╭─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╮
╭─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╮
💜 پارت 47 💜
╰─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╯
📚 ویو آت | کلاس
جیا آروم خم شد سمت من و با یه لبخند مرموز گفت:
جیا:
ـ آت...
آت:
ـ هوم؟ 👀
جیا:
ـ میخوای بگم عاشق کی شدم؟ 🥺💗
با تعجب نگاش کردم و ابروهامو بالا انداختم.
آت:
ـ تو با این سنت میشی زن دایی من! 😂
جیا:
ـ هیسسس! 😭 آروم بگو!
آت با خنده:
ـ خب داییمم دوستت داره دیگه! 😂🌷
جیا:
ـ آتتتت! 😳
آت:
ـ چیه خب؟ مگه دروغ گفتم؟ 😂
جیا سریع دستشو جلوی دهنم گرفت.
جیا:
ـ فقط به هیچکس نگووو! 😭
آت:
ـ باشه، باشه...
چند ثانیه ساکت شدم، ولی یهو نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با صدای بلند گفتم:
آت:
ـ جیــــا شوگر ددی زده! 😂😭
کلاس توی یه لحظه ساکت شد.
همهی سرها برگشت سمت ما. 😭
جین:
ـ چیییی؟! 😂
کوک:
ـ چی گفت آت؟! 😭
نامجون:
ـ من فکر کنم یه چیزی شنیدم که نباید میشنیدم. 😂
شوگا:
ـ دوباره شروع شد... 😐😂
ته که چند صندلی اونطرفتر نشسته بود، با تعجب نگام کرد.
ته:
ـ آت؟! 😐
آت:
ـ ...هیچی. 🥲
جیا:
ـ آت من میکشمت! 😭
آت:
ـ خب خودت گفتی به کسی نگو، منم که چیزی نگفتم! 😂
جیا:
ـ تو داد زدی کل کلاس شنید! 😭
ته با اخم کوچیکی:
ـ کیه؟
آت:
ـ نمیگم! 😌
جین:
ـ حالا که کنجکاوم کردی، حتماً باید بفهمم. 😂
کوک:
ـ منم! 😭
ته:
ـ آت، بگو.
آت:
ـ نهههه! 🤐
معلم با صدای جدی گفت:
معلم:
ـ بچهها! اینجا کلاس درسه، نه محل صحبتهای شخصی!
همه:
ـ ببخشید خانوم... 😭
من آروم سرمو پایین انداختم و زیر لب به جیا گفتم:
آت:
ـ تقصیر خودته. 😂
جیا:
ـ فقط صبر کن زنگ بخوره! 😭
---
🌷 ویو آت
چند دقیقه گذشت، ولی من اصلاً حوصلهی درس نداشتم.
یهدفعه دستمو گذاشتم روی شکمم و صورتمو جمع کردم.
آت:
ـ خانوم اجازه...
معلم:
ـ بله آت؟
آت:
ـ دلم درد میکنه... 🥺
معلم با نگرانی نگام کرد.
معلم:
ـ خیلی درد میکنه؟
آت:
ـ آره... فکر کنم بهتره برم خونه. 😭
جیا هم سریع دستشو بالا برد.
جیا:
ـ خانوم اجازه، من میتونم با آت برم؟
معلم:
ـ باشه، ولی مستقیم برید خونه.
آت:
ـ ممنون خانوم. 🌷
از کلاس اومدیم بیرون و جیا آروم کنار گوشم گفت:
جیا:
ـ تو واقعاً کلاسو پیچوندی! 😂
آت:
ـ هیس! دایی بفهمه منو میکشه. 😭
جیا:
ـ خودت گفتی دلت درد میکنه!
آت:
ـ خب یه جورایی درد میکرد... از حوصلهسربری! 😂
جیا:
ـ دیوونه! 😭😂
---
🏡 ویو آت
وقتی رسیدیم خونه، دایی با دیدنمون از جاش بلند شد.
دایی:
ـ آت؟! چرا اینقدر زود برگشتی؟ 😐
آت:
ـ دایی جون... 🥺
دایی:
ـ چی شده؟
آت:
ـ یکم دلم درد میکرد.
دایی با نگرانی نگام کرد.
دایی:
ـ الان بهتری؟
آت:
ـ آره، خوبم. 🌷
دایی:
ـ پس برو استراحت کن.
آت:
ـ باشه.
رفتم سمت اتاقم، ولی چند دقیقه بعد دوباره اومدم بیرون که یه چیزی بخورم.
همین که وارد پذیرایی شدم، دیدم جیا و دایی دارن همو میبوسن
چند ثانیه نگاشون کردم و با لبخند گفتم:
آت:
ـ اوهووو... من مزاحمم؟ 😂
جیا:
ـ آتتت! 😭
دایی:
ـ تو چرا اینقدر زود برگشتی؟
آت:
ـ گفتم که، حالم خوب نبود.
دایی:
ـ خب برو استراحت کن.
آت:
ـ باشه...
چند قدم رفتم و دوباره برگشتم.
آت:
ـ راستی من میخوام غذا بخورم، شما دوتا هم لطفاً برید اونور! 😂
جیا:
ـ چرا؟!
آت:
ـ چون من وقتی گرسنمه حوصلهی هیچکسو ندارم. 😭
دایی خندید.
دایی:
ـ برو غذاتو بخور بچه. 😂
---
🌙 ویو ته
بعد از تموم شدن کلاسها، گوشیمو برداشتم و به آت زنگ زدم.
📱📞
آت:
ـ الووو؟
ته:
ـ کجایی؟
آت:
ـ خونهام. 😌
ته:
ـ دل درد داشتی
آت:
ـ خب... یکم پیچوندم. 😂
ته:
ـ آت! 😐
آت:
ـ چییی؟ حالم خوب نبود دیگه.
ته:
ـ دایی میدونه؟
آت:
ـ آره... فکر کنم. 😂
ته:
ـ تو واقعاً دردسری.
آت:
ـ خودت دلت برام تنگ شده بود زنگ زدی. 😌😂
ته:
ـ کی گفته؟
آت:
ـ صدات میگه. 😂
ته چند لحظه ساکت شد.
ته:
ـ امشب چیکار میکنی؟
آت:
ـ هیچی، چرا؟
ته:
ـ امشب بریم یه کافهی شبانه؟
آت:
ـ شب؟! 😳
ته:
ـ آره. یه کم بیرون بریم، هوا بخوریم.
آت:
ـ جدی میگی؟! 😭💗
ته:
ـ آره.
آت:
ـ من میاممم! 🥹✨
ته:
ـ فقط زیاد شیطونی نکن.
آت:
ـ قول نمیدم. 😂
ته:
ـ حداقل تلاش کن.
آت:
ـ باشه آقای جدی! 😌
ته:
ـ پس آماده شو.
آت:
ـ باشه ته! 🌙🦋
تماس که قطع شد، با ذوق روی تخت پریدم.
آت:
ـ امشب قراره با ته و اعضا جیا بریم بیرون! 😭💜
یه لبخند روی صورتم نشست، ولی نمیدونستم این شب قراره چه اتفاقی برامون بیفته... 🌙✨
╭─── 𓂃🦋𓈒𓏸 ───╮
🌙 ادامه دارد...
╰─── 𓂃🦋𓈒𓏸 ───╯
💜 پارت 47 💜
╰─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╯
📚 ویو آت | کلاس
جیا آروم خم شد سمت من و با یه لبخند مرموز گفت:
جیا:
ـ آت...
آت:
ـ هوم؟ 👀
جیا:
ـ میخوای بگم عاشق کی شدم؟ 🥺💗
با تعجب نگاش کردم و ابروهامو بالا انداختم.
آت:
ـ تو با این سنت میشی زن دایی من! 😂
جیا:
ـ هیسسس! 😭 آروم بگو!
آت با خنده:
ـ خب داییمم دوستت داره دیگه! 😂🌷
جیا:
ـ آتتتت! 😳
آت:
ـ چیه خب؟ مگه دروغ گفتم؟ 😂
جیا سریع دستشو جلوی دهنم گرفت.
جیا:
ـ فقط به هیچکس نگووو! 😭
آت:
ـ باشه، باشه...
چند ثانیه ساکت شدم، ولی یهو نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با صدای بلند گفتم:
آت:
ـ جیــــا شوگر ددی زده! 😂😭
کلاس توی یه لحظه ساکت شد.
همهی سرها برگشت سمت ما. 😭
جین:
ـ چیییی؟! 😂
کوک:
ـ چی گفت آت؟! 😭
نامجون:
ـ من فکر کنم یه چیزی شنیدم که نباید میشنیدم. 😂
شوگا:
ـ دوباره شروع شد... 😐😂
ته که چند صندلی اونطرفتر نشسته بود، با تعجب نگام کرد.
ته:
ـ آت؟! 😐
آت:
ـ ...هیچی. 🥲
جیا:
ـ آت من میکشمت! 😭
آت:
ـ خب خودت گفتی به کسی نگو، منم که چیزی نگفتم! 😂
جیا:
ـ تو داد زدی کل کلاس شنید! 😭
ته با اخم کوچیکی:
ـ کیه؟
آت:
ـ نمیگم! 😌
جین:
ـ حالا که کنجکاوم کردی، حتماً باید بفهمم. 😂
کوک:
ـ منم! 😭
ته:
ـ آت، بگو.
آت:
ـ نهههه! 🤐
معلم با صدای جدی گفت:
معلم:
ـ بچهها! اینجا کلاس درسه، نه محل صحبتهای شخصی!
همه:
ـ ببخشید خانوم... 😭
من آروم سرمو پایین انداختم و زیر لب به جیا گفتم:
آت:
ـ تقصیر خودته. 😂
جیا:
ـ فقط صبر کن زنگ بخوره! 😭
---
🌷 ویو آت
چند دقیقه گذشت، ولی من اصلاً حوصلهی درس نداشتم.
یهدفعه دستمو گذاشتم روی شکمم و صورتمو جمع کردم.
آت:
ـ خانوم اجازه...
معلم:
ـ بله آت؟
آت:
ـ دلم درد میکنه... 🥺
معلم با نگرانی نگام کرد.
معلم:
ـ خیلی درد میکنه؟
آت:
ـ آره... فکر کنم بهتره برم خونه. 😭
جیا هم سریع دستشو بالا برد.
جیا:
ـ خانوم اجازه، من میتونم با آت برم؟
معلم:
ـ باشه، ولی مستقیم برید خونه.
آت:
ـ ممنون خانوم. 🌷
از کلاس اومدیم بیرون و جیا آروم کنار گوشم گفت:
جیا:
ـ تو واقعاً کلاسو پیچوندی! 😂
آت:
ـ هیس! دایی بفهمه منو میکشه. 😭
جیا:
ـ خودت گفتی دلت درد میکنه!
آت:
ـ خب یه جورایی درد میکرد... از حوصلهسربری! 😂
جیا:
ـ دیوونه! 😭😂
---
🏡 ویو آت
وقتی رسیدیم خونه، دایی با دیدنمون از جاش بلند شد.
دایی:
ـ آت؟! چرا اینقدر زود برگشتی؟ 😐
آت:
ـ دایی جون... 🥺
دایی:
ـ چی شده؟
آت:
ـ یکم دلم درد میکرد.
دایی با نگرانی نگام کرد.
دایی:
ـ الان بهتری؟
آت:
ـ آره، خوبم. 🌷
دایی:
ـ پس برو استراحت کن.
آت:
ـ باشه.
رفتم سمت اتاقم، ولی چند دقیقه بعد دوباره اومدم بیرون که یه چیزی بخورم.
همین که وارد پذیرایی شدم، دیدم جیا و دایی دارن همو میبوسن
چند ثانیه نگاشون کردم و با لبخند گفتم:
آت:
ـ اوهووو... من مزاحمم؟ 😂
جیا:
ـ آتتت! 😭
دایی:
ـ تو چرا اینقدر زود برگشتی؟
آت:
ـ گفتم که، حالم خوب نبود.
دایی:
ـ خب برو استراحت کن.
آت:
ـ باشه...
چند قدم رفتم و دوباره برگشتم.
آت:
ـ راستی من میخوام غذا بخورم، شما دوتا هم لطفاً برید اونور! 😂
جیا:
ـ چرا؟!
آت:
ـ چون من وقتی گرسنمه حوصلهی هیچکسو ندارم. 😭
دایی خندید.
دایی:
ـ برو غذاتو بخور بچه. 😂
---
🌙 ویو ته
بعد از تموم شدن کلاسها، گوشیمو برداشتم و به آت زنگ زدم.
📱📞
آت:
ـ الووو؟
ته:
ـ کجایی؟
آت:
ـ خونهام. 😌
ته:
ـ دل درد داشتی
آت:
ـ خب... یکم پیچوندم. 😂
ته:
ـ آت! 😐
آت:
ـ چییی؟ حالم خوب نبود دیگه.
ته:
ـ دایی میدونه؟
آت:
ـ آره... فکر کنم. 😂
ته:
ـ تو واقعاً دردسری.
آت:
ـ خودت دلت برام تنگ شده بود زنگ زدی. 😌😂
ته:
ـ کی گفته؟
آت:
ـ صدات میگه. 😂
ته چند لحظه ساکت شد.
ته:
ـ امشب چیکار میکنی؟
آت:
ـ هیچی، چرا؟
ته:
ـ امشب بریم یه کافهی شبانه؟
آت:
ـ شب؟! 😳
ته:
ـ آره. یه کم بیرون بریم، هوا بخوریم.
آت:
ـ جدی میگی؟! 😭💗
ته:
ـ آره.
آت:
ـ من میاممم! 🥹✨
ته:
ـ فقط زیاد شیطونی نکن.
آت:
ـ قول نمیدم. 😂
ته:
ـ حداقل تلاش کن.
آت:
ـ باشه آقای جدی! 😌
ته:
ـ پس آماده شو.
آت:
ـ باشه ته! 🌙🦋
تماس که قطع شد، با ذوق روی تخت پریدم.
آت:
ـ امشب قراره با ته و اعضا جیا بریم بیرون! 😭💜
یه لبخند روی صورتم نشست، ولی نمیدونستم این شب قراره چه اتفاقی برامون بیفته... 🌙✨
╭─── 𓂃🦋𓈒𓏸 ───╮
🌙 ادامه دارد...
╰─── 𓂃🦋𓈒𓏸 ───╯
- ۱.۴k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط