سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت سی‌وهفتم | اعتراف آخر

سکوت کلبه، از صدای گلوله هم سنگین‌تر بود.

آوا بین کاوه و نیما نگاهش را جابه‌جا می‌کرد.

نفسش به شماره افتاده بود.

ـ «...حقیقت رو بگین.»

هیچ‌کدام حرفی نزدند.

اشک از گوشه‌ی چشم آوا پایین آمد.

ـ «دیگه خسته شدم... هر روز یه حقیقت جدید... هر روز یه دروغ جدید...»

صدایش شکست.

ـ «فقط یه بار... یکی باهام صادق باشه.»


---

کاوه آرام چشم‌هایش را بست.

انگار دیگر توان فرار نداشت.

ـ «...آره.»

آوا خشکش زد.

ـ «من تو رو از اون آتیش بیرون آوردم.»

سکوت...

ـ «اما حافظه‌ت رو من نگرفتم.»

نیما با تمسخر خندید.

ـ «دروغگو.»

کاوه حتی به او نگاه هم نکرد.

فقط به آوا خیره ماند.

ـ «وقتی پیدات کردم، سرت به تیر چوبی خورده بود. بیهوش بودی. خون زیادی از دست داده بودی.»

نفس عمیقی کشید.

ـ «یه پزشک مخفی که با خانواده‌مون کار می‌کرد، گفت اگر کسی بفهمه تو زنده‌ای، همون شب دنبالت میان و می‌کشنت.»

آوا زمزمه کرد:

ـ «بعد...؟»

ـ «اون... با دارو، خاطرات چند سال آخرت رو سرکوب کرد. قرار بود موقتی باشه... ولی هیچ‌وقت برنگشت.»


---

آوا احساس کرد پاهایش سست شده‌اند.

تمام زندگی‌اش...

بر پایه‌ی تکه‌های گمشده بنا شده بود.


---

نیما جلو آمد.

ـ «اما اون قسمت رو نگفتی.»

کاوه با خشم گفت:

ـ «یه کلمه دیگه حرف بزنی...»

ـ «که چی؟»

نیما لبخند زد.

ـ «بهش بگو چرا بعد از نجاتش، خودت ناپدید شدی.»

کاوه سکوت کرد.

این سکوت...

جواب خیلی چیزها بود.


---

آوا با صدایی لرزان پرسید:

ـ «چرا...؟»

کاوه نگاهش را از او دزدید.

ـ «چون همه فکر می‌کردن قاتلم.»

ـ «این که دلیل نمی‌شه.»

کاوه با تلخی خندید.

ـ «می‌شد.»

آهسته ادامه داد:

ـ «اگه کنار تو می‌موندم، دشمن‌هام از تو برای ضربه زدن به من استفاده می‌کردن.»

یک قدم عقب رفت.

ـ «ترجیح دادم از دور زنده بودنت رو ببینم... تا اینکه کنارم باشی و کشته بشی.»


---

اشک‌های آوا بند نمی‌آمد.

برای اولین بار، تمام سال‌هایی را تصور کرد که کاوه از دور مراقبش بوده...

بدون اینکه حتی اجازه داشته باشد خودش را معرفی کند.


---

در همین لحظه...

صدای موتور چندین خودرو از بیرون کلبه بلند شد.

آرمان.

او با افرادش رسیده بود.

در را با لگد باز کرد.

چشمش اول به آوا افتاد.

سالم بود.

نفسی از سر آسودگی کشید.

اما وقتی اشک‌های آوا را دید...

نگاهش به کاوه برگشت.

ـ «چی شده؟»

آوا آرام گفت:

ـ «حقیقت...»


---

قبل از اینکه کسی حرفی بزند...

صدای انفجار مهیبی از بیرون آمد.

بووووم!

شیشه‌های کلبه خرد شدند.

همه روی زمین افتادند.

آتش از میان درخت‌ها زبانه می‌کشید.

یکی از افراد آرمان با فریاد وارد شد.

ـ «رئیس! حمله کردن!»

ـ «کی؟»

مرد با وحشت گفت:

ـ «همه‌ی خانواده‌های مافیا...»

آرمان اخم کرد.

ـ «غیرممکنه...»

ـ «نه... یکی اسم خیانتکار رو برای همه فرستاده!»

سکوت.

کاوه و آرمان هم‌زمان به نیما نگاه کردند.

اما...

نیما دیگر آنجا نبود.

فقط پنجره‌ی شکسته...

و یک پر سیاه کلاغ روی زمین مانده بود.


---

در همان لحظه، گوشی آرمان لرزید.

یک پیام ناشناس.

او صفحه را باز کرد.

فقط یک عکس.

دفتر چرمی سیاه...

که حالا باز شده بود.

و روی صفحه‌ی اولش، با جوهر قرمز، تنها یک نام دیده می‌شد.

«آرمان...»

آوا با ناباوری به او نگاه کرد.

کاوه هم رنگش پرید.

آرمان آرام زمزمه کرد:

ـ «...این یه تله‌ست.»

اما آیا واقعاً تله بود؟

یا حقیقتی که همه از آن فرار می‌کردند؟
دیدگاه ها (۲)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهشتم | آخرین وارثشعله‌های آتش، اطراف ک...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وششم | گناهی که مال او نبودشب...سکوت سن...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وپنجم | حقیقتی که خون می‌خواستهلیکوپتر ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ام | قلبی که میان تاریکی گم شدساعت ۴:۱۸...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط