پارت ۳۴

پارت ۳۴

ظهر شده بود و خانه‌ی ته‌سوک در سکوتی سنگین فرو رفته بود. جسیکا، که همیشه دنبالِ بهانه‌ای برای گشت‌وگذار بود، با لایه‌ای غلیظ از عطر و آرایش از خانه بیرون رفت تا به کارهای شخصی‌اش برسد. رزا نفسِ راحتی کشید؛ حداقل برای چند ساعت از آن نگاه‌های تحقیرآمیز و دستورهای بی‌پایانش دور بود.

هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای زنگِ در بلند شد. رزا که در حال جمع کردنِ ظرف‌های ناهار بود، با دستانی لرزان به سمت در رفت. ته‌سوک در خانه بود و در دفترِ کارش با لپ‌تاپش ور می‌رفت.

وقتی در را باز کرد، با «تهیونگ» روبرو شد. نگاهِ تهیونگ وقتی به صورتِ رزا افتاد، لحظه‌ای روی کبودیِ محوِ گوشه‌ی لبش مکث کرد. نگاهش پر از سؤال و نگرانی بود، اما رزا بلافاصله سرش را پایین انداخت.

— سلام رزا. ته‌سوک هست؟ برای امضای چند تا قراردادِ کاری اومدم.

صدای تهیونگ مثل همیشه آرام و متین بود. رزا با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، گفت:

— سلام… بله، توی دفترشونه. بفرمایید داخل.

تهیونگ وارد شد، اما قبل از اینکه به سمت دفتر برود، نیم‌نگاهی به رزا انداخت. وقتی مطمئن شد ته‌سوک حواسش نیست، با صدایی بسیار آهسته و صمیمانه پرسید:

— رزا… تو خوبی؟ چند وقته که خیلی رنگ‌وروت پریده. همه‌چیز مرتبه؟

همان لحظه، تمام دردهای رزا در قلبش زنده شد. دلش می‌خواست فریاد بزند، گریه کند و از تهیونگ بخواهد که او را از این جهنم بیرون ببرد. اما تصویرِ تهدیدهای ته‌سوک، آن چشم‌های سرد و شلاقی که همیشه در ذهن داشت، مثل سایه‌ای شوم روی سرش سنگینی کرد. ترس، گلویش را فشرد.

او نمی‌توانست بگوید. اگر می‌گفت، ته‌سوک به خانواده‌اش آسیب می‌زد.

رزا به زور لبخندی بی‌روح روی لب‌هایش نشاند و بدون اینکه به چشم‌های نگرانِ تهیونگ نگاه کند، گفت:

— ممنون تهیونگ… من خوبم. فقط یکم خسته‌ام، کارهای خونه زیاد شده. مشکلی نیست.

تهیونگ با تردید نگاهش کرد، اما قبل از اینکه فرصتِ بیشتری برای پرس‌وجو داشته باشد، ته‌سوک با چهره‌ای برافروخته از دفتر بیرون آمد.

— تهیونگ! بالاخره اومدی؟

تهیونگ به سمت ته‌سوک رفت و رزا با عجله به آشپزخانه پناه برد. اما او نمی‌دانست که ته‌سوک از لایِ در، تمامِ مدت او و تهیونگ را زیر نظر داشته است.

وقتی تهیونگ پس از نیم ساعت خانه را ترک کرد، درِ ورودی هنوز کامل بسته نشده بود که صدایِ خشنِ ته‌سوک در فضای خانه پیچید:

— بیا اینجا!

رزا با وحشت به سمت او برگشت. ته‌سوک با قدم‌های بلند به سمتش آمد و یقه‌ی پیراهنِ رزا را گرفت و او را به دیوار کوبید.

— فکر کردی نمی‌بینم چطور با اون نگاهِ مظلومانه داشتی بهش التماس می‌کردی؟ فکر کردی اون می‌تونه تو رو از دستِ من نجات بده؟

رزا با هق‌هق گفت:

— به خدا… اون فقط یه احوال‌پرسی ساده بود… من هیچی نگفتم!

ته‌سوک فریاد زد:

— تو بهش لبخند زدی! تو بهش نگاه کردی! این یعنی خیانت!

و بعد، خشمِ ته‌سوک دوباره بر سرِ رزا آوار شد. ضربه‌هایی که نه تنها جسم، بلکه آخرین ذره‌های امیدِ او را هم در آن لحظه در هم می‌شکست. رزا روی زمین افتاد، در حالی که زیر لب زمزمه می‌کرد: «من که چیزی نگفتم… من که چیزی نگفتم…»
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳۳خانه، حالا دیگر برای رزا شبیه به یک موزه‌ی سرد و بی‌ر...

فالو شههhttps://wisgoon.com/selin98

پارت 15چند ماه از اون شب گذشت، رزا تو این مدت تنها کاری که م...

پارت ۲۷روز بعد — فاصلهصبح، ته‌سوک زودتر از همیشه خانه را ترک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط