آخرین جمله رو با گچ سفید نوشت و دستشو از تخته برداشت.
آخرین جمله رو با گچ سفید نوشت و دستشو از تخته برداشت.
"خیلی خب بچه ها"
نگاهشو به کلاس داد و عینکش در اورد:"کلاس امروز به پایان میرسه..خسته نباشید"
انگار همین جمله کافی بود تا کلاسی که انقدر ساکت بود کم کم با صدای صحبت دخترای جوون پر بشه
_"خسته نباشید استاد"
این صدا از ردیف اول میز وسط بود..جی هوپ اون دختر رو که داشت با لبخند نگاهش میکرد ، دید. با دیدن اون فرد ناخواسته لبخند کمرنگی زد:"ممنون خانم مین!"
لبخند خانم مین پر رنگ تر شد ."خود شیرین!" این صدا شبیه به یک پچ پچ و زمزمه بود..دختر اخمی بین ابروهاش شکل گرفت. سرشو برگردوند و تو چشمای دختر پشت سریش زل زد:"ببینم...چی گفتی؟"
همون لحظه زنگ خورد..اون دختر بدون ذره ای اهمیت به رینا پوزخند زد:"هه!بیخیال بابا..حوصله ی تورو ندارم!"
و از جاش بلند شد رینا دهنش باز موند..اونم بلند شد و خواست که طرف دختر بره:"هی وایسا ببینم!"
ولی دستی بازوشو گرفت:"رینا"
اینو خیلی اروم ولی تند گفت . رینا نگاهش کرد..ادامه داد:"بسه!" رینا هوفی کشید. جی هوپ کیف دختر رو دستش گرفت:"بریم؟"
.
.
.
با لحن نمایشی گفت:"خود شیرین!"
صدای خنده ی جی هوپ بلند شد..رینا گفت:"هوففففف به من داره میگه خود شیرین!"
_"ریناااا"
دختر با غر به صندلی ی ماشین تکیه داد:"خب من کجام خود شیرینه؟! اینکه به دوست پسرم بگم خسته نباشید خود شیرینیه؟"
جی هوپ لبخند پر رنگی زد:"به دوست پسرت نه."
نگاهشو از خیابون به رینا داد:"ولی به استادت ، خب شاااید"
و خندید..رینا ضربه ای به بازوش زد:"وقتی استادم دوست پسرمه ، پس حرفی نمیمونه نه؟''
.رینا ادامه داد:"خود شیرین اونه که خودشو به دوست پسر من نزدیک میکنه نه من" خندید و دست دختر رو تو دستش فشرد:"عزیز دلم...بهش فکر نکن"
_"ازش بدم میاد جی هوپ خیلی ازش بدم میاد"
دست دختر رو بوسید:"فراموشش کن نمیخوام روزتو خراب کنی ، باشه؟ اون یه حرفی زده ولی دلیل نمیشه کل روز بهش فکر کنی!"
_"هوفففف..جی هوپ من از این وضع خسته شدم..داسام(همون دختره) اولین بارش نیست اینجوری رفتار میکنه من میفهمم از تو خوشش میاد"
_"ولی اون فقط برای من یه دانش اموزه رینا"
رینا بالافاصله بعد گفت:"ولی تو برای اون فقط یه استاد نیستی جی هوپ خودتم میدونی!"
_"مهم نیست که اون چی فکر میکنه رینا! اون برای من یه دانش آموزه چه خودش بخواد چه نخواد."
گوشی ی جی هوپ زنگ خورد..گوشیشو از داشبورد برداشت
رینا با کنجکاوی پرسید:"کیه؟"
تماسو جواب داد:"بله؟ بله خودم هستم..بفرمایید..جلسه؟کی؟ اوه فردا؟ چه ساعتی؟..خیلی خب..باشه خدا نگهدار "
_"کی بود؟"
جی هوپ نگاهی به دختر کرد:"هیچی عزیزم..ظاهرا فردا باید زودتر برم مدرسه برای جلسه معلم ها"
رینا با صدای بلند غرید:"هوممم..فردا هم نمیتونم ببینمت"
_"ولی تو که با من کلاس داری"
دست به سینه شد:"خب اونجا که نمیتونم عین ادم باهات حرف بزنم"
جی هوپ اروم خندید:"میدونم میخوای چی بگی . چندبار راجع به این موضوع حرف زدیم چاگی.."
_"ولی خب...کی میخوان بفهمن؟؟ بالاخره یه روز میفهمن منو تو تو رابطه ایم نه؟"
جی هوپ هوفی کشید:"بزار درست کامل تموم بشه ، اونوقت مطمئن باش همه میفهمن..الان درست نیست ممکنه فکر کنن من دارم سر علاقه ای که بهت دارم الکی بهت نمره میدم یا اصلا هرچیز دیگه و یا اصلا بچه هاهم ممکنه باهات دشمن میشن و از همه بدتر..کلاسمو عوض میکنن که پیش تو نباشم. سال پیش رو یادت نمیاد؟ وقتی فهمیدن استاد و دانش اموز باهم تو رابطن ، چجوری رفتار کردن؟ دقیقا اینجوری شد و کلاس اون ادم عوض شد. من اینو نمیخوام چاگیا..نمیخوام!"
رینا کمر بندشو باز کرد و اهی کشید :"خیلی خب باشه."
جی هوپ با عشق نگاهش کرد و گونشو نوازش کرد:"دختر حرف گوش کن خودم"
رینا لبخند کمرنگی زد:"من برم دیگه..خدافظ"
و سریع از ماشین پیاده شد..معلوم بود هنوزم سر این موضوع ناراحته..جی هوپ آهی کشید و رفت
اون خودشم این وضعیت رو دوست نداشت..ولی چه میشد کرد؟ این وضعیت ، به نفع خودشون بود.
.
.
.
(پرش زمانی با عرض پوزش)
رینا کتاب هاشو تو دستش فشرد..مدرسه هنوز کمی خلوت بود و خیلی شلوغ نبود . با چشماش دنبال جی هوپ گشت که تا قبل از شروع کلاس وقتشو با اون بگذرونه.
با دیدن اون چشماش برق زد..اون کنار دفتر اساتید ایستاده بود و چندتا برگه دستش بود و کاملا جدی داشت برگه هارو ورق میزد..با لبخند به طرفش رفت ولی همون لحظه یک نفر با شتاب از کنارش رد شد و شونش به شونه ی رینا خورد و کتاب هاشو از دستش ریخت
_"استاد جانگ!"
خودش بود..داسام!
بدو بدو به سمت جی هوپ رفت و اصلا به پشت سرش نگاهم نکرده بود..رینا خم شد تا کتاب هاشو برداره ولی حواسش به اونا بود
میدید که داسام چجوری داره باهاش حرف میزنه..انقدر شیرازه ی کتاب رو تو دستش فشار داد که نوک انگشتاش قرمز شد!
ادامه دارد...
"خیلی خب بچه ها"
نگاهشو به کلاس داد و عینکش در اورد:"کلاس امروز به پایان میرسه..خسته نباشید"
انگار همین جمله کافی بود تا کلاسی که انقدر ساکت بود کم کم با صدای صحبت دخترای جوون پر بشه
_"خسته نباشید استاد"
این صدا از ردیف اول میز وسط بود..جی هوپ اون دختر رو که داشت با لبخند نگاهش میکرد ، دید. با دیدن اون فرد ناخواسته لبخند کمرنگی زد:"ممنون خانم مین!"
لبخند خانم مین پر رنگ تر شد ."خود شیرین!" این صدا شبیه به یک پچ پچ و زمزمه بود..دختر اخمی بین ابروهاش شکل گرفت. سرشو برگردوند و تو چشمای دختر پشت سریش زل زد:"ببینم...چی گفتی؟"
همون لحظه زنگ خورد..اون دختر بدون ذره ای اهمیت به رینا پوزخند زد:"هه!بیخیال بابا..حوصله ی تورو ندارم!"
و از جاش بلند شد رینا دهنش باز موند..اونم بلند شد و خواست که طرف دختر بره:"هی وایسا ببینم!"
ولی دستی بازوشو گرفت:"رینا"
اینو خیلی اروم ولی تند گفت . رینا نگاهش کرد..ادامه داد:"بسه!" رینا هوفی کشید. جی هوپ کیف دختر رو دستش گرفت:"بریم؟"
.
.
.
با لحن نمایشی گفت:"خود شیرین!"
صدای خنده ی جی هوپ بلند شد..رینا گفت:"هوففففف به من داره میگه خود شیرین!"
_"ریناااا"
دختر با غر به صندلی ی ماشین تکیه داد:"خب من کجام خود شیرینه؟! اینکه به دوست پسرم بگم خسته نباشید خود شیرینیه؟"
جی هوپ لبخند پر رنگی زد:"به دوست پسرت نه."
نگاهشو از خیابون به رینا داد:"ولی به استادت ، خب شاااید"
و خندید..رینا ضربه ای به بازوش زد:"وقتی استادم دوست پسرمه ، پس حرفی نمیمونه نه؟''
.رینا ادامه داد:"خود شیرین اونه که خودشو به دوست پسر من نزدیک میکنه نه من" خندید و دست دختر رو تو دستش فشرد:"عزیز دلم...بهش فکر نکن"
_"ازش بدم میاد جی هوپ خیلی ازش بدم میاد"
دست دختر رو بوسید:"فراموشش کن نمیخوام روزتو خراب کنی ، باشه؟ اون یه حرفی زده ولی دلیل نمیشه کل روز بهش فکر کنی!"
_"هوفففف..جی هوپ من از این وضع خسته شدم..داسام(همون دختره) اولین بارش نیست اینجوری رفتار میکنه من میفهمم از تو خوشش میاد"
_"ولی اون فقط برای من یه دانش اموزه رینا"
رینا بالافاصله بعد گفت:"ولی تو برای اون فقط یه استاد نیستی جی هوپ خودتم میدونی!"
_"مهم نیست که اون چی فکر میکنه رینا! اون برای من یه دانش آموزه چه خودش بخواد چه نخواد."
گوشی ی جی هوپ زنگ خورد..گوشیشو از داشبورد برداشت
رینا با کنجکاوی پرسید:"کیه؟"
تماسو جواب داد:"بله؟ بله خودم هستم..بفرمایید..جلسه؟کی؟ اوه فردا؟ چه ساعتی؟..خیلی خب..باشه خدا نگهدار "
_"کی بود؟"
جی هوپ نگاهی به دختر کرد:"هیچی عزیزم..ظاهرا فردا باید زودتر برم مدرسه برای جلسه معلم ها"
رینا با صدای بلند غرید:"هوممم..فردا هم نمیتونم ببینمت"
_"ولی تو که با من کلاس داری"
دست به سینه شد:"خب اونجا که نمیتونم عین ادم باهات حرف بزنم"
جی هوپ اروم خندید:"میدونم میخوای چی بگی . چندبار راجع به این موضوع حرف زدیم چاگی.."
_"ولی خب...کی میخوان بفهمن؟؟ بالاخره یه روز میفهمن منو تو تو رابطه ایم نه؟"
جی هوپ هوفی کشید:"بزار درست کامل تموم بشه ، اونوقت مطمئن باش همه میفهمن..الان درست نیست ممکنه فکر کنن من دارم سر علاقه ای که بهت دارم الکی بهت نمره میدم یا اصلا هرچیز دیگه و یا اصلا بچه هاهم ممکنه باهات دشمن میشن و از همه بدتر..کلاسمو عوض میکنن که پیش تو نباشم. سال پیش رو یادت نمیاد؟ وقتی فهمیدن استاد و دانش اموز باهم تو رابطن ، چجوری رفتار کردن؟ دقیقا اینجوری شد و کلاس اون ادم عوض شد. من اینو نمیخوام چاگیا..نمیخوام!"
رینا کمر بندشو باز کرد و اهی کشید :"خیلی خب باشه."
جی هوپ با عشق نگاهش کرد و گونشو نوازش کرد:"دختر حرف گوش کن خودم"
رینا لبخند کمرنگی زد:"من برم دیگه..خدافظ"
و سریع از ماشین پیاده شد..معلوم بود هنوزم سر این موضوع ناراحته..جی هوپ آهی کشید و رفت
اون خودشم این وضعیت رو دوست نداشت..ولی چه میشد کرد؟ این وضعیت ، به نفع خودشون بود.
.
.
.
(پرش زمانی با عرض پوزش)
رینا کتاب هاشو تو دستش فشرد..مدرسه هنوز کمی خلوت بود و خیلی شلوغ نبود . با چشماش دنبال جی هوپ گشت که تا قبل از شروع کلاس وقتشو با اون بگذرونه.
با دیدن اون چشماش برق زد..اون کنار دفتر اساتید ایستاده بود و چندتا برگه دستش بود و کاملا جدی داشت برگه هارو ورق میزد..با لبخند به طرفش رفت ولی همون لحظه یک نفر با شتاب از کنارش رد شد و شونش به شونه ی رینا خورد و کتاب هاشو از دستش ریخت
_"استاد جانگ!"
خودش بود..داسام!
بدو بدو به سمت جی هوپ رفت و اصلا به پشت سرش نگاهم نکرده بود..رینا خم شد تا کتاب هاشو برداره ولی حواسش به اونا بود
میدید که داسام چجوری داره باهاش حرف میزنه..انقدر شیرازه ی کتاب رو تو دستش فشار داد که نوک انگشتاش قرمز شد!
ادامه دارد...
- ۳.۱k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط