#امگای_سرکش
#امگای_سرکش
Part:2
جونگکوک: عوو .. امارتم احتیاج به یه خدمتکار داره چطوره در عوض بیای و برده من بشی
تهیونگ اخماش رفت توی هم و با یه داد گفت
تهیونگ: فقط تیشرتت کثیف شده نمردیی که یعنی چی که باید برده تو بشم مگه فیلم ترکیهه(با یکم داد)
جونگکوک یه تای ابروش رو بلند کرد و گفت
جونگکوک: بشوریش؟ اصلا میدونی اگر تا آخر عمرت هم داخل این کافه کار کنی نمی تونی پولش رو در بیاری
تهیونگ: یه تیشرته دیگه مگه از چه برندیه
جونگکوک پوزخندی زد و دست به سینه وایساد و گفت
جونگکوک: از برند Superlative Luxury
تهیونگ: عاا .. نشنیدم اسمش رو قیمتش چقدر اصلااا
جونگکوک: ۴۰۰٬۰۰۰ دلار آمریکا .. بازم می تونی خودت پولش رو بدی
تهیونگ از تعجب چشماش داشت از حلقه در میشود و داخل دلش با خودش گفت
تهیونگ: اگر تا آخر عمرم هم کار کنم باز هم نمی تونم پول تیشرتش رو بدم .. عیششش عجب غلط کردمم خارشوو
جونگکوک: راس ساعت ۱۰ دقیقا زمانی که کارت تموم شد یه نفر رو میفرستم دنبالت تا بیارتت امارتت
و بعدش جونگکوک از کافه زد بیرون و تهیونگ رو با اون همه سوال داخل ذهنش تنها گذاشت و هزار تا سوال داخل ذهن تهیونگ پیدا شد
ذهن تهیونگ: اون دیگه چی بود ؟ از کجا میدونست من ساعت ۹ کارم تموم میشه ؟ نکنه کراشم روم کراشه؟ یا یه استاکره؟ یا ...
همینطور داشت فکر میکرد که دست یه نفر رو روی شونش حس کرد دو متر پرید و با داد گفت
تهیونگ: یاااااا روانییییی
که با دیدن چهره پیرمرد نهربونی یدفعه تن صداش رو پایین آورد و با احترام تمام گفت
تهیونگ: ببخشید .. چیزی می خوایین؟
پیرمرد: یه چندتا از اون شیرینی ها که داخل ویترینتون هستن برای همسرم می خوام
تهیونگ از این نوع مهربونی پیرمرد و عشقش به همسرش لبخندی زد و گفت
تهیونگ: چشمم
و بعدش یه چند تا از شیرینی ها رو داخل جعبه داد و بعدش به پیرمرد دادشون
تهیونگ: بفرمایید
پیرمرد پول شیرینی ها رو حساب کرد و از کافه خارج شد تهیونگ داشت از پشت پنجره شیشه ای بزرگ به پیرمرد نگاه میکرد که دید اون پیرمرده شیرینی ها رو به یه پیرمرد دیگه داد که شاید تقریبا ۵ سال از خود اون پیر مردی که شیرینی ها رو خریده بود کوچیک تر می بود و داشتن باهم اون شیرینی ها رو می خوردن تهیونگ از تعجب شاخ در آورد و با یه صدای نسبتا بلندی گفتت
تهیونگ: ای خارشوووووو پیرمردههه گِی بوددد عیششششش اصلا به من چه
همینطور داشت با خودش حرف میزد که بدون اینکه متوجه بشه صاحب کافه اومده بود داخل کافه و با تعجب داشت به تهیونگ نگا میکرد که با یه صدای نسبتا بلندی گفت
صاحب کافه: ...
Part:2
جونگکوک: عوو .. امارتم احتیاج به یه خدمتکار داره چطوره در عوض بیای و برده من بشی
تهیونگ اخماش رفت توی هم و با یه داد گفت
تهیونگ: فقط تیشرتت کثیف شده نمردیی که یعنی چی که باید برده تو بشم مگه فیلم ترکیهه(با یکم داد)
جونگکوک یه تای ابروش رو بلند کرد و گفت
جونگکوک: بشوریش؟ اصلا میدونی اگر تا آخر عمرت هم داخل این کافه کار کنی نمی تونی پولش رو در بیاری
تهیونگ: یه تیشرته دیگه مگه از چه برندیه
جونگکوک پوزخندی زد و دست به سینه وایساد و گفت
جونگکوک: از برند Superlative Luxury
تهیونگ: عاا .. نشنیدم اسمش رو قیمتش چقدر اصلااا
جونگکوک: ۴۰۰٬۰۰۰ دلار آمریکا .. بازم می تونی خودت پولش رو بدی
تهیونگ از تعجب چشماش داشت از حلقه در میشود و داخل دلش با خودش گفت
تهیونگ: اگر تا آخر عمرم هم کار کنم باز هم نمی تونم پول تیشرتش رو بدم .. عیششش عجب غلط کردمم خارشوو
جونگکوک: راس ساعت ۱۰ دقیقا زمانی که کارت تموم شد یه نفر رو میفرستم دنبالت تا بیارتت امارتت
و بعدش جونگکوک از کافه زد بیرون و تهیونگ رو با اون همه سوال داخل ذهنش تنها گذاشت و هزار تا سوال داخل ذهن تهیونگ پیدا شد
ذهن تهیونگ: اون دیگه چی بود ؟ از کجا میدونست من ساعت ۹ کارم تموم میشه ؟ نکنه کراشم روم کراشه؟ یا یه استاکره؟ یا ...
همینطور داشت فکر میکرد که دست یه نفر رو روی شونش حس کرد دو متر پرید و با داد گفت
تهیونگ: یاااااا روانییییی
که با دیدن چهره پیرمرد نهربونی یدفعه تن صداش رو پایین آورد و با احترام تمام گفت
تهیونگ: ببخشید .. چیزی می خوایین؟
پیرمرد: یه چندتا از اون شیرینی ها که داخل ویترینتون هستن برای همسرم می خوام
تهیونگ از این نوع مهربونی پیرمرد و عشقش به همسرش لبخندی زد و گفت
تهیونگ: چشمم
و بعدش یه چند تا از شیرینی ها رو داخل جعبه داد و بعدش به پیرمرد دادشون
تهیونگ: بفرمایید
پیرمرد پول شیرینی ها رو حساب کرد و از کافه خارج شد تهیونگ داشت از پشت پنجره شیشه ای بزرگ به پیرمرد نگاه میکرد که دید اون پیرمرده شیرینی ها رو به یه پیرمرد دیگه داد که شاید تقریبا ۵ سال از خود اون پیر مردی که شیرینی ها رو خریده بود کوچیک تر می بود و داشتن باهم اون شیرینی ها رو می خوردن تهیونگ از تعجب شاخ در آورد و با یه صدای نسبتا بلندی گفتت
تهیونگ: ای خارشوووووو پیرمردههه گِی بوددد عیششششش اصلا به من چه
همینطور داشت با خودش حرف میزد که بدون اینکه متوجه بشه صاحب کافه اومده بود داخل کافه و با تعجب داشت به تهیونگ نگا میکرد که با یه صدای نسبتا بلندی گفت
صاحب کافه: ...
- ۱.۴k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط