p
p⁶
_ _ _
قسمت ۶ : ادامه بوی خون
ا/ت سعی کرد خودشو طبیعی جلوه بده بعد گفت باید فکر کنم ازدواج با ی خون اشام و مافیا همچین راحتم نیس
_ باش اما تا شب فرصت داری و اینم بدون تو انتخاب کردی مال من باشی با اینکه نمیدونم چرا چنین ریسکی کردی
باش میدونی زندگی اونقدر دیگه برام ارزشی نداشت بنظرم ۱۹ سال زندگی برای ی انسان کافیه چون خیلی خفه کننده میشه از ی جایی به بعد (اینو فقط بعضی ها درک میکنن)ولی صب کن تو گفتی ۲۴۰ سالته یعنی اگه بخوام باهات ازدواج کنم با شوگر ددی ازواج کردم شایدم یکی که از زمان دایناسورها مونده
_ چقد تو حرف میزنی مخم رفت من خون اشامم و این تازه ی سنه جوانی خون اشاماس تو هم برو تا شب فکر ها تو بکن
ویو ا/ت
بعد گفتن این حرفش از کتاب خونه خارج شدم رفتم به سمت حیاط خونه (عمارت نه خونه) به تو چه
قدم زدم و فکر میکردم یعنی ی عمر باید با آدمی که هیچ حسی بهش ندارم زندگی کنم اما نمیدونم چرا هر وقت میبینمش انقد قلبم تند میزنه ( عاشقش شدی 😂) ببند دهنتو تو بنویس فعلا معلوم نیس میخواد با من بدبخت چیکار کنه تو داستان (😂) اصلا حواسم به گذر زمان نبود تقریبا شب شده بود تصمیمم رو گرفتم میخواستم باهاش ازدواج کنم رفتم که تصمیمم رو بهش بگم وقتی رسیدم بوی خون از ی جایی میومد صب کن ببینم از اتاقش بود بوش خیلی چندش بود رفتم لای درو کمی باز کردم با چیزی که دیدم قلبم برای چند ثانیه از حرکت ایستاد اون داشت خون ی آدم زنده رو میخورد و بعد اون اون آدم بدبخت رو سرش رو از تنش جدا کرد (چه نویسنده خشنی دارید😂) حالم خیلی بد شد ولی یهو کنترلم از دستم خارج شد و ی لحظه تعادلم رو از دست دادم ولی داشتم بالا می آوردم پس توجهی نکردم به سمت دستشویی حجوم بردم و نگاه سنگینی رو روی خودم حس کردم اون وی بود با لباسای خونی دیدنش تو اون لباش باعث دوباره بالا بیارم آخه من هر وقت خون میبینم اینطور میشم آخه بگو آدم بیکار این همه آدم چرا باید گیر کسی بیوفتی که چهل و هشت ساعته به خون نیاز داره
ویو وی
داشتم مثل همیشه از غذام لذت بردم دیدم در توسط یکی باز شد اولش خیلی عصبانی شدم بعد دیدم ا/ت عصبانیتم اوج گرفت ولی سعی کردم آروم باشم چون نیازش دارم ولی یهو دیدم دستشو جلوی دهنش گذاشت و به سمت دستشویی رفت اولش نگرانش شدم ولی برام اهمیتی نداشت چرا فوضولی کرد رفتم به سمت دستشویی دیدم داره بالا می آره حالش که بهتر شد سرشو آورد بالا که با دیدنم باعث شد دوباره حالش بهم بخوره بعد گفت برو از من دور شو من هر وقت خون میبینم اینطور میشم
با گفتن حرفش رفتم و لباسم رو عوض کردم ولی چیزی از عصبانیتم کم نکرد ولی مهم نبود اول باید جوابش رو بشنوم
_ حالت خوبه راستی جوابت چیه از نیمه شب هم گذشته
آره بهترم ولی چرا ازم نمی پرسی چرا داشتم فوضولی میکردم
سعی داشتم خودمو کنترل کنم
_ مهم نیس جوابت چیه باهام ازدواج میکنی یا نه ؟
.........ا...ر...ه....آره
ویو ا/ت
بعد از گفتن جوابم سریع به سمتم اومد و لبمو بوسید اول آروم بود و من خیلی تعجب کردم از کارش ولی بعد همکاری کردم انگار داشتن لذت میبردم بعد کم کم این بوسه آروم تبدیل به ی بوسه وحشیانه شد جوری مک میزد که خون رو تو دهنم حس کردم ولی میخواستم لذت ببرم بعد از چند مین نفس کم آوردیم و از هم جدا شدیم و بعد اون گفت
_ فک نکنم تا چند روز نیاز به غذا داشته باشم
حرفش رو با پوزخند گفت از خجالت سرخ شدم ولی دیوانه وار تو سینم میکوبید نمیتونستم کنترلش کنم بعد چند تا نفس عمیق کشیدم و اون بدون حرفی از اتاق رفت ولی قبل از خارج شدنش با پوزخند روی لبش گفت
_ فردا تو رو مال خودم میکنم
اما بچه ها این داستان آیا همینجوری با شادی ادامه پیدا میکنه؟
اتفاقاتی که پیش رو هست کرک و پراتون رو میریزونه😂
خب از حسش خارج نشین منتظر باشید که کلی هیجان ، شادی و نا امیدی پیش رو هس
پایان قسمت ۶
منتظر باش !
حمایت یادت نره❤️
_ _ _
قسمت ۶ : ادامه بوی خون
ا/ت سعی کرد خودشو طبیعی جلوه بده بعد گفت باید فکر کنم ازدواج با ی خون اشام و مافیا همچین راحتم نیس
_ باش اما تا شب فرصت داری و اینم بدون تو انتخاب کردی مال من باشی با اینکه نمیدونم چرا چنین ریسکی کردی
باش میدونی زندگی اونقدر دیگه برام ارزشی نداشت بنظرم ۱۹ سال زندگی برای ی انسان کافیه چون خیلی خفه کننده میشه از ی جایی به بعد (اینو فقط بعضی ها درک میکنن)ولی صب کن تو گفتی ۲۴۰ سالته یعنی اگه بخوام باهات ازدواج کنم با شوگر ددی ازواج کردم شایدم یکی که از زمان دایناسورها مونده
_ چقد تو حرف میزنی مخم رفت من خون اشامم و این تازه ی سنه جوانی خون اشاماس تو هم برو تا شب فکر ها تو بکن
ویو ا/ت
بعد گفتن این حرفش از کتاب خونه خارج شدم رفتم به سمت حیاط خونه (عمارت نه خونه) به تو چه
قدم زدم و فکر میکردم یعنی ی عمر باید با آدمی که هیچ حسی بهش ندارم زندگی کنم اما نمیدونم چرا هر وقت میبینمش انقد قلبم تند میزنه ( عاشقش شدی 😂) ببند دهنتو تو بنویس فعلا معلوم نیس میخواد با من بدبخت چیکار کنه تو داستان (😂) اصلا حواسم به گذر زمان نبود تقریبا شب شده بود تصمیمم رو گرفتم میخواستم باهاش ازدواج کنم رفتم که تصمیمم رو بهش بگم وقتی رسیدم بوی خون از ی جایی میومد صب کن ببینم از اتاقش بود بوش خیلی چندش بود رفتم لای درو کمی باز کردم با چیزی که دیدم قلبم برای چند ثانیه از حرکت ایستاد اون داشت خون ی آدم زنده رو میخورد و بعد اون اون آدم بدبخت رو سرش رو از تنش جدا کرد (چه نویسنده خشنی دارید😂) حالم خیلی بد شد ولی یهو کنترلم از دستم خارج شد و ی لحظه تعادلم رو از دست دادم ولی داشتم بالا می آوردم پس توجهی نکردم به سمت دستشویی حجوم بردم و نگاه سنگینی رو روی خودم حس کردم اون وی بود با لباسای خونی دیدنش تو اون لباش باعث دوباره بالا بیارم آخه من هر وقت خون میبینم اینطور میشم آخه بگو آدم بیکار این همه آدم چرا باید گیر کسی بیوفتی که چهل و هشت ساعته به خون نیاز داره
ویو وی
داشتم مثل همیشه از غذام لذت بردم دیدم در توسط یکی باز شد اولش خیلی عصبانی شدم بعد دیدم ا/ت عصبانیتم اوج گرفت ولی سعی کردم آروم باشم چون نیازش دارم ولی یهو دیدم دستشو جلوی دهنش گذاشت و به سمت دستشویی رفت اولش نگرانش شدم ولی برام اهمیتی نداشت چرا فوضولی کرد رفتم به سمت دستشویی دیدم داره بالا می آره حالش که بهتر شد سرشو آورد بالا که با دیدنم باعث شد دوباره حالش بهم بخوره بعد گفت برو از من دور شو من هر وقت خون میبینم اینطور میشم
با گفتن حرفش رفتم و لباسم رو عوض کردم ولی چیزی از عصبانیتم کم نکرد ولی مهم نبود اول باید جوابش رو بشنوم
_ حالت خوبه راستی جوابت چیه از نیمه شب هم گذشته
آره بهترم ولی چرا ازم نمی پرسی چرا داشتم فوضولی میکردم
سعی داشتم خودمو کنترل کنم
_ مهم نیس جوابت چیه باهام ازدواج میکنی یا نه ؟
.........ا...ر...ه....آره
ویو ا/ت
بعد از گفتن جوابم سریع به سمتم اومد و لبمو بوسید اول آروم بود و من خیلی تعجب کردم از کارش ولی بعد همکاری کردم انگار داشتن لذت میبردم بعد کم کم این بوسه آروم تبدیل به ی بوسه وحشیانه شد جوری مک میزد که خون رو تو دهنم حس کردم ولی میخواستم لذت ببرم بعد از چند مین نفس کم آوردیم و از هم جدا شدیم و بعد اون گفت
_ فک نکنم تا چند روز نیاز به غذا داشته باشم
حرفش رو با پوزخند گفت از خجالت سرخ شدم ولی دیوانه وار تو سینم میکوبید نمیتونستم کنترلش کنم بعد چند تا نفس عمیق کشیدم و اون بدون حرفی از اتاق رفت ولی قبل از خارج شدنش با پوزخند روی لبش گفت
_ فردا تو رو مال خودم میکنم
اما بچه ها این داستان آیا همینجوری با شادی ادامه پیدا میکنه؟
اتفاقاتی که پیش رو هست کرک و پراتون رو میریزونه😂
خب از حسش خارج نشین منتظر باشید که کلی هیجان ، شادی و نا امیدی پیش رو هس
پایان قسمت ۶
منتظر باش !
حمایت یادت نره❤️
- ۳.۲k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط