تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی

+خب حالا چی میاید پیشمون ؟

=معلومه که میام ، مگه میشه نیام ؟

_ یونارو میبرم تو ماشین بعد میام شمارو میبرم مامان

+ خودم میتونم برم هیون

_ نه اگه افتادی چی ؟ باید ازت مراقبت کنم....


+ هی اتفاقی نمیوفته...

مامان یونهی خنده ای کرد

= بزار ببرتت تا خودشو نکشته ، من با یکی از پرستارا میام تو ماشین

+باشه، پس منتظرتون میمونم...

هیون دستشو پشت کمرم گذاشت و بردم بیرون و سوار ماشینم کرد

_حواست باشه سرت نخوره به در ماشین

+وا هیون، چرا اینطوری میکنی؟


_فقط میخوام مراقبت باشم

+اگه میدونستم اینطوری میکنی بهت نمیگفتم ، اینطوری پیش بره کارت رو هم ول میکنی بیست و چهارساعته ور دل منی

_ خب ول میکنم عزیزم ، تو و بچه ها مهم ترین...

+ خیلی خوب کم وراجی کن، مامان یونهی اومد برو کمکش کن سوار بشه

_باشه...

رفت مامانو اورد و بعد ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم...

= خدا دعاهامو مستجاب کرد ،‌نمیدونین چقدر دلم میخواست بچه دار شین

_ عشقم ، چیزی ویار نکردی؟ هرچی میخوای بهم بگو

+فعلا نه ، ولی هروقت ویار کردم بهت میگم

خوبه ای گفت و دستشو روی رونم گذاشت که مامان یونهی خنده ای کرد

_چیشده مامان ؟

= خوشحالم این رفتارت به پدرت نرفته، وقتی تورو حامله بودم ضره ای توجه بهم نمیکرد ، اما حالا که میبینم اینقدر حواست به زنو بچته خوشحالم امیدوارم بعد از بدنیا اومدن بچتون هم همینطور باشی...

هیون انگار یکم ناراحت شد ، حتماً وقتی بچه بوده اتفاقات خیلی بدی براش افتاده و معلومه نمیخواد اون اتفاقا برای بچشم بیوفته، تقریباً نیم ساعت دیگه به خونه میرسیدیم و مامان یونهی خواب بود

+هیون...

_جان هیون ؟

+ من هوس چیزای ترش کردم...

_ الان وایمیسم سریع برات میگیرم

+باشه...

یه جا وایساد و چند دقیقه بعد با کلی ترشیجات اومد

+ممنونم...

لبخندی زد و ماشینو روشن کرد که بعد از خوردن ترشیجات دوباره رومو سمتش بردم

+هیون...

_جانم چیشده ؟

+من هوس شیرینی کردم...

_دوباره؟ باشه الان وایسمیسم...

کمی جلوتر وایساد و کمی بعد با یه جعبه شیرینی اومد

_بفرمایید خوشگلم

+مرسی.

دوباره لبخندی زد و به رانندگیش ادامه داد بعد از چند دقیقه دوباره رو به هیون کردم

+هیون....

به سمتم برگشت که لبخندی زدم و خواستم چیزی بگم که خودش پیش قدم شد

_دوباره ویار کردی ؟

+اوهوم...



_چی میخوای عزیزکم؟چی میخوای بلای جون هیون؟

+شیر کاکائو میخوام...

_الان وایسمیسم عزیزکم

چند دقیقه بعد دوباره جایی وایساد و بعد از چند دقیقه با شیر کاکائو برگشت

_بفرمایید بلای جون هیون

+مرسی

همینطور که داشتم شیر رو میخوردم مامان یونهی بیدار شد

= دخترم چیزی ویار نکردی ؟عجیبه...

_کرده مامان ، اونم نه یه بار سه بار ویار کرده عروسکم...
دیدگاه ها (۳۵)

تابع قوانین جمهوری اسلامیمامان یونهی لبخندی زد=نوه ام مثل با...

تابع قوانین جمهوری اسلامی_نه چان نمیتونم ، نمیزارم، من هوانگ...

تابع قوانین جمهوری اسلامیبه بیمارستانی که مامان توش بود رسید...

تابع قوانین جمهوری اسلامیبعد از خوردن صبحانه کمی با سوجون نش...

رمان تهیونگ

وقتی میریم ایران ولی تحریک میشه . ...چمدونم و کنار کیف و وسا...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

پارت ۶= چرا نیام صد درصد میام÷ خبب پاشو بریم = کجا بریم ؟ + ...

🌸 پارت ۲۹ — ویو آت 🌧️با چشم‌های پر از اشک از مدرسه بیرون اوم...

پارت چهاردهم

#in_your_eyespart_11۳ویو کایلاچند روز قبل مامان جونگ‌کوک زنگ...

وقتی میخواد بره سربازی part 2

پارت 32🎀🦋 ویو آت 🦋🎀آت: بیا دیگه!ته: باشه. 😐🚗 توی ماشین...هیو...

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 20(ویو ماشین کوک) ^خب جونگ ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط