پارت
پارت ۲
*... زبونم بند اومد.... من فکر کردم مرده *
کلود : فیونا، لیلیان، آلیا شما روی این بچه نظارت دارین، اسمت چیه؟
روزت : اسمی ندارن.....
کلود : من میرم بیرون یه کم به این بچه
برسین
* وقتی رفت نفس راحتی کشیدم چون از جایی که اومدم خدمتکارا همش ازم زو
استفاده میکردن *
فیونا : بانوی من
* ترسیدم و رفتم پشت یه ستون قایم شدم یهو یه بوی خوب به دماغم خورد بوی کیک شکلاتی چیزی که ۲ ساله نخوردم *
* رفتم بیرون... *
فیونا : بانوی من از ما نترسین
فعلا بیاید برسن حموم
( ۱ ساعت بعد)
/ از دید فیونا /
* رفتم تا حوله به بانو بدم در زدم وقتی که وارد حموم شدن وان خیلی تمیز بود *
فیونا «.... شما اینجارو تمیز کردین؟
رزت : آ. آره... کار اشتباهی انجام دادم
*نگاهم افتا به سینه اش کلی زخم داشت... به جولیا گفتم بره یه لباس بیاره.. معلوم بوده کتکش زدن *
* وقتی که از حمام اومد بیرون موهاشو اروم شونه کردم و یه مدل مو براش درست کردم *
/ از دید رزت /
* حوصلم خیلی سر رفته *
رزت : فیونا من میرم بیرون قدم بزنم
فیونا : بانوی من صبر کنید...
* بدون توجه ازش از قصر زدم بیرون *
* یه دریاچه اونجا بود یه گل نیلوفر آبی درخشان دیدم *
رزت : گل خیلی زبیایه.... صبر کن من الان کجای قصرم؟
* بله و به همین آسونی من گم شدم *
*... زبونم بند اومد.... من فکر کردم مرده *
کلود : فیونا، لیلیان، آلیا شما روی این بچه نظارت دارین، اسمت چیه؟
روزت : اسمی ندارن.....
کلود : من میرم بیرون یه کم به این بچه
برسین
* وقتی رفت نفس راحتی کشیدم چون از جایی که اومدم خدمتکارا همش ازم زو
استفاده میکردن *
فیونا : بانوی من
* ترسیدم و رفتم پشت یه ستون قایم شدم یهو یه بوی خوب به دماغم خورد بوی کیک شکلاتی چیزی که ۲ ساله نخوردم *
* رفتم بیرون... *
فیونا : بانوی من از ما نترسین
فعلا بیاید برسن حموم
( ۱ ساعت بعد)
/ از دید فیونا /
* رفتم تا حوله به بانو بدم در زدم وقتی که وارد حموم شدن وان خیلی تمیز بود *
فیونا «.... شما اینجارو تمیز کردین؟
رزت : آ. آره... کار اشتباهی انجام دادم
*نگاهم افتا به سینه اش کلی زخم داشت... به جولیا گفتم بره یه لباس بیاره.. معلوم بوده کتکش زدن *
* وقتی که از حمام اومد بیرون موهاشو اروم شونه کردم و یه مدل مو براش درست کردم *
/ از دید رزت /
* حوصلم خیلی سر رفته *
رزت : فیونا من میرم بیرون قدم بزنم
فیونا : بانوی من صبر کنید...
* بدون توجه ازش از قصر زدم بیرون *
* یه دریاچه اونجا بود یه گل نیلوفر آبی درخشان دیدم *
رزت : گل خیلی زبیایه.... صبر کن من الان کجای قصرم؟
* بله و به همین آسونی من گم شدم *
- ۶۰
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط