سایه های باران
سایـه های بارانے
"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑"
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
هایون با دستانی لرزان قرص را از لوڪاس گرفت و بلعید. کمی بعد، رنگ به صورتش بازگشت و نفسش آرام گرفت. لوڪاس همچون مجسمهای سنگی در مقابلش ایستاده بود، با چشمانی که گویی تا مغز استخوانش را میسوزاندند.
_چته دختر؟
صدایش مثل تبر یخ بر فضای سالن فرود آمد.
_دلیل این بیماری چیه؟
هایون که هنوز از حمله قلبی خفیف و آن برخورد خشن به لرزه افتاده بود، خودش را جمع کرد.
+چیزی... چیز مهمی نیست. فقط یه مشکل مادرزادیه قلبه. وقتی خیلی میترسم یا استرس میگیرم، ظاهر میشه.
لوڪاس اخم کرد.
_پس چرا به من نزدیک شدی؟ میدونی من کیم؟ میدونی اگر یه ذره عقل داشتی باید از من فرار میکردی؟
هایون جرأت کرد تا به چشمانش نگاه کند.
+کسی رو که داره زجر میکشه رها نمیکنم. حتی اگر اون نفر شما باشید.
سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. لوڪاس به او خیره شده بود، گویی در حال حل معادلی بود که هیچگاه در زندگیاش با آن روبرو نشده بود. سپس با حرکتی سریع، به سمت پنجره رفت.
_امشب میمونم.
گفت بدون آن که به هایون نگاه کند.
_و تو به هیچکس چیزی نمیگی. اگر زنگ بزنی یا پیامی بدهی...
برگشت و نگاهش هایون را سوراخ کرد.
_اوضاع برات خیلی بدتر از یه درد قلبی ساده میشه. فهمیدی؟
هایون فقط توانست سر تکان دهد. ترس دوباره در چشمانش موج زد.
لوڪاس این را دید و چیزی شبیه به رضایت در نگاهش درخشید. اما در اعماق وجودش، چیزی بود... چیزی شبیه به یک کشش عجیب نسبت به این دخترِ به ظاهر شکننده که جرأت مقاومت در برابر او را داشت.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑"
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
هایون با دستانی لرزان قرص را از لوڪاس گرفت و بلعید. کمی بعد، رنگ به صورتش بازگشت و نفسش آرام گرفت. لوڪاس همچون مجسمهای سنگی در مقابلش ایستاده بود، با چشمانی که گویی تا مغز استخوانش را میسوزاندند.
_چته دختر؟
صدایش مثل تبر یخ بر فضای سالن فرود آمد.
_دلیل این بیماری چیه؟
هایون که هنوز از حمله قلبی خفیف و آن برخورد خشن به لرزه افتاده بود، خودش را جمع کرد.
+چیزی... چیز مهمی نیست. فقط یه مشکل مادرزادیه قلبه. وقتی خیلی میترسم یا استرس میگیرم، ظاهر میشه.
لوڪاس اخم کرد.
_پس چرا به من نزدیک شدی؟ میدونی من کیم؟ میدونی اگر یه ذره عقل داشتی باید از من فرار میکردی؟
هایون جرأت کرد تا به چشمانش نگاه کند.
+کسی رو که داره زجر میکشه رها نمیکنم. حتی اگر اون نفر شما باشید.
سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. لوڪاس به او خیره شده بود، گویی در حال حل معادلی بود که هیچگاه در زندگیاش با آن روبرو نشده بود. سپس با حرکتی سریع، به سمت پنجره رفت.
_امشب میمونم.
گفت بدون آن که به هایون نگاه کند.
_و تو به هیچکس چیزی نمیگی. اگر زنگ بزنی یا پیامی بدهی...
برگشت و نگاهش هایون را سوراخ کرد.
_اوضاع برات خیلی بدتر از یه درد قلبی ساده میشه. فهمیدی؟
هایون فقط توانست سر تکان دهد. ترس دوباره در چشمانش موج زد.
لوڪاس این را دید و چیزی شبیه به رضایت در نگاهش درخشید. اما در اعماق وجودش، چیزی بود... چیزی شبیه به یک کشش عجیب نسبت به این دخترِ به ظاهر شکننده که جرأت مقاومت در برابر او را داشت.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
- ۴۸۴
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط