پارت

#پارت284



روز عالی بود با ارش کلی برف بازی کردیم ... خاطره خوبی بود خیلی هم خوب بود تقربیا نزدیکای ساعت 11 شب بود که جلو خونه مون زد رو ترمز

دستشو رو فرمون گذاشت برگشت سمتم لبخندی بهش زدم : ممنون بابت همه چی !

خیلی خوش گذشت ...

لبخندی زد : خواهش میشه بانو ...

چند دقیقه ایی فقط تو سکوت بهم زل زدیم که سریع نگاهمو ازش گرفتم و گفتم :

مراقب خودت باش فعلا شب خوش ...

دستمو رو دستگیره گذاشتم خواستم از ماشین پیاده شم که بازومو گرفت

برگشتم سمتش لبخندی زد : دلم برات تنگ میشه عروسک

از شنیدن حرفشش ته دلم قنج رفت هیچی نگفتم جوابشو با یه لبخند دادم و از ماشین پیاده شدم

و رفتم سمت خونه بعد از اینکه در رو باز کردم ارش تک بوقی زد و رفت منم در رو باز کردم وارد خونه شدم !!


(حسام)

خاله زنگ زد و گفت که عمو جمیل خونه نیست بیا خونه ما خیلی وقت بود که خاله رو ندیده بودم دلتنگش بودم

سر کوچه شون بودم که ماشین BMW توجه مو جلب کرد به نظر اشنا میومد ...

یکم که به پلاکش دقت کردم دیدم ماله آرشه ... با فکر اینکه
دیدگاه ها (۱)

#پارت285با فکر اینکه مهسا الان تو ماشینه اخم غلیظی رو پیشونی...

#پارت286که مهسا گفت :مامان جان این اقا اینجا چیکار میکنند ؟ ...

#پارت283نگاهی به قیافه م انداخت و بعد زد زیر خنده و گفت : او...

#پارت۲۸۲نگاهمو دوختم به چشمامش تو عمق نگاهش غرق شدم اونم همب...

پارت شانزدهم رسیدیم اونیکس:ماری نمیخوای توضیح بدی؟چه توضیحی ...

پارت ۲خونه من آن چنان بزرگ نیست ولی برای یک نفر خوبه ، نگاه ...

دختری که آرزو داشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط