فکر می کردم پنجره احساس ندارد......

فکر می کردم پنجره احساس ندارد......
اما هنگامی که شیشه پنحره اتاقم بخار کرده بود.....
روی آن اسمت را نوشتم ...
وآنگاه اشگ از شیشه جاری شد....
دیدگاه ها (۱)

کافر نکند آنچه تو کردی حذر از "تو"..#وحشی_بافقی

شعر و شاعری را بی خیالاین بار که به دنیا آمدم ...گره ی روسری...

یادتچه گرد و خاکی به پا کرده در دلمانگار هزار هزاراسبِ وحشید...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت سهپشت در، کسی منتظرم بودبدنم خشک شده بود.جرئت نفس کشیدن...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط