سرِ او بود و با نگاهی نافذ به صورتش خیره شده بود.
لیها از شدتِ فشار روی پهلویِ آسیبدیدهاش، نالهای بیصدا کرد و از دردِ طاقتفرسا لب پایینش را به دندان گرفت. جونگکوک برای لحظهای در آن نگاهِ خشمگین و آن لبِ گزیده، خیره ماند. اما این پایانِ کار نبود؛ لیها مثل یک گربهی وحشی، با حرکتی پیچیده و ناگهانی خودش را از چنگِ او رها کرد.
با این حال، فشارِ حرکت روی پهلویش چنان دردی ایجاد کرد که نفسش بند آمد. لنگلنگان به سمت صندلی رفت و نشست. جونگکوک که انگار هنوز درگیرِ لحظهی قبل بود، با گیجی روی صندلی دیگری نشست و منتظرِ پدرها ماند.
لیها با دستِ لرزان گوشی را برداشت و به آجوما پیام داد. وقتی آجوما وارد شد، لیها با صدایی خسته و دردمند دستور داد: «آجوما، دو لیوان شراب بیار.»
### پارت ۶: رقصِ خشم و غرور
ته هان و جونگکوک وارد شرکت شدند. به دستور لی رانگ، جونگکوک به سمت دفتر لیها هدایت شد. با ضربهای محکم در را باز کرد و وارد شد. چشمانش بیدرنگ روی میزِ بزرگ چوبی قفل شد؛ لیها با حالتی رها، درست روی لبهی میز روبهروی در نشسته بود.
جونگکوک با پوزخندی آمیخته به تمسخر پرسید: «روی میز میشینن یا صندلی؟ فکر نمیکردم میزِ کار جای مناسبی برای نشستن باشه.»
لیها بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، سرد پاسخ داد: «من از صندلی خوشم میاد، ولی میز... یه حسِ متفاوت و قدرتمندتری میده.»
جونگکوک قدمی جلو گذاشت و با لحنی که از بیزاری لبریز بود، گفت: «یک سال... این قرارداد یک سالِ تمام است. باورم نمیشود.»
لیها نگاهش را تیز کرد: «فکر کردی من خوشحالم؟ اگر پدرها امضا نکرده بودند، حتی برای یک ثانیه هم حاضر نمیشدم با کسی مثل تو کار کنم.»
جونگکوک با حرکتی تهاجمی به میز نزدیک شد و دستهایش را در دو طرفِ لیها روی میز کوبید. صورتش را چنان به صورتِ لیها نزدیک کرد که گرمای نفسهایشان پوستِ هم را به لرزه میانداخت. با صدایی بم و برنده گفت: «باید از خدات باشه، لیها. داری با بهترین مدلینگِ مردِ جهان کار میکنی.»
لیها عقب ننشست؛ او هم صورتش را جلوتر بُرد، گویی به مبارزهطلبیِ جونگکوک پاسخ میدهد. «من هم بهترین مدلینگِ زن هستم. تویی که باید از خدات باشه که با منی!»
جونگکوک با نگاهی خیره گفت: «اون روز توی مراسم گفتم، الان هم میگم: تو برای من هیچ جذابیتی نداری.»
لیها پوزخند زد: «میدونم... تو مثل یونجون نیستی، نه؟»
جونگکوک با اخم گفت: «خوبه که اینو میدونی و خودت رو به نفهمی نمیزنی.»
لیها دندانهایش را روی هم سایید: «درست حرف بزن، جئون.»
جونگکوک با پررویی گفت: «نخوام چی؟»
لیها با حرکتی سریع از روی میز پایین پرید و یک قدم به سمت او برداشت. جونگکوک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. لیها مشتش را گره کرد و با تمام توان به سمت او حمله کرد، اما جونگکوک که تکواندوکار بود، با واکنشی سریع مچِ دست لیها را در هوا گرفت. با یک چرخشِ استادانه، لیها را به زمین زد و هر دو دستش را بالای سرش قفل کرد. حالا جونگکوک بالای سرِ او بود و با نگاهی نافذ به صورتش خیره شده بود.
لیها از شدتِ فشار روی پهلویِ آسیبدیدهاش، نالهای بیصدا کرد و از دردِ طاقتفرسا لب پایینش را به دندان گرفت. جونگکوک برای لحظهای در آن نگاهِ خشمگین و آن لبِ گزیده، خیره ماند. اما این پایانِ کار نبود؛ لیها مثل یک گربهی وحشی، با حرکتی پیچیده و ناگهانی خودش را از چنگِ او رها کرد.
با این حال، فشارِ حرکت روی پهلویش چنان دردی ایجاد کرد که نفسش بند آمد. لنگلنگان به سمت صندلی رفت و نشست. جونگکوک که انگار هنوز درگیرِ لحظهی قبل بود، با گیجی روی صندلی دیگری نشست و منتظرِ پدرها ماند.
لیها با دستِ لرزان گوشی را برداشت و به آجوما پیام داد. وقتی آجوما وارد شد، لیها با صدایی خسته و دردمند دستور داد: «آجوما، دو لیوان شراب بیار.»
- ۱۷۶
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط