پارت ۶۳ ☆
پارت ۶۳ ☆
رها :من همه اینارو میدونم ولی سینا مجبوره با سارا ازدواج کنه اگه با سارا ازدواج نکنه سهمی که از شرکت خانوادگیشون داره از دست میده
-خب بده
رها:مامان باباش همه مشکل اونان اونا سینا رو میخوان با سارا ازدواج کنه تا بتونن سهم سارا رو تصرف کنن
-مگه خودشون سهم ندارن ؟بعدشم مگه سینا اینا وضع مالیشون خوب نیست ؟
رها :چرا اما خانواده ی عموش پولدار ترن همه چیز به خاطر پوله
-من میرم باهاشون حرف میزنم اینطوری که نمیشه
رها :نه بیتا نمیشه سینا خودش گفت قسم داد اگه دوسش دارم نرم سمتش
-سینا غلط کرده این حرفو زده
من همیشه با دوستی سینا و رها مخالف بودم الان داشتم تمام سعیمو میکردم که بتونم کنار هم نگهشون دارم چون میدونستم اگه سینا از پیش رها بره رها شکست میخوره خیلی عمیق
رها دوباره زد زیر گریه :بیتا اذیت نکن ما دیگه نمیتونیم باهم باشیم همین امشب میخوان بر خواستگاری و بعدش بقیه داستان من و سینا تا وقتی عقد نکردن میتونیم باهم باشیم اما بعدش بودن من باعث خراب شدن زندگی سینا میشه اینو نمیخوام
واقعا نمیدونستم چیکار کنم رها دلش نمیخواست زندگی سینا رو خراب کنه حاضر بود ضرر کنه ولی سینا خوشبخت شه
نگاهم افتاد به پرهام و آزیتا هر زل زده بودن به ما !
آزیتا وقتی متوجه نگاهم شد خودشو با گوشی مشغول کرد اما پرهام ..............
اومد سمتمون ..........
پرهام :قصد فضولی ندارم ولی فک کنم من و خانم مقامی بتونیم بدون بیتا خانم این شیفتو تموم کنیم بیتا خانم شما میتونین با دوستتون برین خونه
رها :راست میگین !میشه ما بریم،؟
پرهام :اره میتونین برین
رها:بیتا تروخدا بیا بریم
التماس رها و ترسی که از تنها موندن رها رو تنها بزارم وادارم کرد برگردم خونه ............
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
رمان گره #ماکانی
رها :من همه اینارو میدونم ولی سینا مجبوره با سارا ازدواج کنه اگه با سارا ازدواج نکنه سهمی که از شرکت خانوادگیشون داره از دست میده
-خب بده
رها:مامان باباش همه مشکل اونان اونا سینا رو میخوان با سارا ازدواج کنه تا بتونن سهم سارا رو تصرف کنن
-مگه خودشون سهم ندارن ؟بعدشم مگه سینا اینا وضع مالیشون خوب نیست ؟
رها :چرا اما خانواده ی عموش پولدار ترن همه چیز به خاطر پوله
-من میرم باهاشون حرف میزنم اینطوری که نمیشه
رها :نه بیتا نمیشه سینا خودش گفت قسم داد اگه دوسش دارم نرم سمتش
-سینا غلط کرده این حرفو زده
من همیشه با دوستی سینا و رها مخالف بودم الان داشتم تمام سعیمو میکردم که بتونم کنار هم نگهشون دارم چون میدونستم اگه سینا از پیش رها بره رها شکست میخوره خیلی عمیق
رها دوباره زد زیر گریه :بیتا اذیت نکن ما دیگه نمیتونیم باهم باشیم همین امشب میخوان بر خواستگاری و بعدش بقیه داستان من و سینا تا وقتی عقد نکردن میتونیم باهم باشیم اما بعدش بودن من باعث خراب شدن زندگی سینا میشه اینو نمیخوام
واقعا نمیدونستم چیکار کنم رها دلش نمیخواست زندگی سینا رو خراب کنه حاضر بود ضرر کنه ولی سینا خوشبخت شه
نگاهم افتاد به پرهام و آزیتا هر زل زده بودن به ما !
آزیتا وقتی متوجه نگاهم شد خودشو با گوشی مشغول کرد اما پرهام ..............
اومد سمتمون ..........
پرهام :قصد فضولی ندارم ولی فک کنم من و خانم مقامی بتونیم بدون بیتا خانم این شیفتو تموم کنیم بیتا خانم شما میتونین با دوستتون برین خونه
رها :راست میگین !میشه ما بریم،؟
پرهام :اره میتونین برین
رها:بیتا تروخدا بیا بریم
التماس رها و ترسی که از تنها موندن رها رو تنها بزارم وادارم کرد برگردم خونه ............
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
رمان گره #ماکانی
- ۶.۴k
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط