#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت_39
"𝐓𝐡𝐞 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐏𝐚𝐫𝐭"
«زیر نور ماه »
آن شب، ساحل سئول خلوت بود. صدای آرام امواج، تنها صدایی بود که سکوت شب را میشکست. بعد از آن اتفاقات، ساحل تنها جایی بود که میتوانستند در آن نفس بکشند.
دستان ا.ت در دستان جونگ کوک گره خورده بود.
آنها در امتداد ساحل قدم میزدند. جونگکوک ایستاد و به ماه کامل که روی آب منعکس شده بود، نگاه کرد.
«ماه زیباست، مگه نه؟»
ا.ت که دستش در دست جونگکوک بود، به جای ماه، به چشمان او خیره شد. لبخند ملیحی بر لب آورد و آرام گفت:
«من بیشتر.»
جونگکوک برای لحظهای خندید، خندهای که از ته دل بود و تمام سنگینیهای ماههای اخیر را شست و برد. او ا.ت را به سمت خود کشید و دستانش رو دور کمر باریک ا.ت حلقه کرد با لبخندی محو به او نگاه کرد.
«تو همیشه همینقدر جسوری؟»
ا.ت سرش را بالا گرفت. «فقط وقتی کنار توام.»
سپس، لبهایشان در یک بوسهی طولانی و پر از آرامش به هم گره خورد.بوسه ای داغ، پر از دلتنگی، ارامش و امنیت بود. بعد از چند مین نفس هایشان بند امد و ناچار از هم جدا شدن . پیشانی هایشان را بهم چسبوندند و
«دوست دارم... پارک ا.ت »
«منم دوست دارم.... جئون جونگ کوک »
هر دو به آرامشِ به دست آمده میخندیدند.
وقتی به خانه رسیدند، فضای خانه گرمتر از همیشه بود. آن شب، در میان هیاهوی شهر که دیگر برایشان اهمیتی نداشت، آنها بعد از این همه روز های سخت شبی به ارامی و ارامش در اغوش هم رسیدند.( نویسنده : چقدر کلمه ارامش رو گفتم )
صبح روز بعد، خورشید از پشت پردههای اتاق به داخل میتابید. ا.ت در حالی که در آغوش جونگکوک بود، چشمهایش را باز کرد. جونگکوک هنوز خواب بود، با چهرهای که حالا آرامترین حالت ممکن را داشت. ا.ت سرش را روی سینهی او گذاشت و به صدای منظم قلبش گوش داد؛ قلبی که حالا فقط برای او میزد.
پایان:) {هنوز تموم نشده صبر کنین }
_____________________________________________________
(بازگشت به زمان حال )
دهن جینا و جینهو باز مونده بود از این داستان زندگی
«خب شیطونا... این بود زندگی منو بابایی نظرتون چیه؟ »
جینا : مامانی میشه اون حرکت مخصوصت رو به من یاد بدی؟؟؟
«البته ولی باید بزرگ بشی و قوی مثل خودم.
ا. ت نگاهی به پسر کوچولوش انداخت ...
«جینهو نظری نداری؟ »
جینهو : میش منم مثل بابا یک مافیا از نوع خوبش بشم؟ »
«قول نمی دم ولی باید سخت درس بخونی و ادم موفقی بشی...
.
«خب خب بابایی برگشته بااااا.....
جونگ کوک وارد اتاق بچه ها شد.
جینا و جینهو : بابایییی
جینا: برای من توت فرنگی رو گرفتی؟؟؟
«بله این شیر توت فرنگیه شما خانم جینا اینم شیر نارگیل شما اقای جئون کوچک... و اینم شیر کاکائو برای بانوم »
جینا : ای بابا باز اینا شروع کردن جینهو بیا بریم پیش عمو تهیونگ و جیمین
جینهو : باش.
.
«اوی حواستون باشه.. خب کجا بودیم »
ا. ت بلند شد و دستاش رو روی سینه جونگ کوک گذاشت و لحظه ای به فکر فرو رفت...
«ا.ت عزیزم به چی فکر می کنی؟ »
لحنش گرم و سوالی بود که همین باعث می شد قلب ا. ت نرم بشن...
ا. ت : «دارم فکر می کنم که ما اون موقع چقدر ماجرا چقدر هیجان و چقدر هیا هو داشتیم و الان همه چی به ارامش رسیده...
کوک حرف ا.ت رو قطع کرد و یک دستش رو گذاشت رو لبش و دست دیگرش رو دور کمر اش حلقه کرد...
«فکر نکنم اون ماجرا ها تموم شده باشن..( دم گوشش میگه ) امشب یک کورس دارین که خانوم باید تشریف داشته باشن...
ا.ت : می دونی که من پایه ام
کوک خندیدی و لباش رو روی لبای دخترک فرود اورد..
مک های عمیقی ازش می گرفت و نفس داغش رو بیرون می داد...
-خب اماده ای ا.ت
+من همیشه اماده ام... برای با تو بودن
آخرین پیچِ این مسیرِ پرخطر، آنها را به یک شروعِ آرام و عاشقانه رسانده بود. داستانی که با سرعت و اکشن شروع شده بود، حالا در آرامشِ یک صبحِ زیبا، به دلنشینترین شکل ممکن به پایان رسید.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خب بچه ها از الان اشکم در اومد واااایییی
حال کردین چی نوشتم؟؟؟؟
خیلی این فیک رو دوست دارم و باورم نمیشه که تموم شد این کادوی تولدم بود به شما که یکم زود تر اومد به دستتون رسید.
خب فرشته ها امید وارم دوست اش می داشتین
حتما نظرتون رو تو کامنت ها بگید( نه اینکه عالی و بی نظیر و خسته نباشید )
بله حالا شما بیاید دایرکت و درخواستی هاتون رو بگید.
چون من فعلا باید فکر کنم فیک بعدی چی باشه...
تا ۲۷ خرداد همین جوری هستیم و از اون به بعد فقط خدا می دونه..
خب دوستون دارم مواظب خودتون باشید منتظر درخواستی هاتون هستم.
#پارت_39
"𝐓𝐡𝐞 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐏𝐚𝐫𝐭"
«زیر نور ماه »
آن شب، ساحل سئول خلوت بود. صدای آرام امواج، تنها صدایی بود که سکوت شب را میشکست. بعد از آن اتفاقات، ساحل تنها جایی بود که میتوانستند در آن نفس بکشند.
دستان ا.ت در دستان جونگ کوک گره خورده بود.
آنها در امتداد ساحل قدم میزدند. جونگکوک ایستاد و به ماه کامل که روی آب منعکس شده بود، نگاه کرد.
«ماه زیباست، مگه نه؟»
ا.ت که دستش در دست جونگکوک بود، به جای ماه، به چشمان او خیره شد. لبخند ملیحی بر لب آورد و آرام گفت:
«من بیشتر.»
جونگکوک برای لحظهای خندید، خندهای که از ته دل بود و تمام سنگینیهای ماههای اخیر را شست و برد. او ا.ت را به سمت خود کشید و دستانش رو دور کمر باریک ا.ت حلقه کرد با لبخندی محو به او نگاه کرد.
«تو همیشه همینقدر جسوری؟»
ا.ت سرش را بالا گرفت. «فقط وقتی کنار توام.»
سپس، لبهایشان در یک بوسهی طولانی و پر از آرامش به هم گره خورد.بوسه ای داغ، پر از دلتنگی، ارامش و امنیت بود. بعد از چند مین نفس هایشان بند امد و ناچار از هم جدا شدن . پیشانی هایشان را بهم چسبوندند و
«دوست دارم... پارک ا.ت »
«منم دوست دارم.... جئون جونگ کوک »
هر دو به آرامشِ به دست آمده میخندیدند.
وقتی به خانه رسیدند، فضای خانه گرمتر از همیشه بود. آن شب، در میان هیاهوی شهر که دیگر برایشان اهمیتی نداشت، آنها بعد از این همه روز های سخت شبی به ارامی و ارامش در اغوش هم رسیدند.( نویسنده : چقدر کلمه ارامش رو گفتم )
صبح روز بعد، خورشید از پشت پردههای اتاق به داخل میتابید. ا.ت در حالی که در آغوش جونگکوک بود، چشمهایش را باز کرد. جونگکوک هنوز خواب بود، با چهرهای که حالا آرامترین حالت ممکن را داشت. ا.ت سرش را روی سینهی او گذاشت و به صدای منظم قلبش گوش داد؛ قلبی که حالا فقط برای او میزد.
پایان:) {هنوز تموم نشده صبر کنین }
_____________________________________________________
(بازگشت به زمان حال )
دهن جینا و جینهو باز مونده بود از این داستان زندگی
«خب شیطونا... این بود زندگی منو بابایی نظرتون چیه؟ »
جینا : مامانی میشه اون حرکت مخصوصت رو به من یاد بدی؟؟؟
«البته ولی باید بزرگ بشی و قوی مثل خودم.
ا. ت نگاهی به پسر کوچولوش انداخت ...
«جینهو نظری نداری؟ »
جینهو : میش منم مثل بابا یک مافیا از نوع خوبش بشم؟ »
«قول نمی دم ولی باید سخت درس بخونی و ادم موفقی بشی...
.
«خب خب بابایی برگشته بااااا.....
جونگ کوک وارد اتاق بچه ها شد.
جینا و جینهو : بابایییی
جینا: برای من توت فرنگی رو گرفتی؟؟؟
«بله این شیر توت فرنگیه شما خانم جینا اینم شیر نارگیل شما اقای جئون کوچک... و اینم شیر کاکائو برای بانوم »
جینا : ای بابا باز اینا شروع کردن جینهو بیا بریم پیش عمو تهیونگ و جیمین
جینهو : باش.
.
«اوی حواستون باشه.. خب کجا بودیم »
ا. ت بلند شد و دستاش رو روی سینه جونگ کوک گذاشت و لحظه ای به فکر فرو رفت...
«ا.ت عزیزم به چی فکر می کنی؟ »
لحنش گرم و سوالی بود که همین باعث می شد قلب ا. ت نرم بشن...
ا. ت : «دارم فکر می کنم که ما اون موقع چقدر ماجرا چقدر هیجان و چقدر هیا هو داشتیم و الان همه چی به ارامش رسیده...
کوک حرف ا.ت رو قطع کرد و یک دستش رو گذاشت رو لبش و دست دیگرش رو دور کمر اش حلقه کرد...
«فکر نکنم اون ماجرا ها تموم شده باشن..( دم گوشش میگه ) امشب یک کورس دارین که خانوم باید تشریف داشته باشن...
ا.ت : می دونی که من پایه ام
کوک خندیدی و لباش رو روی لبای دخترک فرود اورد..
مک های عمیقی ازش می گرفت و نفس داغش رو بیرون می داد...
-خب اماده ای ا.ت
+من همیشه اماده ام... برای با تو بودن
آخرین پیچِ این مسیرِ پرخطر، آنها را به یک شروعِ آرام و عاشقانه رسانده بود. داستانی که با سرعت و اکشن شروع شده بود، حالا در آرامشِ یک صبحِ زیبا، به دلنشینترین شکل ممکن به پایان رسید.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خب بچه ها از الان اشکم در اومد واااایییی
حال کردین چی نوشتم؟؟؟؟
خیلی این فیک رو دوست دارم و باورم نمیشه که تموم شد این کادوی تولدم بود به شما که یکم زود تر اومد به دستتون رسید.
خب فرشته ها امید وارم دوست اش می داشتین
حتما نظرتون رو تو کامنت ها بگید( نه اینکه عالی و بی نظیر و خسته نباشید )
بله حالا شما بیاید دایرکت و درخواستی هاتون رو بگید.
چون من فعلا باید فکر کنم فیک بعدی چی باشه...
تا ۲۷ خرداد همین جوری هستیم و از اون به بعد فقط خدا می دونه..
خب دوستون دارم مواظب خودتون باشید منتظر درخواستی هاتون هستم.
- ۵۲۵
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط