***ابریشم نیمه شب***
***ابریشم نیمه شب***
### پارت دوم: سایهی کالوین کلاین
**(صحنه: دفتر مدرن و مینیمالیستی کالوین کلاین. نورپردازی سرد و خشنتر از دیور است. جونگکوک پشت میزش نشسته و در حال بررسی قراردادهاست. یکی از مدیران ارشد با اضطراب وارد میشود.)**
**مدیر ارشد:** (با لکنت) «آقای جئون... بابت جلسهی فردا... یعنی مراسم مشترک برندهای لوکس...»
**جونگکوک:** (بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، با صدایی بم و بیتفاوت) «میدانم. مراسمِ توافقِ دو امپراتوری. چرا داری میلرزی؟ نکند از حضورِ سفیرِ "دیور" میترسی؟»
**مدیر ارشد:** «نه، نه قربان! فقط... شنیدهام خانم لیها بسیار سختگیر و... تندخو هستند. میگویند حتی بزرگترین تاجرها را هم با کلماتشان ذبح میکند.»
**جونگکوک:** (لبخند کجی میزند و سرش را بالا میآورد. چشمانش نافذ است) «ذبح کردن؟ این یعنی او میداند چطور از جاهای درست ضربه بزند. من از آدمهایی که ترس دارند متنفرم، اما از آدمهایی که از قدرتشان استفاده میکنند... خوشم میآید.»
**(او بلند میشود. کمربند مشکی تکواندویش را که روی صندلی است، برمیدارد و با نگاهی نافذ به آن خیره میشود.)**
**جونگکوک:** «به مدیر برنامهها بگو، من برای آن مراسم به عنوان یک شریکِ تجاری نمیروم. من به عنوان کسی میروم که قرار است توازن قدرت را برقرار کند. اگر آن دخترِ دیور فکر میکند دنیا دورِ او میچرخد، باید با واقعیتِ دیگری روبرو شود.»
**مدیر ارشد:** «اما آقای جئون، پدرتان، جناب جئون ته هان، تاکید دارند که این همکاری باید بینقص باشد. او میخواهد این پیوندِ تجاری...»
**جونگکوک:** (حرف او را قطع میکند، با لحنی سرد و مقتدر) «پدرم میخواهد یک قرارداد امضا شود. من فقط میخواهم ببینم این "ملکهی ابریشمی" که همه از او میترسند، واقعاً چقدر از این تختِ پادشاهیاش فاصله دارد.»
### پارت دوم: سایهی کالوین کلاین
**(صحنه: دفتر مدرن و مینیمالیستی کالوین کلاین. نورپردازی سرد و خشنتر از دیور است. جونگکوک پشت میزش نشسته و در حال بررسی قراردادهاست. یکی از مدیران ارشد با اضطراب وارد میشود.)**
**مدیر ارشد:** (با لکنت) «آقای جئون... بابت جلسهی فردا... یعنی مراسم مشترک برندهای لوکس...»
**جونگکوک:** (بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، با صدایی بم و بیتفاوت) «میدانم. مراسمِ توافقِ دو امپراتوری. چرا داری میلرزی؟ نکند از حضورِ سفیرِ "دیور" میترسی؟»
**مدیر ارشد:** «نه، نه قربان! فقط... شنیدهام خانم لیها بسیار سختگیر و... تندخو هستند. میگویند حتی بزرگترین تاجرها را هم با کلماتشان ذبح میکند.»
**جونگکوک:** (لبخند کجی میزند و سرش را بالا میآورد. چشمانش نافذ است) «ذبح کردن؟ این یعنی او میداند چطور از جاهای درست ضربه بزند. من از آدمهایی که ترس دارند متنفرم، اما از آدمهایی که از قدرتشان استفاده میکنند... خوشم میآید.»
**(او بلند میشود. کمربند مشکی تکواندویش را که روی صندلی است، برمیدارد و با نگاهی نافذ به آن خیره میشود.)**
**جونگکوک:** «به مدیر برنامهها بگو، من برای آن مراسم به عنوان یک شریکِ تجاری نمیروم. من به عنوان کسی میروم که قرار است توازن قدرت را برقرار کند. اگر آن دخترِ دیور فکر میکند دنیا دورِ او میچرخد، باید با واقعیتِ دیگری روبرو شود.»
**مدیر ارشد:** «اما آقای جئون، پدرتان، جناب جئون ته هان، تاکید دارند که این همکاری باید بینقص باشد. او میخواهد این پیوندِ تجاری...»
**جونگکوک:** (حرف او را قطع میکند، با لحنی سرد و مقتدر) «پدرم میخواهد یک قرارداد امضا شود. من فقط میخواهم ببینم این "ملکهی ابریشمی" که همه از او میترسند، واقعاً چقدر از این تختِ پادشاهیاش فاصله دارد.»
- ۴۴۷
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط