پارت ۵۴

پارت ۵۴




معامله نهایی





دوباره به چشم های مادر هیونجین خیره شدم و بعد نگاهم رو به نامادریش دادم . برای چندمین بار تو فکر فرو رفتم که چی باعث شده ساعت هفت صبح رو زمان مناسبی برای نصیحت راجب رابطه بدونن ، و اینکه ساعت هفت صبح یه گردن‌بند طلای دو کیلویی دور گردنت داشته باشی عادیه یا فقط یکی از عجایب دیگه ی خاندان هوانگه . کمی چشمام رو مالیدم و سرم رو تکون دادم انگار واقعا اهمیت میپم که چی میگن . خاطرات ده دقیقه پیش رو مرور کردم . . . من و هوانگ هردومون بیدار بودیم ، من با گوشیم ور میرفتم و اون که انگار ساعت چهار صبح خوابیده بود روی مبل نشسته بود و داشت لود میشد ، موقعی که در زدن و پرسیدن میتونن بیان تو یا نه ، هوانگ جوری از روی مبل چرمی پرید روی سمت چپ تخت که به سختی حرکاتشو دیدم . به هر حال ، ما یه زوج قلابی ایم ولی برای زوج های عادی که ما تلاش میکنیم شبیهشون باشیم خوابیدن روی تخت مشترک عادیه .
در حال حاضر هوانگ توی دستشویی مشغول انجام روتین پوستی ایه که معلومه یک ساعت طول میکشه ، و من با موهاش ژولیده و لباس خواب چروکم نشستم و دارم نصیحت های دوتا خانم نسبتا پیر رو گوش میکنم که شوهرشون سرشون هوو اورده ولی ادعا دارن که اگه به حرف هاشون گوش بدم زندگیم گل بارون میشه ( دیس سنگین )
اصلا این دوتا چرا انقدر صمیمین باهم ؟ نباید یه هاله ی رقابت یا چیزی دورشون باشه ؟
یا مسیح ، صدای نامادری هوانگ واقعا جوری کاریزماتیک و قاطعه که ممکنه با هر کلمه ای که از دهنش میاد بیرون داد بزنم بله قربان « رین ، داری گوش میدی چی میگم ؟ رابطه رو تو دست بگیر ، قلاده ی اون الف بچه رو دور دستت بپیچون جوری که از دستت در نره »
همین الان هم اینجوری نیست ؟ « ب- بله »
ملگه هوانگ شروع کرد « اره . پسرم تو روابط یه سوبر به تمام معناست ، دوست دخترای قبلیشم همشون مزخرف بودن . امیدم به توعه رین »
صدای کلیک در باعث شد سرم رو بچرخونم و به هوانگ نگاه کنم . لباساش رو عوض کرده بود و با یه حوله سفید که احتمالا با چیزی از انواع پشم های گرون ساخته شده بود با موهای نرم دارش ور میرفت ( این یه قانونه ، معمولی ترین چیزای خاندان هوانگ هیچوقت معمولی نیستن ) چرا هیچوقت به هوانگ با لباسی جز کت شلوار عادت نمیکنم ؟
« شاید باید یه جلسه تمرینی با مونیکا برات بزاریم » صدای ملکه هوانگ باعث شد سرم رو برگردونم .
حتی هوانگ هم الان وارد بحث شده بود « مونیکا برای چی ؟ لطفا از نامزدم فرمانده پادگان نسازید »
نامادری هوانگ تایید کرد « راست میگه . مونیکا بهترین انتخاب برای استادته . یادمه موقعی که تازه ازدواج کرده بودن تزدیک بود ما به عنوان یه مشت مافیا زنگ بزنیم به پلیس تا خشونت خانگی یه مافیایی نسبت به شوهر گولاخ و کله گندش رو گزارش بدیم . مونیکا یه الگوی خوبه ، دقیقا نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ، ولی روجین سگ دست اموز مونیکاعه »
پناه بر هر خدایی که خانواده ی هوانگ بهش ایمان ندارن ، این حجم از عروس‌ذلیلی امکان داره اصلا ؟ چرا خانواده هوانگ هیچوقت عادی نمیشه ؟




#هیونجین #فیکشن #سناریو #استری_کیدز
دیدگاه ها (۵)

ویدیو ریلمه خوشگلم به نظرتون ؟راستی تو پارت بعد چی‌کار کنم ؟...

پارت ۵۳معامله نهایی« انقدر بازیگر خوبی هستی که وقتی گفتی سرد...

معامله نهاییپارت ۴۲« هی هوانگ هیونجین ! تو واقعا یه بچه ی لج...

معامله نهاییپارت ۴۰همونطور که انتظار داشتم ، خوابم نبرد . ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط