پیرمردی سه فرزند داشت. روزی فرزندانش را جمع کرد و به هر ک

پیرمردی سه فرزند داشت. روزی فرزندانش را جمع کرد و به هر کدام چوبی داد شکستند! بیل داد، شکستند. تیرآهن 18 داد، شکستند! پیرمردگفت: آدمباشین، مسخره بازی درنیارین می خوام نصیحت تون کنم
دیدگاه ها (۲)

هاردی: می خوام ازدواج کنم.لورل: با کی؟هاردی: معلوم دیگه، با ...

- نمیدونم چه حکمتیه که دهه پنجاهی ها تا یه مدت دیگه نوه شون ...

دوستم تعریف می کرد رفته بوده خواستگاری، توی صحبت دو نفره دخت...

helen.

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³²ویو: اتاز وقتی برگشته بودیم...تق...

🦢 پارت سی‌وچهارم | یک تصمیم برای همیشهچند روز از اعتراف جنگک...

سناریو

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖ویو اِریااِریا در رو باز کرد و هر سه ن...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

قسمت بیست و چهار

🌿🏵پارت بیست و هشتم[فصل اول]راز پروژه💧🌡صبح بعد از ارائه...کلا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁹ویو: جونگ‌کوکچند دقیقه گذشت.هنوز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط