وقتی پدرته و... Part.1
وقتی پدرته و... Part.1
ویو ا.ت:
یوقتایی هست که انقدر دردت زیاده، نمیتونی به کسی بگی جز خودت. باید همه چیزو بریزی تو خودت و دم نزنی و وانمود کنی یه زندگی بی نقص داری...
با صدای زنگ ساعت کنار تختم بیدار شدم. ساعت هفت صبح بود. نگاهمو دوختم به سقف اتاقم و بعد همراه با هوف بلندی از رو تختم بلند شدم. از پله ها پایین رفتم و نگاهی به کل خونه انداختم،از وقتی مامان مرد این خونه خیلی خالی بنظر میرسید. مثل هر روز دیدم که بابام باز هم خونه نیست. درواقع اون اکثر اوقات زود میرفت شرکت و دیر برمیگشت و به ندرت پیش میومد زود برگرده.
برای خودم صبحانه درست کردم و لباس فرم مدرسم رو پوشیدم و کمی تنقلات هم واسه تو مدرسه برداشتم. به سمت مدرسم به راه افتادم. فکر تحمل یه روز دیگه با اون دختره، سوهی و پسرای اکیپش حالمو بد میکرد. وارد کلاس شدم و سر صندلیم نشستم.
-به به! چه عجب زود اومدی مدرسه؟ نکنه بابایی از خونه بیرونت کرده؟
عالی شد. سوهی بود و چندتا پسر هیکلی هم همراهش بودن.
+خفه شو سوهی! اصلا پدر من چرا باید از خونه بندازتم بیرون؟ این موضوع که من کی میام مدرسه و کی میرم به تو ربطی نداره. حالا هم راهتو بکش برو کنار از سر میزم!
-دختره ی عوضی مواظب حرف زدنت باش!تو این دبیرستان همچی به من ربط داره. حتی بدبختی و فلاکت تو.
یکی از پسرا اومد سمتم و موهامو محکم گرفت.
+آخ!
سوهی پوزخندی زد و گفت: حالا حالا ها ولت نمیکنم موش کوچولو.
زنگ کلاس خورد و همه سر جاهاشون نشستن. کل مدرسه فقط فکرم درگیر حرفای اون عوضی بود؛ حالا حالا ها ولت نمیکنم موش کوچولو...
انقد فکرم درگیر بود که نتونستم خوب درس بخونم.
از وقتی سوهی رو میشناختم، رفتارش همین بود. بی رحم و عوضی...
.
.
.
(موقع زنگ خونه)
انقد فکرم درگیر بود که نفهمیدم کی زنگ خورد. بلند شدم تا وسیله هام رو جمع کنم. کلاس تقریبا خال شده بود و فقط سوهی و اون پسرا مونده بودن. خواستم از در برم بیرون که یکی از پسرا جلومو گرفت.
+برو کنار.
همونجا وایساد و با یه پپزخند مسخره فقط نگاهم کرد.
+گفتم برو کنار!
-ببرینش پشت ساختمون.
+چی؟!
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون بهم انرژی بدین🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
ویو ا.ت:
یوقتایی هست که انقدر دردت زیاده، نمیتونی به کسی بگی جز خودت. باید همه چیزو بریزی تو خودت و دم نزنی و وانمود کنی یه زندگی بی نقص داری...
با صدای زنگ ساعت کنار تختم بیدار شدم. ساعت هفت صبح بود. نگاهمو دوختم به سقف اتاقم و بعد همراه با هوف بلندی از رو تختم بلند شدم. از پله ها پایین رفتم و نگاهی به کل خونه انداختم،از وقتی مامان مرد این خونه خیلی خالی بنظر میرسید. مثل هر روز دیدم که بابام باز هم خونه نیست. درواقع اون اکثر اوقات زود میرفت شرکت و دیر برمیگشت و به ندرت پیش میومد زود برگرده.
برای خودم صبحانه درست کردم و لباس فرم مدرسم رو پوشیدم و کمی تنقلات هم واسه تو مدرسه برداشتم. به سمت مدرسم به راه افتادم. فکر تحمل یه روز دیگه با اون دختره، سوهی و پسرای اکیپش حالمو بد میکرد. وارد کلاس شدم و سر صندلیم نشستم.
-به به! چه عجب زود اومدی مدرسه؟ نکنه بابایی از خونه بیرونت کرده؟
عالی شد. سوهی بود و چندتا پسر هیکلی هم همراهش بودن.
+خفه شو سوهی! اصلا پدر من چرا باید از خونه بندازتم بیرون؟ این موضوع که من کی میام مدرسه و کی میرم به تو ربطی نداره. حالا هم راهتو بکش برو کنار از سر میزم!
-دختره ی عوضی مواظب حرف زدنت باش!تو این دبیرستان همچی به من ربط داره. حتی بدبختی و فلاکت تو.
یکی از پسرا اومد سمتم و موهامو محکم گرفت.
+آخ!
سوهی پوزخندی زد و گفت: حالا حالا ها ولت نمیکنم موش کوچولو.
زنگ کلاس خورد و همه سر جاهاشون نشستن. کل مدرسه فقط فکرم درگیر حرفای اون عوضی بود؛ حالا حالا ها ولت نمیکنم موش کوچولو...
انقد فکرم درگیر بود که نتونستم خوب درس بخونم.
از وقتی سوهی رو میشناختم، رفتارش همین بود. بی رحم و عوضی...
.
.
.
(موقع زنگ خونه)
انقد فکرم درگیر بود که نفهمیدم کی زنگ خورد. بلند شدم تا وسیله هام رو جمع کنم. کلاس تقریبا خال شده بود و فقط سوهی و اون پسرا مونده بودن. خواستم از در برم بیرون که یکی از پسرا جلومو گرفت.
+برو کنار.
همونجا وایساد و با یه پپزخند مسخره فقط نگاهم کرد.
+گفتم برو کنار!
-ببرینش پشت ساختمون.
+چی؟!
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون بهم انرژی بدین🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
- ۱۷۰
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط