مردی نابینا زیر درختی بر سردو راهی نشسته بود.

مردی نابینا زیر درختی بر سردو راهی نشسته بود.

پادشاهی نزد او آمد، از اسب پیاده شد و ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟

پس از او وزیر پادشاه نزد مرد نابینا رسید و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

سپس سربازی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسد راهی که به پایتخت می رود کدامست؟ هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد. مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:

به چه می خندی؟ نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود، مرد دوم وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود. مرد با تعجب از نابینا پرسید: چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

نابینا پاسخ داد: فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد. ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.

طرز رفتار هرکس نشانه شخصیت اوست. نه سفیدی بیانگر زیبایی است و نه سیاهی نشانه زشتی.

✔️شرافت انسان به اخلاقش هست.
دیدگاه ها (۵)

شعرکوچهبی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم ...

دکتر حسابی :لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ !از گرما می نالیم. از ...

&&&&

اینفوگرافیک/ آشنایی با تانک «تی _۹۰»تانک اصلی میدان نبرد ارت...

#حکایت_قدیمی پادشاهی که به هوش خود بسیار می‌بالید، شنید در ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط