#بادیگارد_سرد_من

#بادیگارد_سرد_من



پارت ¹⁴

ویو لارا__

____سرد بودن بدون جواب

دردِ حاصل از درمانِ زخم، هنوز در پهلویم می‌پیچید، اما بیشتر از آن، احساسِ تحقیر و درماندگی بود که روحم را آزار می‌داد. یونگی با آن نگاهِ نافذش، انگار که داشت لایه‌هایِ پنهانِ وجودم را می‌شکافت. اما من مصر بودم. ..


“هیچ اتفاقی نیفتاده قربان.”


با صدایی که سعی داشتم لرزشش را پنهان کنم، گفتم.


“فقط… یه لحظه حالم بد شد. شاید… شاید غذایی که خوردم خوب نبوده. یا شاید… خوابم کافی نبوده. گاهی آدم بی‌دلیل حالش بد می‌شه دیگه، نه؟”

سعی کردم لبخندی بزنم، اما می‌دانستم که رویِ صورتم ماسیده است.


“همونطور که گفتم… فقط یه لحظه بود. الان بهترم. می‌تونم کارم رو انجام بدم.”



یونگی چند لحظه به سکوت مرا نگریست. چشمانش هیچ احساسی را بروز نمی‌داد، اما حس می‌کردم که دارد تمامِ وجودم را موشکافی می‌کند. سکوتِ او طولانی‌تر از حدِ تحمل بود. هر ثانیه برایم مثلِ یک ساعت می‌گذشت. انتظار داشتم دوباره شروع به پرسیدن کند، یا مرا متهم به دروغگویی کند.
اما ناگهان، سرش را به آرامی تکان داد.

“باشه.”


این “باشه” کوتاه، مرا غافلگیر کرد. انتظارِ چنین واکنشی را نداشتم.

“یعنی… یعنی می‌تونم برم؟”


“بله.”

یونگی از رویِ صندلی برخاست و به سمتِ میزِ کارش رفت.

“فقط… حواست رو جمع کن. اشتباه کردن، به خصوص در این موقعیت، می‌تونه عواقبِ خطرناکی داشته باشه.”


لحنش همچنان جدی بود، اما آن فشارِ قبلی از بین رفته بود. انگار که تصمیم گرفته بود به انکارِ من تن دهد، حداقل برایِ حالا.
نفسی از سرِ آسودگی کشیدم، اگرچه هنوز احساسِ سبکی نمی‌کردم.



“حتماً قربان. حواسم جمع خواهد بود.”



از اتاقِ یونگی بیرون آمدم و به سمتِ اتاقی که به بایگانی و پرونده‌ها اختصاص داشت، رفتم. سوهون ، که در راهرو منتظرم بود، با دیدنم لبخندی زد.

“خوشحالم که حالتون بهتره، خانم لارا.”


لبخندِ کمرنگی زدم و به راهنماییِ او به سمتِ اتاقِ پرونده‌ها رفتم.




_________________________________________


روزها گذشت…

روزها و هفته‌ها به سرعت سپری شدند. تحقیقاتِ من همچنان بی‌نتیجه بود. هیچ سرنخی از هویتِ واقعیِ آن گروهِ مرموز به دست نیاورده بودم و رابطه‌ام با یونگی نیز همان حالتِ سرد و رسمیِ گذشته را حفظ کرده بود....

او دیگر در موردِ زخمِ قبلی‌ام سوالی نپرسید و من نیز ترجیح می‌دادم از آن موضوع صحبت نکنم. وان و دیگر خدمتکاران با احترام رفتار می‌کردند، اما در پسِ نگاه‌هایشان، کنجکاوی و شاید کمی نگرانی موج می‌زد...

هر بار که قبل از رفتن به عمارتِ یونگی، با آن گروهِ مزدور که

“پدرِ عوضی”

خطابم می‌کردند، درگیر می‌شدم، استرس و اضطرابم بیشتر می‌شد. آن‌ها مثلِ سایه‌هایِ شوم، از ناکجاآباد سر و کله‌شان پیدا می‌شد و سعی در گرفتنِ باج یا انتقام داشتند. این درگیری‌ها، هرچند کوتاه، اما طاقت‌فرسا بود.
و امشب، دوباره همان کابوس تکرار شد....

در کوچه‌ای تاریک، با آن‌ها روبرو شدم. صحبت‌ها به سرعت به مشاجره کشید و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاد، تیری از کنارم رد شد و با درد به پهلویِ راستم اصابت کرد. دردِ آشنایی بود، اما این بار عمیق‌تر و سوزاننده‌تر...

با تحملِ درد، خودم را به سختی به عمارت رساندم. خون از زیرِ لباسم به بیرون نشت می‌کرد و نفس کشیدن را برایم سخت کرده بود. سریعاً به سمتِ اتاقِ خودم رفتم، کیتِ کمک‌هایِ اولیه‌یِ پنهانم را برداشتم و با دستانِ لرزان، زخم را تمیز کرده و پانسمانِ موقتی بستم. این زخم، مثلِ زخمِ قبلی نبود که بتوان آن را پنهان کرد. تیر، عمیق‌تر بود و خونریزی شدیدتر...

اما چاره‌ای نداشتم. باید خودم را به یونگی می‌رساندم. با قدم‌هایی آهسته و پر از درد، به سمتِ اتاقِ کارِ یونگی رفتم. او طبقِ معمول، غرقِ پرونده‌ها بود. چند نفر از دستیارانش نیز در اتاق حضور داشتند و مشغولِ بررسیِ اسناد بودند...

واردِ اتاق شدم و بدونِ اینکه منتظرِ اجازه‌ای باشم، به سمتِ یکی از مبل‌هایِ راحتی رفتم و نشستم...

سعی کردم هیچ واکنشی به درد نشان ندهم. یونگی با دیدنم سرش را بلند کرد. نگاهش برای لحظه‌ای رویِ صورتم مکث کرد، اما بعد به سمتِ پرونده‌هایش برگشت.
“داریم پرونده‌ها رو مرتب می‌کنیم.”

صدایش خنثی بود، انگار که حضورِ من در اتاق، امری عادی باشد.

“اگر کاری داری، بگو.”


نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم صدام عادی به نظر برسد.

“فقط… اومدم کمک کنم.”





ادامه دارد...



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪🎀
دیدگاه ها (۰)

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁵ویو لارا_____فهمیدن حقیقت دوباره همان...

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁶ویو لارا______پانسمان اجباریسکوتِ سنگ...

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹³ویو لارا______پانسمان زخم درد داریونگ...

خودمم نه فیک یکم مامی تونو ببنیدددددد آدمین به این زیبایی مگ...

با اینکه همه‌ی این اتفاقات افتاد، من سعی کردم با همه خوب باش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط