my ex
my ex
p.86
صبح زود که چشم ا.ت باز شد، اولین چیزی که دید، قیافهی خوابآلود کوک بود که داشت با یه لبخند خیلی کوچولو بهش نگاه میکرد. انگار که از خواب بیدار شدن کنارت، براش خودش یه دنیایی بود.
ا.ت یه خمیازه کشید و گفت: صبح بخیر… چقدر زود بیدار شدی؟
کوک سرشو تکون داد و یهو گفت: قانون جدید: هر کی دیرتر بیدار شد، باید برای اون یکی صبحونه درست کنه!
ا.ت چشماشو گرد کرد: چی؟! اینو که خودت تازه ساختی!
کوک شونه بالا انداخت: آره خب. ولی این بار تو باید انجامش بدی. دیشب خیلی اذیتم کردی!
و بعد با شیطنت چشمکی زد.
ا.ت خندید و خواست بلند شه که کوک دستشو گرفت
-وایسا! اول اینو باید بگم…
و بعد با اون صداش که یه کم گرفته بود، شروع کرد به خوندن آهنگ still with you. نه اون مدل خوندنهای قبلش که همهش رو اعصاب بود! این بار واقعاً قشنگ میخوند. انگار همهی اون حرفای نگفته دیشب، تو این آهنگ خلاصه شده بود.
ا.ت همونطور که دراز کشیده بود، داشت با چشمای خیس بهش نگاه میکرد. وقتی آهنگ تموم شد، کوک اومد کنارش و سرشو گذاشت رو سینهش.
-بذار فقط یه ذره همینجوری بمونیم. قبل از اینکه دوباره همه چیز شروع بشه.
ا.ت دستش رو کشید رو موهای کوک: خب… ولی قانون صبحونه چی شد؟
کوک سرشو بلند کرد و با یه لبخند خرگوشی گفت: من اونقدر هیجانزده شدم که یادم رفت. ولی اشکال نداره. با هم درست میکنیم. اینجوری هم به من کمک کردی، هم یه قانون جدید داریم: صبحانه دونفره!
---(اعضا میان خونه ا.ت و کوک)
خلاصه، اون روز صبح، خونهشون پر شد از بوی قهوه و نون تست و کلی خندهی ریز. انگار که اون شب، یه دریچهی جدید رو به روشون باز کرده بود. هر حرفی، هر نگاهی، حتی هر سکوتی، معنای تازهای پیدا کرده بود.
وقتی آخر هفته، دوباره رفتن پیش بقیهی بچهها، همه متوجه تغییرشون شده بودن. تهیونگ با همون هیجان همیشگی گفت:
وای! انگار شما دوتا یه سفر رفتین و برگشتین! چی کار کردین مگه؟!
جین هم که داشت با دقت به ا.ت نگاه میکرد، گفت:
آره، یه جورایی آرومتر ولی پر از انرژیتر به نظر میرسید. رازتون چیه؟ نکنه دیشب.....؟
ا.ت و کوک فقط به هم نگاه کردن و کوک لبخند شیطانی زد. ولی ا.ت صورتش گل انداخت
کوک گفت:
هیچی بابا، فقط فهمیدیم که زندگی واقعی، از اونجایی شروع میشه که وقتی یه حرفی داری، همون لحظه بزنی. و وقتی دلت یکی رو میخواد، نشونش بدی. و خب میدونی...... دیشبم یه کوچولو....امم...میدونی.....اهم اهم.....
ا.ت سر تکون داد برای تاسف.
یونگی که داشت با جدیت یه گلدون جدید که برای خونه ا.ت و کوک خریده بود رو آب میداد، سرشو بلند کرد و گفت:
خب، این حرفا رو بذارین کنار، کسی میدونه امروز نوبت کیه آشغالو ببره؟
و دوباره خنده تو خونه پیچید. انگار که قوانین جدید، هر روز یه داستان جدید و یه شوخی تازه رو به زندگیشون اضافه میکرد.........
ادامه دارد..........
شرط برای پارت بعدی:
همه پارت هایی که الان گذاشتم یعنی پارت های ۸۲ تا ۸۶
تعداد لایک هاشون: ۴۰
تعداد کامنت هاشون: ۴۰
بچه ها کم کم داریم به پارت های هدیه ۱۰۰ تایی مون نزدیک میشیمممم
کم مونده ۵۰۰ تایی بشیمممم🥳
به ۴۸۶ تایی که رسیدیم اگه ۱۴ نفر دیگه هم فالو کنن که بشم ۵۰۰ نفر، ۱۴ پارت هدیه آپلود میکنمممم
p.86
صبح زود که چشم ا.ت باز شد، اولین چیزی که دید، قیافهی خوابآلود کوک بود که داشت با یه لبخند خیلی کوچولو بهش نگاه میکرد. انگار که از خواب بیدار شدن کنارت، براش خودش یه دنیایی بود.
ا.ت یه خمیازه کشید و گفت: صبح بخیر… چقدر زود بیدار شدی؟
کوک سرشو تکون داد و یهو گفت: قانون جدید: هر کی دیرتر بیدار شد، باید برای اون یکی صبحونه درست کنه!
ا.ت چشماشو گرد کرد: چی؟! اینو که خودت تازه ساختی!
کوک شونه بالا انداخت: آره خب. ولی این بار تو باید انجامش بدی. دیشب خیلی اذیتم کردی!
و بعد با شیطنت چشمکی زد.
ا.ت خندید و خواست بلند شه که کوک دستشو گرفت
-وایسا! اول اینو باید بگم…
و بعد با اون صداش که یه کم گرفته بود، شروع کرد به خوندن آهنگ still with you. نه اون مدل خوندنهای قبلش که همهش رو اعصاب بود! این بار واقعاً قشنگ میخوند. انگار همهی اون حرفای نگفته دیشب، تو این آهنگ خلاصه شده بود.
ا.ت همونطور که دراز کشیده بود، داشت با چشمای خیس بهش نگاه میکرد. وقتی آهنگ تموم شد، کوک اومد کنارش و سرشو گذاشت رو سینهش.
-بذار فقط یه ذره همینجوری بمونیم. قبل از اینکه دوباره همه چیز شروع بشه.
ا.ت دستش رو کشید رو موهای کوک: خب… ولی قانون صبحونه چی شد؟
کوک سرشو بلند کرد و با یه لبخند خرگوشی گفت: من اونقدر هیجانزده شدم که یادم رفت. ولی اشکال نداره. با هم درست میکنیم. اینجوری هم به من کمک کردی، هم یه قانون جدید داریم: صبحانه دونفره!
---(اعضا میان خونه ا.ت و کوک)
خلاصه، اون روز صبح، خونهشون پر شد از بوی قهوه و نون تست و کلی خندهی ریز. انگار که اون شب، یه دریچهی جدید رو به روشون باز کرده بود. هر حرفی، هر نگاهی، حتی هر سکوتی، معنای تازهای پیدا کرده بود.
وقتی آخر هفته، دوباره رفتن پیش بقیهی بچهها، همه متوجه تغییرشون شده بودن. تهیونگ با همون هیجان همیشگی گفت:
وای! انگار شما دوتا یه سفر رفتین و برگشتین! چی کار کردین مگه؟!
جین هم که داشت با دقت به ا.ت نگاه میکرد، گفت:
آره، یه جورایی آرومتر ولی پر از انرژیتر به نظر میرسید. رازتون چیه؟ نکنه دیشب.....؟
ا.ت و کوک فقط به هم نگاه کردن و کوک لبخند شیطانی زد. ولی ا.ت صورتش گل انداخت
کوک گفت:
هیچی بابا، فقط فهمیدیم که زندگی واقعی، از اونجایی شروع میشه که وقتی یه حرفی داری، همون لحظه بزنی. و وقتی دلت یکی رو میخواد، نشونش بدی. و خب میدونی...... دیشبم یه کوچولو....امم...میدونی.....اهم اهم.....
ا.ت سر تکون داد برای تاسف.
یونگی که داشت با جدیت یه گلدون جدید که برای خونه ا.ت و کوک خریده بود رو آب میداد، سرشو بلند کرد و گفت:
خب، این حرفا رو بذارین کنار، کسی میدونه امروز نوبت کیه آشغالو ببره؟
و دوباره خنده تو خونه پیچید. انگار که قوانین جدید، هر روز یه داستان جدید و یه شوخی تازه رو به زندگیشون اضافه میکرد.........
ادامه دارد..........
شرط برای پارت بعدی:
همه پارت هایی که الان گذاشتم یعنی پارت های ۸۲ تا ۸۶
تعداد لایک هاشون: ۴۰
تعداد کامنت هاشون: ۴۰
بچه ها کم کم داریم به پارت های هدیه ۱۰۰ تایی مون نزدیک میشیمممم
کم مونده ۵۰۰ تایی بشیمممم🥳
به ۴۸۶ تایی که رسیدیم اگه ۱۴ نفر دیگه هم فالو کنن که بشم ۵۰۰ نفر، ۱۴ پارت هدیه آپلود میکنمممم
- ۷۴۷
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط