ملک را گر نظر بر قد آن سرو روان افتد
ملک را گر نظر بر قد آن سرو روان افتد
سراسیمه چو مرغ تیر خورده زاسمان افتد
مپوش از من رخ ای خوزشید مپسند این که چون شمعم
همه شب تا سحر آتش به مغز استخوان افتد
مگو ای دل به شمع محفل از سوز درون حرفی
مکن کاری که این راز نهان در هر زمان افتد
بلا را نیست قابل جز صفای دل عجب نبود
اگر زان شمع چون آیینه ام آتش بجان افتد
فکندی ز زلف بررخ اضطرابی کرد دل پیدا
چو مرغی کش بنا گه آتش اندر آشیان افتد
فضولی صبح سان دم میزنی از مهر رخسارش
نمی ترسی از اندم کز تو آتش بر جهان افتد.
سراسیمه چو مرغ تیر خورده زاسمان افتد
مپوش از من رخ ای خوزشید مپسند این که چون شمعم
همه شب تا سحر آتش به مغز استخوان افتد
مگو ای دل به شمع محفل از سوز درون حرفی
مکن کاری که این راز نهان در هر زمان افتد
بلا را نیست قابل جز صفای دل عجب نبود
اگر زان شمع چون آیینه ام آتش بجان افتد
فکندی ز زلف بررخ اضطرابی کرد دل پیدا
چو مرغی کش بنا گه آتش اندر آشیان افتد
فضولی صبح سان دم میزنی از مهر رخسارش
نمی ترسی از اندم کز تو آتش بر جهان افتد.
- ۲.۱k
- ۲۷ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط