سکوت🖤🥀
سکوت🖤🥀
𓆩 پــارت نــهــم 𓆪 🖤🥀
«چرا اون شب منو زنده گذاشتن؟»
سؤال اسما در فضای پارکینگ پیچید.
نامجون هیچ جوابی نداد.
فقط به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود.
اسما یک قدم جلو رفت.
ـ «نامجون... جوابم رو بده.»
سکوت.
ـ «تو حقیقت رو میدونی، مگه نه؟»
نامجون بالاخره نگاهش کرد.
ـ «بعضی چیزها رو.»
ـ «پس بهم بگو.»
نامجون آهسته گفت:
ـ «اون شب، من وقتی رسیدم که همهچیز تموم شده بود.»
اسما با تعجب پرسید:
ـ «پس چرا گفتی دیدی چه کسی در رو باز کرد؟»
چهرهی نامجون جدی شد.
ـ «چون قبل از اینکه وارد اتاق بشم، کسی رو دیدم که از اونجا بیرون اومد.»
ـ «کی؟»
نامجون مکث کرد.
ـ «سارا.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «ولی تو گفتی شاید بیگناه بوده.»
ـ «گفتم شاید.»
اسما با عصبانیت گفت:
ـ «تو هیچوقت مطمئن نبودی!»
نامجون چیزی نگفت.
اسما عکس را در دستش فشرد.
ـ «پس اون دختر چی کار کرد؟»
ـ «نمیدونم.»
ـ «نامجون!»
ـ «واقعاً نمیدونم.»
صدایش برای اولین بار خسته به نظر میرسید.
ـ «وقتی وارد اتاق شدم، یون اونجا بود... و تو هم بودی.»
اسما آرام پرسید:
ـ «من چی کار میکردم؟»
نامجون چند لحظه سکوت کرد.
ـ «تو کنار یون نشسته بودی و یه کلید توی دستت بود.»
اسما فوراً به کلیدی که هنوز در دستش بود نگاه کرد.
همان کلیدی که داخل جعبه پیدا کرده بود.
چشمانش گرد شد.
ـ «این... همونه؟»
نامجون به کلید نگاه کرد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ «آره.»
اسما عقب رفت.
ـ «پس چرا این کلید هنوز دست منه؟»
نامجون پاسخی نداشت.
ناگهان صدای قدمهایی از انتهای پارکینگ آمد.
هر دو برگشتند.
یک سایه پشت ستونها ایستاده بود.
نامجون فوراً جلوی اسما قرار گرفت.
ـ «کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
سایه آرام عقب رفت.
نامجون به سمتش حرکت کرد.
ـ «اینجا بمون.»
اما این بار اسما دنبالش رفت.
آنها پشت ستون رسیدند.
هیچکس نبود.
فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاده بود.
نامجون آن را برداشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای اسما.»
اسما با نگرانی گفت:
ـ «بازش کن.»
نامجون پاکت را باز کرد.
داخلش یک تکه کاغذ بود.
فقط یک جمله:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، اتاق ۱۳ را باز کن.»
و پایین کاغذ...
یک امضا.
همان امضای مرموز.
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «اتاق ۱۳ کجاست؟»
نامجون چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «عمارت قدیمی.»
اسما پرسید:
ـ «کدوم عمارت؟»
نامجون به آرامی جواب داد:
ـ «همون جایی که یون آخرین بار دیده شد.»
اسما به کلید نگاه کرد.
قلبش تندتر میزد.
حالا میفهمید...
این کلید تصادفی به دستش نرسیده بود.
کسی از همان ابتدا میخواست او را به اتاق ۱۳ برساند.
و بدتر از همه...
نامجون میدانست اتاق ۱۳ چه چیزی را پنهان کرده.
اما هنوز حقیقت را نمیگفت.
چون پشت درِ اتاق ۱۳...
نه فقط راز مرگ یون،
بلکه بخشی از گذشتهی خود اسما منتظرشان بود. 🖤🥀
𓆩 پــارت نــهــم 𓆪 🖤🥀
«چرا اون شب منو زنده گذاشتن؟»
سؤال اسما در فضای پارکینگ پیچید.
نامجون هیچ جوابی نداد.
فقط به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود.
اسما یک قدم جلو رفت.
ـ «نامجون... جوابم رو بده.»
سکوت.
ـ «تو حقیقت رو میدونی، مگه نه؟»
نامجون بالاخره نگاهش کرد.
ـ «بعضی چیزها رو.»
ـ «پس بهم بگو.»
نامجون آهسته گفت:
ـ «اون شب، من وقتی رسیدم که همهچیز تموم شده بود.»
اسما با تعجب پرسید:
ـ «پس چرا گفتی دیدی چه کسی در رو باز کرد؟»
چهرهی نامجون جدی شد.
ـ «چون قبل از اینکه وارد اتاق بشم، کسی رو دیدم که از اونجا بیرون اومد.»
ـ «کی؟»
نامجون مکث کرد.
ـ «سارا.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «ولی تو گفتی شاید بیگناه بوده.»
ـ «گفتم شاید.»
اسما با عصبانیت گفت:
ـ «تو هیچوقت مطمئن نبودی!»
نامجون چیزی نگفت.
اسما عکس را در دستش فشرد.
ـ «پس اون دختر چی کار کرد؟»
ـ «نمیدونم.»
ـ «نامجون!»
ـ «واقعاً نمیدونم.»
صدایش برای اولین بار خسته به نظر میرسید.
ـ «وقتی وارد اتاق شدم، یون اونجا بود... و تو هم بودی.»
اسما آرام پرسید:
ـ «من چی کار میکردم؟»
نامجون چند لحظه سکوت کرد.
ـ «تو کنار یون نشسته بودی و یه کلید توی دستت بود.»
اسما فوراً به کلیدی که هنوز در دستش بود نگاه کرد.
همان کلیدی که داخل جعبه پیدا کرده بود.
چشمانش گرد شد.
ـ «این... همونه؟»
نامجون به کلید نگاه کرد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ «آره.»
اسما عقب رفت.
ـ «پس چرا این کلید هنوز دست منه؟»
نامجون پاسخی نداشت.
ناگهان صدای قدمهایی از انتهای پارکینگ آمد.
هر دو برگشتند.
یک سایه پشت ستونها ایستاده بود.
نامجون فوراً جلوی اسما قرار گرفت.
ـ «کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
سایه آرام عقب رفت.
نامجون به سمتش حرکت کرد.
ـ «اینجا بمون.»
اما این بار اسما دنبالش رفت.
آنها پشت ستون رسیدند.
هیچکس نبود.
فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاده بود.
نامجون آن را برداشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای اسما.»
اسما با نگرانی گفت:
ـ «بازش کن.»
نامجون پاکت را باز کرد.
داخلش یک تکه کاغذ بود.
فقط یک جمله:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، اتاق ۱۳ را باز کن.»
و پایین کاغذ...
یک امضا.
همان امضای مرموز.
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «اتاق ۱۳ کجاست؟»
نامجون چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «عمارت قدیمی.»
اسما پرسید:
ـ «کدوم عمارت؟»
نامجون به آرامی جواب داد:
ـ «همون جایی که یون آخرین بار دیده شد.»
اسما به کلید نگاه کرد.
قلبش تندتر میزد.
حالا میفهمید...
این کلید تصادفی به دستش نرسیده بود.
کسی از همان ابتدا میخواست او را به اتاق ۱۳ برساند.
و بدتر از همه...
نامجون میدانست اتاق ۱۳ چه چیزی را پنهان کرده.
اما هنوز حقیقت را نمیگفت.
چون پشت درِ اتاق ۱۳...
نه فقط راز مرگ یون،
بلکه بخشی از گذشتهی خود اسما منتظرشان بود. 🖤🥀
- ۲۲۱
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط